۲.نفرک میره پیش داکتر میگه داکتر صاحب برای من یک نوع بی تفاوتی بوجود آمده. داکتر میگه حی دیگه چی رقم مریضی است. مثلان؟ نفرک میگه مثلان تو که در مقابل من ایستاده هستید هیچ گوئی نیستی.
۳. قدوس قیج در چهار راهی دالر پیدا می کنه زود سرش میشینه، یکنفر بریش میگه خو که یافتی در جیبت بان چرا سریش میشینی؟ گفت مه شنیدیم که دالر بسیار بالا و پاین میره.
۴. قدوس کل به مادرش ميگه : مادر بی غير از سوسن، فریبا ،حسنا ،افسانه ،فرزانه، لیلا ،فروزان ،شبنم، لاله نيلوفر، مهسا، ميترا ومعصومه هرکس كه زنگ زدبگو پسرم خانه نيست چون ماه رمضان است گناه داره.
۵. یک دگروال زیاد نیشه بود و از زیر مکرویان ها می گذشت که از بالا یک کسی نصوار تف کرد و در روی دگروال افتید. طرف بالا سیل کرد و دید که یک عسکر است. گفت بچیم رتبیت در زربین معلوم نمیشود گوی ته از مریخ میکنی.
۶. ﻳﻚ نفرک ١٥ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺩﺭﻛﺎﻩ ﺧﺪﺍ ﺩﻋﺎ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﺑﺮﻡ ﺍﻭﻻﺩ ﺑﺪﻩ. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻪ ﺗﻨﻚ ﺍﻣﺪﻧﺪ ﻭﻛﻔﺘﻨﺪ. ﺍﻭ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺍﻭﻝ ﺯﻥ ﺑﻜﻴﺮﺑﻌﺪ ﺩﻋﺎﻛﻦ...
۷. طی تحقیقات بعمل امده *** ها نمیتوانند با پولیس 110 تماس بگیرند .چون کلید 11 را روی تلیفون پیدا نمیکنند.
۸.مسجدی پدرش مرده بودومجلس ختم و فاتحه گرفته بودند. درپایان محفل دوست صمیمی او،شاکر جلو آمدوتسلیت گفت.مسجدی در جواب گفت: شاکرآ، خیلی زحمت کشیدین،مرا شرمنده کردین،انشاالله در مرگ پدرتان جبران میکنم.
۹. یک پسر اطرافی که تازه موتر خریده بود ، نامزدش را به چکر می برد . در طول راه نامزدش رو به پسر کرده ، گفت : آیا همرای یکدست دریوری کده میتانی ؟ پسر اطرافی با غرور گفت : تام ( تو هم ) عجب گپا میزنی اینه سیل کو . دختر با شادمانی گفت : بسیار خوب ، بسیار خوب ! خی حالی همرای دست بیکارت بینی خوده پاک کو که بیخی کشال شده ، کم اس که دلم بد شوه .
شما هم فكاهيات گرده كفك تانرا به ما بگوييد نشر ميشود.
فكاهيات ارسال شده دوستان و علاقه مندان سايت:
كفايت الله جان" دو نفر سیاه پوست با یک شخص دیگر در یک صحرا روان بودند آنها یک چراغ جاودیی را پیدا نمودند. ناگهان از چراغ یک دیو بیرون شد و به افریقایی آرزو کن تا برایت برآورده کنم ، افریقایی گفت مرا سفید بساز.
شخص سومی نیشخند زد
افریقایی پرسید چرا میخندی ، او گفت هیچ همین طور
دیو از افریقایی دومی پرسید که تو چی آرزو داری، افریقایی دومی گفت که مرا هم سفید کن.
شخص سوم باز نیشخند زد . افریقایی گفت چرا میخندی ، مرد گفت هیچ
دیو از شخص سوم پرسید آرزوی تو چیست :
شخص سوم گفت که این دو را باز سیاه بگردان.
=============================================================
كفايت الله جان" از مورچه پرسیدندنظرت در باره عشق چیست؟ مورچه اوف کشید و گفت: ده سال بالای دختر همسایه عاشق بودم، بلاخره فهمیدم که او دختر همسایه نبود بلکه میده گی چای بود.
=============================================================
آقاي نبي عمر" يك پسر و يك دختر در يك اتاق با هم عشق ميكردند پسر به دختر ميگه بيا كه يك طفل به دنيا بيآوريم پنج دقه كار اس
دخترميگه: به تو خو كار ساده است اما واي به حال مه كه 9ماه و9روز و 9ساعت او ره دانلود ميکنم.
=============================================================
ناشناس" یک نفر همرای خانمش در طیاره به سفر میرود ناگهان خانمش را تشناب میگیره به شوهر میگه که من تشناب دارم شوهر واخطا صدا میزنه که او پیلوت یک گوشه برک کو که ینگیت رگ میزنه
=============================================================
محترم رشاد" ستاد: دآینده میخاهی چه کنی؟
شاگرد:عروســـی میــــکـــــنم.
استاد: نی منظورم چی میشوی؟
شاگرد: میخواهـم داماد شــــوم.
استاد: احمق چی حاصل میکنی؟
............شاگرد: زن.
استاد: اوف! به پدرومادرت چی میکنی؟
شاگرد: برایشان عروس میارم.
استاد: لعنتی! منظورم این اس که پدر و مادرت از تو چی میخواهد؟
شاگرد: نــــــــواســــــــــه
=============================================================
آقاي نجيم" به يك دختر گفتند چطور چهار بار عروسی كردي و هنوز هم دختر هستی دختر گفت اولیش لوده بود احساس نداشت دومیش قندهاري بود زن را خوش نداشت سومیش گنس و گول بود بعد از خوردن نان شب خوابش می برد چهارمیش وردكي بود میگفت آدم به ناموس خود خیانت نمیكنه.
چشم براه فكاهيات ديگر شما هستيم
طريقه هاي ارسال فكاهي...
۱. نظر تانرا در همين پست بگذاريد.
۲. ايميل كنيد: ZUH.blogfa@gmail.com