به ادامه (معراج...) خوش آمدید
در آن شبى که جبرئیل مرا به معراج برد چون بازگشتیم بدو گفتم: اى جبرئیل آیا حاجتى دارى؟گفت: حاجت من آن است که خدیجه را از جانب خداى تعالى و از طرف من سلام برسانى و رسول خدا(ص)چون خدیجه را دیدار کرد سلام خداوند وجبرئیل را به خدیجه رسانید و او در جواب گفت:
«ان الله هو السلام و منه السلام و الیه السلام و على جبرئیل السلام».
خبر دادن رسول خدا(ص)از کاروان قریش
ابن هشام در سیره در ذیل حدیث معراج از ام هانى روایت کرده که گوید: رسول خدا(ص)آن شب را در خانه من بود و نماز عشاء را خواند و بخفت، ما هم با او به خواب رفتیم، نزدیکیهاى صبح بود که ما را بیدار کرد و نماز صبح را خوانده ما هم با او نماز گزاردیم آن گاه رو به من کرده فرمود: اى ام هانى من امشب چنانکه دیدید نماز عشاء را با شما در این سرزمین خواندم سپس به بیت المقدس رفته و چند نماز هم در آنجا خواندم و چنانکه مشاهده مىکنید نماز صبح را دوباره در اینجا خواندم.
این سخن را فرموده برخاست که برود من دست انداخته دامنش را گرفتم به طورى که جامهاش پس رفت و بدو گفتم: اى رسول خدا این سخن را که براى ما گفتى براى دیگران مگو که تو را تکذیب کرده و مىآزارند، فرمود: به خدا!براى آنها نیز خواهم گفت!
ام هانى گوید: من به کنیزک خود که از اهل حبشه بود گفتم: به دنبال رسول خدا(ص) برو و ببین کارش با مردم به کجا مىانجامد و گفتگوى آنها را براى من بازگوى.
کنیزک رفت و بازگشته گفت: چون رسول خدا(ص)داستان خود را براى مردم تعریف کرد با تعجب پرسیدند: نشانه صدق گفتار تو چیست و ما از کجا بدانیم تو راست مىگویى؟ فرمود: نشانهاش فلان کاروان است که من هنگام رفتن به شام در فلانجا دیدم و شترانشان از صداى حرکتبراق رم کرده یکى از آنها فرار کرد و من جاى آن را به ایشان نشان دادم و هنگام بازگشت نیز در منزل ضجنان(25 میلى مکه) به فلان کاروان برخوردم که همگى خواب بودند و ظرف آبى بالاى سر خود گذارده بودند و روى آن را با سرپوشى پوشانده بودند و کاروان مزبور هم اکنون از دره تنعیم وارد مکه خواهند شد، و نشانهاش آن است که پیشاپیش آنها شترى خاکسترى رنگ است و دو لنگه بار روى آن شتر است که یک لنگه آن سیاه مىباشد. و چون مردم این سخنان را شنیدند به سوى دره تنعیم رفته و کاروان را با همان نشانیها که فرموده بود مشاهده کردند که از دره تنعیم وارد شد و چون آن کاروان دیگر به مکه آمد و داستان رم کردن شتران و گم شدن آن شتر را از آنها جویا شدند همه را تصدیق کردند.
محدثین شیعه رضوان الله علیهم نیز به همین مضمون - با مختصر اختلافى - روایاتى نقل کردهاند و در پایان برخى از آنها چنین است که چون صدق گفتار آن حضرت معلوم شد و راهى براى تکذیب و استهزا باقى نماند آخرین حرفشان این بود که گفتند: این هم سحرى دیگر از محمد!
ابو طالب و معراج
یعقوبى در تاریخ خود داستان معراج را به اشاره و اختصار نقل کرده و دنبال آن مىنویسد در آن شب ناگهان ابو طالب متوجه شد که رسول خدا(ص)گم شده است، ترسید مبادا قریش او را غافلگیر کرده و به قتلش رسانیده باشند از این رو هفتاد نفر از فرزندان عبد المطلب را جمع کرد و به هر کدام شمشیرى داد و گفت: هر یک از شما پهلوى مردى از قریش جلوس کنید تا اگر مرا دیدید با محمد آمدم کارى انجام ندهید و گرنه هر یک از شما مردى را که پهلوى اوستبه قتل برساند و منتظر من نباشید و چون رسول خدا(ص)را در خانه ام هانى دیدند نزد ابو طالب آورده و او نیز آن حضرت را به نزد قریش آورد و چون از جریان مطلع شدند موضوع براى آنها بسیار بزرگ جلوهگر کرد و دانستند که ابو طالب بسختى از او دفاع مىکند و از این رو هم عهد شدند که آن حضرت را بیازارند.
نگارنده گوید: پیش از این ذکر شد که میان اهل حدیث و تاریخ در وقت معراج و اینکه چه سالى اتفاق افتاد اختلاف است و این نقل روى آن است که معراج در زمان حیات ابو طالب اتفاق افتاده باشد چنانکه بیشتر مورخین همین عقیده را دارند.
البته تذکر این مطلب نیز لازم است که روى هم رفته از روایات چنین استفاده مىشود که معراج رسول خدا(ص)به آسمانها بیش از یک بار اتفاق افتاده و بعید نیست پارهاى از اختلافات نیز که در تاریخ وقوع معراج و کیفیت آن در روایات دیده مىشود از همین جا سرچشمه گرفته و هر کدام به یکى از آنها مربوط باشد. و اکنون در پایان ذکر این معجزه بد نیستبه طور فشرده درباره وقوع آن بحث کوتاهى داشته باشیم.
بحثى کوتاه درباره معراج و شق القمر و معجزات دیگر
ما در خلال بحثهاى گذشته در چند جا گفتهایم که اگر مطلبى از نظر قرآن و حدیث ثابتشد ما به حکم اسلام آن را مىپذیریم و وقتخود و خواننده محترم را به اشکال تراشیها و توجیه و تاویلها نمىگیریم.
مسئله معراج جسمانى رسول خدا(ص)و همچنین مسئله شق القمر - که هر دو در سالهاى آخر بعثت - و فاصله میان شروع محاصره بنى هاشم در شعب ابى طالب و وفات جناب ابو طالب اتفاق افتاده از مطالبى است که از نظر قرآن، حدیث و سخنان بزرگان از علم و حدیثبه اثبات رسیده و از معجزات مسلم آن حضرت به شمار رفته که بحثبیشتر درباره اثبات آن و ذکر دلایل، نقلى و اجماع در کلمات بزرگان ما را از شیوه نگارش تاریخ خارج مىسازد و خواننده محترم مىتواند به کتابهاى کلامى، تاریخى و حدیثى که در این باره نوشته و بحث کردهاند مراجعه نماید. (9)
زیرا ما وقتى مسئله نبوت را پذیرفتیم و به«غیب»ایمان آورده و معجزه را قبول کردیم دیگر جایى براى بحث و رد و ایراد و تاویل و توجیه باقى نمىماند، مگر با کدام تجزیه و تحلیل مادى مسئله شکافتن سنگ سختبا ضربه چوب و بیرون آمدن دوازده چشمه آب گوارا قابل توجیه است (10) ، و با کدام حساب ظاهرى حاضر کردنتختبلقیس در یک چشم بر هم زدن از صنعا به بیت المقدس قابل درک و قبول است (11) ، و با کدام وسیلهاى - جز معجزه - مىتوان عصاى چوبى را به اژدهایى بزرگ«ثعبان مبین»تبدیل نمود (12) ، و یا با زدن همان عصاى چوبین به دریا مىتوان آن را شکافت، و دوازده شکاف در آن پدیدار کرد، (13) و لشکرى عظیم را از آن دریا عبور داد.
اینها و امثال اینها معجزاتى است که در قرآن کریم آمده و روایات صحیحه اثبات آنها را تضمین کرده که از آن جمله است معجزه معراج جسمانى و«شق القمر»و در برابر آنها نمىتوان با تئوریها و فرضیههایى همچون«محال بودن خرق و التیام در افلاک»و هیئتبطلمیوسى (14) که سالها و قرنها به عنوان یک قانون مسلم علم هیئت مورد قبول دانشمندان بوده و امروزه بطلان آن به اثبات رسیده و به صورتمضحکهاى درآمده استبه تاویل و توجیه این آیات و روایات دست زد، چنانکه برخى در گذشته و یا امروز متاسفانه این کار را کردهاند.
اساس این توجیهات و تاویلات آن است که ظاهرا اینان معناى صحیح«نبوت»و«وحى»و ارتباط انبیا را با عالم غیب و حقیقت جهان هستى را ندانسته و یا همه را خواستهاند با فکر مادى و عقل ناقص خود فهمیده و تجزیه و تحلیل کنند، و قدرت لایزال و بى انتهاى آفریدگار جهان را از یاد بردهاند و در نتیجه به چنین تاویلاتى دست زدهاند و گرنه به گفته«ویلیم جونز» (15) :
«آن قدرت بزرگى که این عالم را آفرید از اینکه چیزى از آن کم کند یا چیزى بر آن بیفزاید عاجز و ناتوان نخواهد بود!»و به گفته آن دانشمند دیگر اسلامى«دکتر محمد سعید بوطى» (16) اطراف وجود ما و بلکه خود وجودمان را همه گونه معجزهاى فرا گرفته ولى به خاطر انس و الفتى که ما با آنها پیدا کردهایم براى ما عادى شده و آنها را معمولى مىدانیم در صورتى که در حقیقت هر کدام معجزه و یا معجزاتى شگفت انگیز است.
مگر این ستارگان بى شمار، و حرکت این افلاک، و قانون جاذبه زمین و یا ستارگان دیگر، و حرکت ماه و خورشید، و این نظم دقیق و حساب شده، و خلقت این همه موجودات ریز و درشتبلکه خلقتخود انسان - که آن دانشمند بزرگ او را موجود ناشناخته نامیده - و گردش خون در بدن، مسئله روح، و مسئله مرگ و حیات، و هزاران مسئله پیچیده و مرموز دیگرى که در وجود انسان و خلقتحیوانات و موجودات دیگر به کار رفته و موجود است معجزه نیست!
با اندکى تامل و دقت انسان به اعجاز همگى پى برده و همه را معجزه مىداند ولى از آنجا که مانوس و مالوف بوده براى ما صورت عادى پیدا کرده و از حالت اعجازى آنها غافل شدهایم.
بارى همان گونه که گفتیم: در مسئله معراج و شق القمر هر چه را براى ما از نظر قرآن و حدیث صحیح به اثبات رسیده مىپذیریم، و اما پارهاى از روایات غیر صحیح و بهاصطلاح«شاذ»ى را که در کتابها دیده مىشود، مانند آنکه در مسئله شق القمر نقل شده که ماه به دو نیم شد و به گریبان رسول خدا رفت و سپس نیمى از آستین راست و نیمى از آستین چپ آن حضرت خارج شده و دوباره به آسمان رفت و به یکدیگر چسبید.
نمىپذیریم و بلکه این گونه نقلها را مجعول مىدانیم.
و یا پارهاى از خصوصیات و روایاتى که در داستان معراج و مشاهدات رسول خدا(ص) در آسمانها و بهشت و دوزخ آمده و روایت صحیح و نقل معتبرى آن را تایید نکرده ما نمىپذیریم و اصرارى هم به قبول آن نداریم.
در پایان، تذکر این نکته هم لازم است که با اینکه قدرت خداى تعالى محدود به حدى نیست ولى معجزه بر محال عقلى تعلق نمىگیرد، و آنچه مورد تعلق معجزه قرار مىگیرد امورى است که به طور عادى محال به نظر مىرسد، مثلا تبدیل چوبى بى جان به صورت حیوانى جاندار عقلا محال نیست، و یکى از نوامیس خلقت و قوانین منظم این جهان هستى است و هر روز میلیاردها جسم بى جان و جماد است که به صورت نبات و حیوان در مىآید، و به تعبیر ملاى رومى از جمادى میرد و«نامى»شود، و از«نما»میرد به حیوان سر زند، و از عالمى به عالم دیگر رختبر مىکشد، و یا اگر انسانى بخواهد از جایى به جاى دور دیگرى منتقل گردد، و یا جسمى را بخواهند از شهرى به شهرى جابهجا کنند به طور عادى ساعتها و یا روزها و ماهها وقت لازم دارد، که معجزه این فاصله و وقت را با قدرت الهى مىگیرد چنانکه با پیشرفت وسایل و صنعت و به کمک عقل و فکر بشر توانستهاند مقدارى از این کار را با ابزار علمى انجام دهند، و در علم کشاورزى آن قدر پیشرفت کردهاند که بر طبق برخى از خبرها توانستهاند تخم گوجه فرنگى را در زمین بکارند و با کودهاى مخصوص و مدرنیزه کردن کار، پس از 18 روز گوجه فرنگى تازه از بوته آن بچینند، و یا امروزه مىشنویم سفینههایى ساختهاند که دور کره زمین را در فاصله یک ساعت و ده دقیقه مىپیماید، در صورتى که اگر صد سال پیش کسى ادعا مىکرد که ممکن است روزى چنین کارى انجام شود مردم جهان آن را انکار کرده گوینده را به دیوانگى منسوب مىداشتند، وشاید همانند گالیله بیچاره که کرویت زمین را کشف و اظهار کرد او را به دار مىآویختند، و یا به زندان مىافکندند. و این نکته هم فراموش نشود که طبق قانون علیت و اسباب، معجزه را نیز علت و سببى است غیر مریى که آن قدرت بى انتهاى حق تعالى، و امر و اذن پروردگار متعال است، چنانکه خداى تعالى در سوره مؤمن فرماید:
«و ما کان لرسول ان یاتى بآیة الا باذن الله فاذا جاء امر الله قضى بالحق. . . » (17)
و به گفته ملاى رومى که اشعار او را در داستان اصحاب فیل خواندید:
هستبر اسباب اسبابى دگر
در سبب منگر در آن افکن نظر (18)
پىنوشتها:
1. و جالب اینجاست که برخى از نویسندگان معاصر معراج رسول خدا(ص)را به وحدت وجودى که در کلام پارهاى از عرفا و متصوفه دیده مىشود تطبیق و تاویل کرده که از عدم اعتقاد به معجزه و امثال اینها سرچشمه مىگیرد.
2. در توصیف«براق»در چند حدیث آمده که فرمود: از الاغ بزرگتر و از قاطر کوچکتر بود، داراى دو بال بود و هر گام که بر مىداشت تا جایى را که چشم مىدید مىپیمود، ابن هشام در سیره گفته: براق همان مرکبى بود که پیغمبران پیش از آن حضرت نیز بر آن سوار شده بودند. و در حدیثى است که فرمود: صورتى چون صورت آدمى و یالى مانند یال اسب داشت، و پاهایش مانند پاى شتر بود. و برخى از نویسندگان روز هم در صدد توجیه و تاویل بر آمده و«براق»را از ماده برق گرفته و گفتهاند: سرعت این مرکب همانند سرعتبرق و نور بوده است.
3. و در حدیثى که صدوق(ره)از امام باقر(ع)نقل کرده رسول خدا(ص)را از آن پس تا روزى که از دنیا رفت کسى خندان ندید.
4. صدوق(ره)در کتاب عیون به سند خود از امیر المؤمنین(ع)روایت کرده که فرمود: من و فاطمه نزد حضرت محمد (ص)رفتیم و او را دیدم که به سختى مىگریست و چون سبب پرسیدم فرمود شبى که به آسمانها رفتم زنانى از امتخود را در عذاب سختى دیدم و گریهام براى سختى عذاب آنهاست. زنى را به موى سرش آویزان دیدم که مغز سرش جوش آمده بود، زنى را به زبان آویزان دیدم که از حمیم(آب جوشان)جهنم در حلق او مىریختند، زنى را به پستانهایش آویزان دیدم، زنى را دیدم که گوشت تنش را مىخورد و آتش از زیر او فروزان بود، زنى را دیدم که پاهایش را به دستهایش بسته بودند و مارها و عقربها بر سرش ریخته بودند، زنى را کور و کر و گنگ در تابوتى از آتش مشاهده کردم که مخ سرش از بینى او خارج مىشد و بدنش را خوره و پیسى فرا گرفته بود، زنى را به پاهایش آویزان در تنورى از آتش دیدم، زنى را دیدم که گوشت تنش را از پایین تا بالا به مقراض آتشین مىبریدند، زنى را دیدم که صورت و دستهایش سوخته بود و امعاء خود را مىخورد، زنى را دیدم که سرش سر خوک و بدنش بدن الاغ و به هزار هزار نوع عذاب گرفتار بود و زنى را به صورت سگ دیدم که آتش از پایین در شکمش مىریختند و از دهانش بیرون مىآمد و فرشتگان با گرزهاى آهنین به سر و بدنشان مىکوفتند.
فاطمه که این سخن را از پدر شنید پرسید: پدرجان آنها چه عمل و رفتارى داشتند که خداوند چنین عذابى برایشان مقرر داشته بود؟فرمود: دخترم!اما آن زنى که به موى سر آویزان شده بود زنى بود که موى سر ... ادامه...