به ادامه مطلب (اسلام چگونه در زندگی...) خوش آمدید...
...معنی آنرا نیز دانستم.
درین دوران با محمدیوسف دیدار کرده پیرامون دین اسلام معلومات بدست میآوردم. روزجمعه بود، در مسجد پیش روی تمام مسلمانان حاضر کلمه خوانده مسلمان شدم. اسمم آمینه گذاشته شد.
پس از مسلمان شدن اولین کارکه کردم مقداری از شراب را که عادتا با طعام مینوشیدم ترک نمودم. سگارنیز میکشیدم که آنرا هم ترک کردم ولباس های زنانه را برای دوخت دادم.
میدانستم که اگر با پراهن دراز اسلام جسمم را پنهان داشته وسرمم را نیز بپوشانم هنگام نشستن در چوکی چرخی منظرم مضحکه خیز خواهدبود. اما آماده شدم تاهر طنز وطعنه را در راه اسلام برداشت کنم. زمانیکه بار اول پراهن زنان مسلمان را به تن کرده میخواستم بیرون بروم مادرم با حیرت به من نگاه کرده گفت «سنتهیا توچه برتن کرده ای»؟ بر چهره اش شوخی نمایان بود.
پدرم نیزکه شب را به شراب خوری به سرکرده وحالا در بالای کرسی نشسته دهن فاجه میکشید چشمان سرخش را باز کرده مرا دید وبلند قهقه زد. گفتم: «مادر بیاد داشته باش اسم من آمینه است نه سنتهیا.» مادرم گفت: «آ…آمینه… این چه نامی است… دختر! عقلت رفته است؟». کوشیدم به مادرم بفهمانم که بوی از مسلمان شدنم خبرداده ام وحالا میخواهم زندگی خودرا همچون مسلمان ترتیب دهم. میگفت: «جای شما دوزخ است».
قبل از آنکه چیزی دیگری بگوید سخنش را بریده گفتم: مادر لازم نیست در معاملات من دخالت کنی، اگر حرفی بگفتن داری زمانیکه از دفتر آمدم بگو حالا برای من دیر میشود.
من چوکی چرخی را پیش فشرده بیرون رفتم. درین محله بد حبشیان هر آنکه مرا دید نخست حیران شده سپس مرا به استهزاء گرفت مگر من به هیچ یکی توجه نکرده راه خودم را ادامه دادم.
زمانیکه به دفتر اخبار خود رسیدم آنجاهم واکنش شدید پدیدار گردید. مردمان زیاد به دور وبرم گرد آمدند. هنگامیکه به آنها گفتم من مسلمان شده ام وزنان مسلمان این چنین لباس می پوشند، بعضی ها خاموشی اختیار کردند وبعض دیگر سخنهای زیرلب گفته رفتند.
اتفاقا آن روز معاش توزیع می شد. چون معاش را گرفتم چهارم حصه آنرا در خزانه مسجد گذاشتم. زمانیکه به خانه برگشتم مادر در انتظارم بود.
پدرم نیز در خانه موجود بود. من نصف معاش را به مادرم میدادم. از آن مبلغ پدرم مقداری برای نشه خود می ستاند. وقتی مبلغ از معاش را به مادرم دادم با حیرت به من نگاه کرده گفت: «این مرتبه ده دالر کم داده ای»؟ بلی بعد ازین صرف همین مقدار خواهم داد. من فیصله کرده ام تا یک چهارم معاشم را به مسجد بدهم…
باشنیدن این سخن من او مسلمانان ومسجد را به ناسزاگوئی گرفت. هیچ جوابی را مناسب ندیده به اتاق خود رفتم. تا دیر وقت مادرم را می شنیدم که نفرین کرده یاوه گوئی میکرد، در میان گاهی آواز پدر نیز شنیده میشد که:«حالا سنتهیا از دست ما رفته است. مسلمانان عقل اورا برباد دادند.
ما که هرگز به کلیسا پول نداده ایم واین یک چهارم معاشش را به مسجد میدهد». در چشم پدر ومادر من مسلمانان بیشتر از دزدان که پول دخترشان را ربوده بودند، چیزی دیگر نبودند. آهسته آهسته من زندگی خود را مطابق قوانین وفرموده های اسلام ترتیب دادم.
کسانیکه برمن انگشت کمی بلند می کردند نسبت به من بی پروا شدند. زبانهای که برخلاف من واسلام زهر می چکانیدند نیز خاموش گردیدند. سپس جشن کرسمس رسید. ما هرچند فقیر ومفلس هم باشیم جشن کرسمس را هرگونه که شود حتما با جوش وجذبه برگزار می کنیم. روز کرسمس شراب چون آب مصرف میشود. وچون از جام گردانی شراب با مهمانان انکار کردم در خانه قیامت برپا شد.
پدر از همان صبح غرق نشه بود، مادر نیز یک دو بار با مهمانان نوشیده بود. آنها در حالت نشه برسر من افتادند. مهمانان نیز غرق نشه بودند وهرچه به زبانشان آمد بی محابه برمن نثار کردند. حال همه آنها لائق دلسوزی بود. به این فکر افتادم که باید از اتاق خارج شوم، مگر هنگامیکه چوکی چرخی ام را فشرده میرفتم یک جوان بچه مهمان با پدرم درعقب من افتیده مقابل چوکی چرخی ایستاده شدند… گفتم: راه را باز کنید. اجازه رفتن دهید. پسر بدون آنکه از راهم دور شود جام شراب را برمن پیش کرده گفت: بگیر این را بنوش باز برو. گفتم: من برآن لعنت میگویم. به رویم یک سیلی محکم وقوی خوردم که پدرم زده بود. سرم بدوران آمد. اشک در چشمانم جاری شد مگر در وجود پدر وآن جوان گویا روح شیطان حلول کرده بود. مرا زیر لت وکوب گرفتند. مرا همچون پخته کوبیدند. با خاموشی این ظلم را برداشت کردم. دشنام وناسزا می گفتند. در حال نشه از دهن آنها کف سر کرده بود. وقتی آنها خسته شده بجای خود برگشتند من بشکل از اشکال خود را به اتاقم رسانیدم.
در آن شب به فیصله رسیدم که باید چه کنم. بار نخست فکرم بران رفت تا امام مسجد محمدیوسف را از تمام سر گذشت شب آگاه ساخته بعدا خانه را رها کنم.
مگر آنچنان که خشمم به سردی گرائید فکرم نیز تبدیل شد. به خود گفتم نباید پریشانی خودم را نزد محمدیوسف برم. باید برای آن حل تلاش کنم وبا والدین ام زندگی بسر برم. آنها بالای من حق دارند واین فریضه من است تا بکوشم که زندگی آنها را تغییر دهم.
چنانکه همان روز یک تصمیم مهم گرفته یک روز بعد محمدیوسف را از تصمیم خود آگاه ساختم. وظیفه در دفتر خبر را رها کرده رضاکار شدم. شهریه معمول برایم می رسید با آن گذاره میکردم. زمانیکه پدر ومادرم از فیصله آگاه شدند بسیار به خشم آمدند هرگز فکر کرده نمیتوانستند که آنچنان وظیفه عالی وخوب را رهاکنم .
به آنها گفتم که غصه نخورند چون سهم شان به آنها خواهد رسید. من به اخبار ها می نویسم وپول را که بدست میآید به ایشان میدهم. زندگی عملی من زمانی آغاز شد که مسلمان رضا کار شدم.
محمدیوسف رهنمائی های زیاد به من مهربانی کرده از خطرات راه در کار که برای آن برگزیده بودم آگاهم کرد. خودم نیز میدانستم که این راه پرخطر است اما اسلام به من همت وحوصله بخشید که بسبب آن هیچ خطری را به خاطر نمی آوردم .
به زندان ها رفته با ملاقات ودیدار با زندانیان بزرگی وعظمت اسلام را به آنها بیان میداشتم.
پهلوهای گندیده زندگی آنها را به ایشان نمایان ساخته مشوره میدادم تا زندگی بهتر را برگزیده با آن بسر برند.
بعضی زندانیان برای گذراندن وقت به سخنانم با توجه گوش میدادند بعضی دیگر مرا به استهزاء میگرفتند. در میان آنها کسانی نیز بودند که بر معیوبیت جسمی من قهقه می زدند مگر هرگزم هراسان نه شده همتم پایان نیافت. در میان زندانیان یک حبشی بنام «اربنتو» نیز بود. وی از سخنان من تاثیر شگرف پذیرفته بود، یک روز برایم گفت: تو دختر بسیار باهمت هستی. اگر واقعا میخواهی بدی وزشتی را از میان برداری «برناردو» را ازمیان بردار. پرسیدم: برناردو کیست؟ برناردو درین شهر رهبریک باند مافیا است.
وی کسیست که اجاره داری مواد مخدر را در این شهر بدوش دارد. اگر او نباشد نه به مردم مواد مخدر میرسد ونه به آن معتاد میشوند. آدمی بسیار خطر ناک است.
امروز اگر به این حالت رسیدم مسؤول آن برناردو می باشد. گفتم: با برناردو چگونه دیدار کنم. او در گوشم نشان برناردو را گفت. زمانیکه حرکت کردم یکسره لهجه اربنتو تبدیل شده باندامت وپشیمانی گفت: «من اشتباه کردم که نام برناردو را برایت بیان کردم. تمام این رویداد را فراموش کن. تو نمیدانی که برناردو به چه پیمانه خطرناک است. با عزم گفتم: اما من تصمیم گرفته ام تا باوی دیداری کنم. پرسید: با او چه کار داری؟ گفتم: میکوشم راه راست را برایش نشان بدهم. او به خنده شد. آواز قهقه اش را تا بسیار دور می شنیدم.
وقت صبح بود که بدون ضیاع وقت به خانه مجلل برناردو داخل شدم. با دیدن آن خانه کسی خیال هم کرده نمیتوانست آنکه در آن زندگی دارد یک مجرم بزرگ است. یک ملازم راهم را گرفته پرسید: تو اینجا چه میکنی؟ با غور به پراهن وچوکی چرخی ام نگاه میکرد. گفتم: میخواهم با آقای برناردو دیدارکنم. باقهقه گفت «تو؟» ملاقات با آقای برناردو این گونه آسان نیست. گفتم: آخر چرا؟ او هم انسان است وانسان با انسان دید وادید میکند.
میان من و وی سخنهای رد وبدل شدن گرفت. در این میان یک آدم میان سال با تن کلفت از یک اتاق بیرون آمده باخشم گفت: این چه حال است؟ چرا سروصدا دارید؟ ملازم در مقابل آن شخص به رکوع شده گفت: «این دختر اصرار دارد که با شما دیدار کند» پرسید «بامن» چه کار است؟ گفتم: میخواهم باشما تنها صحبت کنم.
برناردو قدری باشگفتی بسویم نگریسته سپس به ملازم اشاره کرد تابرود. چون ملازم رفت برناردو با نخوت تمام گفت: من این چنین باکسی دیداری نمیکنم.
تومعیوب هستی برای همین ایستاد شده ام. بگو به توچه مدد کنم. بسویش نگاه کردم و در چشمانش خیره شده گفتم: «آقای برناردو! آیا واقعا میخواهید برای این دختر معیوب کاری کنید؟! قبل از جواب دادن لحظه تامل کرده سپس بالبخند گفت: «آری بگو من چه خدمتی به تو کرده میتوانم». من دوباره به چشمانش نگاه دوختم:
محسوس کردم که آقای برناردو مقداری آرامی احساس میکند. نگاهش را از نظرم بر میتافت. گفتم: آقای برناردو: «خداوند به تو هرچیز داده است حالا تنها به هدایت ضرورت داری ، هدایت حقیقی». گفت: ای دختر!… نمیدانم تو که هستی…. وقت من بسیار قیمتی است… در دو دقیقه سخنت را ختم کن. چون به سخن آغاز کردم چهره برناردو از قهر وغضب سرخ گردید، با قهر تمام گفت: تو دیوانه ای… ازین جا برون شو، کی به تو گفت که من این کار را میکنم؟ من تو وکسی را که به تو این را گفته زنده نخواهم گذاشت. با آرامش تمام گفتم: ازین قهر وجذبه شما دانسته می شود که آنچه به من در باره شما رسیده است درست می باشد. «تو هزیان میگوئی، بیرون شو از این جا… اگر فلج نبودی…»
آقای برناردو! میدانم که شما توانمند بوده تمام شهر را در قبضه خود گرفته اید». برناردو با آتش غضب گفت: «پس تو اصلا چه میخواهی؟» میخواهم برای فائده خلق خدا این شغل خود را رها کرده به کاری دیگر مشغول شوید اگر این از شما ممکن نیست پس به دختر معیوب چون من کرم وجوانی کرده روزانه پنج دقیقه وقت ملاقات دهید. او با حیرت به من خیره نگاه کرد، سپس قهقه زده گفت: بسیار لجوجی… فردا همین وقت آمده میتوانی. وقتی از آنجا برون رفتم بسیار مطمئن بودم.
بر ناردو اتالیائی نژاد، در زندگی شاید با انسانی چون من سر نخورده بود. در شخصیت من دلچسپی گرفت. یک روز پس از دیگری. هر روز مرا خواسته با من سخن میگفت. گفتگو از دائره پنج دقیقه گذشته به ساعتها رسید. برای او بد حالی وفقر انسانها را بیان داشته تباه کاری و ویرانگری مواد مخدر را ذکر میکردم وحقانیت اسلام را نمایان می داشتم. آهسته آهسته در افکار او مقداری نرمش پیدا شد.
یک روز گفت: آمینه! نمی دانم که توکی هستی؟ مسلمان چگونه میباشد؟ مگر یک سخن را دانسته ام که تو روانشناسی انسان را خوب بلد می باشی. من پاسخ دادم: اسلام دین انسانهاست. یک دین کامل است. دین کامل. برای همین اسلام به مسلمانان تلقین میدارد تابه روان انسانها توجه جدی داشته باشند.
محسوس کردم که حالا دیگر هر وقت میخواهم با او دیدار کنم نا آرامی برایش پیدا می شود. یک روز برایم گفت: آمینه! آیا واقعا زندگی انسان فانی است؟ انسان باید در زندگی کار خوب نموده دیگران را خوب بداند؟ پاسخ دادم: الحمد لله… شکر بی شمار خداوند منان را که این سخن در ذهن تو جای گرفته است. برناردو چند روز بعد خود را رها کرده براه راست آمد. بدون تردد قبول نمود که کارمند مافیا بوده . رازهای پس پرده مافیا را فاش نمود. شاید به یاد داشته باشید که این عملکرد بر ناردو چه هلهلهء را در زمان صدارت صدر فورد برپا نموده بود.
برناردو به یک روزنامه نگار گفته بود: یک دختر معیوب وفلج به من این قوت پرواز را بخشید که زنجیرهای بدی را درهم شکست وحالا همت پرواز در فضاهای آزاد را در خود احساس می کنم. روزیکه خبر گلوله خوردن برناردو در زندان برایم رسید بسیار گریستم. افراد مافیا اورا کشته بودند. زنده ماندن او برایشان خطر ناک ثابت شده بود. او یک انسان بود که در راه راستی گام نهاده بود واگر زنده می ماند مصلح بزرگ ثابت می شد.
بخاطر توبه کردن برناردو در رسانه ها به من شهرت فراوان دادند، تصاویرم نشر وپخش میشد. مصاحبه های من در اخبار ومجلات پخش نشر گردیده. در رادیو وتلویزیون از من دعوت به عمل آمده کارنامهء مرا توصیف وتمجید کردند. محمد علی قهرمان وزنه عالی جهانی به دیدارم آمده مرا بسیار تعریف کرد. رئیس جمهور فورد مرا به قصر سفید خوانده مدح نمود. با وجود این شهرت وعزت تکبر را با در خود راه ندادم چون تکبر نزد خداوند پسندیده نیست.
انقلاب را که اسلام در زندگی من رقم زده است میخواهم در تمام دنیا پخش نمایم واگر این در ید توان من نیست این خواهش را حتما در دل دارم که سیاه پوستان امریکا از فیوض وبرکات اسلام فیض یاب شوند.
پدرم از شراب نوشی توبه کرده نشه را رها کرده است. مادرم بسیار احترامم می کند، هر چند آنها دین خود را رها نکرده اند اما در زندگی آنها دگرگونی کامل رونما شده است. در چند سال گذشته در پی تلاشهای من 350 نفر از مواد نشه آور توبه نموده و21 مرد وزن اسلام آورد اند.
من یک زن فلج زده ام مگر خودم را فلج زده نمی دانم، چون باور وایمان دارم که آنکه مسلمان شود فلج زده نخواهد بود، خداوند تکیه گاه او می شود. زندگی من برای اسلام وقف شده است. من تنها برای اسلام کار می کنم وروح اسلام را میخواهم به انسانها بدمم. هرگاهیکه یک انسان راه بدی را ترک می کند، چنان میدانم که پیروزی وفتح اسلام واقع شده است… «این است داستان من از سنتهیا تا آمینه شدن»!.