داستان و یادواره ای از گذشته ها
زمانیکه کودک چهار یا پنج ساله ای بیش نبودم، درقریۀ زادگاهم «هزارجریب، ولسوالی دهدادی، مزارشریف» در شب های سرد زمستانی، مردان قریه در مهمانخانه ها دورقصه گویان حرفوی جمع می شدند و داستان های ساخته و پرداختۀ خیالپردازان قدیمی را که شخصیت های داستانی آنان را اغلباً دیوان و پریان تشکیل می دادند، با شدّ و مدّ فراوانی قصه و معرکه گیری می نمودند.
یا کتاب های داستانی سیاه موی و جلالی ، ورقه و گلشاه، لیلی و مجنون، یوسف وزلیخا، امیرارسلان رومی، امیرحمزه صاحبقران و... را می خواندند و دیگران بادقت تمام گوش فرا می دادند.
اینجانب نیز همراه با پدرمرحومم دربرخی از مجالس ذکر شده شرکت می کردم و ازقصه هالذت می بردم.
البته خودم نیز همواره دردلم آرزومی بردم که این توانائی را بدست بیاورم تا از دیگران بی نیاز شوم و کتاب های قصه و داستان را خودم خوانده بتوانم.
ازسن هشت سالگی که درصنف دوم مکتب ابتدائی "پل نانوائی دهدادی" درس می خواندم، لنگ لنگان به سوی مطالعۀ کتاب های داستانی راه افتادم.
پس ازچندسال که سن وسوادم بالاو بالاتررفت، درکناردرس ها و مضامین رایج مکتب، به مطالعۀ رومان های پولیسی علاقمند شدم.
درسال 1365 که درعالم هجرت درکشورجمهوری اسلامی ایران بسر می بردم، آهسته آهسته به داستان نویسی روی آوردم و سوژه هارا از جریان جهاد مردم افغانستان علیه نیروهای متجاوز شوروی به عنوان داستان های حماسی به رشتۀ تحریر درمی آوردم.
درسال 1366 که ازطرف ادارۀ شورای افاغنه درتهران مسابقۀ داستان نویسی درامور افغانستان دائرگردیده بود، شرکت کردم و داستانی را تحت عنوان «انفجار» به مسابقه شرکت دادم و پس از ارزیابی و کارشناسی، داستانم برندۀ جایزه گردید.
ازآن به بعد، درکنار نگارش مقالات، تحلیلات سیاسی، اجتماعی و روزنامه نگاری، به مطالعه و نوشتن جزوات داستانی نیزمی پرداختم.
اکثرداستانهایم دربرخی ازنشریات ومجلات دوران مهاجرت، درایران و پاکستان اقبال نشروچاپ می یافتند.
دربهار1371 دوجلد کتاب رومان را تحت عنوان «افغانستان درهجوم تبهکاران» و «عبورازمرز(آهنین)» باوجود مشکلات مالی، باهزینۀ شخصی خودم به دست چاپ سپردم.
همزمان باچاپ آن ها، رژیم داکترنجیب سقوط کرد و جایش را به دولت مجاهدین داد.
کتاب های چاپ شدۀ متذکره را از پشاوربه کابل انتقال دادم .
دیری نگذشت که درگیری های داخلی، بحران قدرت طلبی و تنظیمی، همزمان با مداخلات صریح و آشکار برخی همسایگان، آشفتگی های عجیب، وحشتناک و ویرانگری را به بار آورد!!
درلابلای غوغاسالاری های بوجود آمده، کلیه دست آوردها و افتخارات جهاد پیروزمند مردم مسلمان افغانستان که باقربانی دادن یک و نیم میلیون انسان آزاده، بوجود آمده بود، به شکل فجیعی بلعیده شد و دشمنان کشورومردم افغانستان نیزبه آن وضع دامن می زدند وآتش مشتعل شدۀ ناامنی ها وویرانی هارا هرروز باامکانات دست داشتۀ شان پکه می کردند تا به خاموشی نگراید.
ازجانب دیگر، هرچه دزد، دغل، تبهکارو قماربازدرگوشه و کنار افغانستان وجود داشت به کابل ریختند وچند میل تفنگ را ازاین وآن گرفتند وخانه های خالی را قرارگاه های نظامی ساختند و هرروز آرم ها وعکس های رهبران تنظیم هارا برسردروازه های قرارگاه خودیش نصب می کردند وازهیچ جنایتی درحق مردم دریغ نمی نمودند.
سرانجام اینهمه لجام گسیختگی ها و غوغاسالاری ها جزبدنامی، ویرانی، احساس نفرت و انزجارچیزی ازخود برجای نگذاشت و باکمال تأسف وتأثر، تنظیم ها هم درقبال شناسائی و پاکسازی همچوافراد جنجالی، کفایت ودرایت درستی ازخود شان نشان ندادند!!
درآشفته بازارناامنی های آنروزگار، بعضی ازآشنایان برمن طعنه می زدند که دیگران رفتند، قبضه های کلاشینکوف وماشیندارهای نان آور و پولساز آوردند و برای نسل اندرنسل خودشان ثروت می اندوزند و تو پانزده – بیست سال کوه بکوه گشتی و خودت را کشوربه کشور سرگردان ساختی، حالا بیست بوجی کتاب باخودت آوردی!!
می گفتند: فکر نان کن که خربوزه آب است.
دراین شرایط جنگی، چه کسی حاضرمی شود که کتاب بخواند؟
اما به هرحال، ازاین طعنه کاری ها هیچگاهی دلسرد نمی شدم و بخودم یأس راه نمی دادم تا قلم وکاغذ برزمین بگذارم.
حداقل نیمی از اوقات شبانه روزم را به مطالعه و نویسندگی می گذراندم.
کتاب های داستانی ام را آهسته آهسته ازطریق کتابفروشی های شهر مزارشریف پخش ودراختیارشایقین می گذاشتم.
البته حدوداً نیمی ازآن کتاب ها رانیز بصورت رایگان در اختیار ذوقمندان قراردادم .
وقتی دوستان می دیدند که من به داستان نویسی علاقۀ وافردارم، به حالم تأسف می خوردند که تورا چه مرض گرفته که وقت گرانبهایت را صرف این داستان های دروغ و بی پایه می کنی؟
البته گاهگاهی دوستانی هم پیدامی شدند که مرا به نوشتن داستان تشویق می کردند.
برحسب اتفاق، دراواخرسال 1380 کتاب نفیس، پرارزش وقطور 760 صفحه ای تحت عنوان « قصه نویسی» به قلم محقق توانای ایرانی، استاد رضابراهنی، بدستم رسید که خیلی برایم جالب و دلچسب بود وانگیزه های داستان نویسی را درفکر و اندیشه ام بیش ازپیش بالا برد.
ایشان حرف های جالب و استادانه ای در قبال ارزش های داستان نوشته بود که حداقل برای من بسیار تازگی داشت.
ایشان برای کتاب شان مقدمۀ مطولی نوشته اند و ضمناً رومان های بلند و طویل را نسبت به داستان های کوتاه ترجیح داده می نویسد:
«هرقدرآدم های فرزانۀ جامعه به محیط خویش بادید انتقادی نگریسته اند، به همان اندازه مجاب شده اند که جامعه را نه درشعرکوتاه، نه درقصۀ کوتاه و نه حتی درنمایش دوساعته نمی توان نشان داد.
قصۀ بلند (رومان) تنها شکل واقعی ادبیات عصرماست.
زمانۀ ما عصربروزحسیت قصۀ بلند است.»
استاد رضا براهنی انگیزۀ درونی خود را از قصه نویسی چنین تعبیر می کند:
· «قصه تاریخ خصوصی و عمومی من است.
· من بیش از هرچیز دیگر یک قصه گو هستم.
· نزدیکترین آدم هایم می دانند که من اگر قصه نگویم مرده ام.
· درهزارویک شب، قصه گوزمانی زنده می ماند که قصه ای برای گفتن داشته باشد.
· دلیل قصه، قصه یکی نیست، هزارویکی است.
· زندگی هم یکی نیست، هزار ویکی است.
· حضورقصه مساوی است با زنده ماندن قصه نویس.
· غیبت قصه مساوی است با مرگ او.
· ولی قصه یکی نیست، هزارویکتا است.
· ولی درپشت سراینهمه، زندگی خود قصه نویس قراردارد.
· اگر یک شب انسان قصه نگوید وننویسد می میمیرد.
· به همین دلیل قصه نویسی من ادامۀ قصه نویسی من است.
· مظهرانگیزۀ درونی ونتیجۀ ادامۀ سابقۀ روانی خود من هم هست.»
بکاربستن نظریات و تئوری پردازی های استاد براهنی، واقعاً برای داستان ها جلوه های نو و جان تازه می بخشد.
ایشان، دریک تعریف زیبا وجامع، انسان را چنین تعریف می کند: «انسان موجودیست قصه گو».
ازاین تعریف معلوم می شود که انسان درقصه گفتن انگیزه های درونی وفطری داشته و هرسوژۀ درذهن خلاقش جان می گیرد و به حرکت درمی آید.
یعنی انسان قصه گو، حوادث و رویدادها را درذهنش می پرورد، از اندیشه اش می تراود و دردل سفید کاغذ نقش می بندد وازطریق فلم وتیاتر دربرابر دیدگان همه تجسم پیداکرده به حرکت درمی آید.
وسرانجام اذهان و افکار جامعۀ انسانی را بطور بسیار مؤثری سمت وسو می بخشد.
به امیداینکه ماهم خودرا با چنین توصیف والائی مجهزسازیم، اینک قصه ای را برای خوانندگان نهایت عزیز بافته ایم واینک تقدیم حضور شان می نمائیم:
مـقــدمـــه
خلقت جهان هستی، پیچیدگی ها وعجایب زیادی دارد که یکی ازاعجوبه هایش موجودی است بنام انسان، که گل سرسبد هستی و به تعبیر دیگری، اشرف مخلوقات است.
همینطورانسان را عالم صغیرو نمونۀ بارزی از جهان خلقت نیزخوانده اند.
وقتی اناتومی وفزیولوژی بدن انسان را تحت مطالعه قراردهیم، باوجودیکه بخش وسیعی از فعل وانفعالات اجزاء بدنش تاکنون کشف ناشده وناشناخته باقیمانده اند، واقعاً انسان را به حیرت می اندازد!!
یکی ازدانشمندان غربی معتقد است که اگربخواهیم میکانیزم فعل وانفعالات جگریک انسان را درخارج از بدنش پیاده نمائیم، مساحتی لازم است به اندازۀ وسعت شهرنیویارک، مقرسازمان ملل متحد که مملو از ماشین آلات تولیدی وتصفیوی لابراتواری که بطوربیست و چهار ساعته و بدون وقفه کارکنند احتمال ضعیف می رود تا بتوانند وظیفۀ جگر یک انسان را درخارج بدنش اجراء نمایند!!
قلب، مغزوسائراعضاء، جوارح و حجرات بدن انسان باشند سرجایشان که عمرنسل اندرنسل بشرهم کفاف تحقیقات جامع وشناسائی کامل آن را نخواهد کرد!!
چنانچه معروف است که نوابغ ونوادرجهان فقط توانسته اند که شش فیصد از توانائی ها و استعداد های مغز خود استفاده کنند ونود و چهار فیصد توانائی های استعدادهای ذاتی مغزی شان راکد وبلااستفاده باقی مانده است.
حالا درمقایسه باآنان، اگرما عقب ماندگان، خویشتن را با آنان محک بزنیم، تعبیرآن سخندان حکیم، به بسیار وضاحت مشمول حال ما می شود که ماهنوز باکمال ناتوانی، اندر خم یک کوچه باقی مانده ایم.
چنانچه دانشمندان، نئورون های مغز(حجرات عصبی) یک انسان بالغ را حدود یکصد میلیارد تخمین زده اند، که هرکدام این نئورون سلول عصبی به وسیلۀ بیش از پنج هزار سینپس، با نئورون های مجاور خود ارتباط برقرار می کنند و مغزانسان، این توانایی را دارد که در هر ثانیه یک میلیون مورد ارتباط جدید برقرار کند.
به طورنمونه یک لبنانی به نام «زایاد فزاح» ادعا می کند که این توانایی را دارد که به 59 زبان حرف بزند و بخواند که در حال حاضر به عنوان معلم زبان درکشور برازیل مشغول کار است.
خوانندگان گرامی و باگذشت !
لطفاً اجازه دهید به دنبال اشارۀ شمه ای ازپیچیدگی های بدن انسان، توجه شما را به این نظر ارزشمند دانشمندان و نظریه پردازان اسلامی جلب نمائیم که گفته اند:
« هرکس خودرا خوبترشناخت، خدایش را نیز بهتر می شناسد»
وقتی انسان ازلحاظ روحی وروانی قوی گردد، گاهی اعمال جالب و خارق العاده ای ازاو سرمی زند که انجام آن اعمال، از دست افراد عادی برنمی آید.
· نمونهء اول :
مثلاً شاید همه شنیده باشند که مرتازهای هندی دراثرریاضت کشیدن های متواتر، به حدی قدرت روحی و روانی خویش را بالا می برند که اگربخواهند واراده نمایند، با یک اشاره، حتی لوکوموتیف یک ریل غولپیکر درحال رفتار را با آنهمه سنگینی و قدرتش به توقف وامیدارند!!
· نمونهء دوم:
درشهربندری کراچی پاکستان، دردهم محرم هرسال، شیعیان آن ایالت، معبری به طول ده متروعرض سه یا چهارمترمی سازند و دردوطرف جناح معبر دیوارهای سمنتی به ارتفاع یک مترمی کشند، ودربین معبر زغال ریخته، آتش می زنند و برسر دیوارهای دوجناح معبر، بادپکه های بزرگی را روشن ساخته و زغال ها را مشتعل سازند.
ازآنطرف هم تعداد هشتاد یا صد تن از نوجونان را در صفوف منظم تنظیم کرده، یکی ازآنان پیشاپیش شان قرارمی گیرد وبالحن بسیا خوش، گیرا و سوزناک نوحه می خواند و بقیه هم به عشق و محبت حضرت امام حسین(ع) سینه می زنند و آهسته آهسته با پاهای برهنه از داخل معبر وروی آتش عبورمی کنند، بدون اینکه پاهای شان آسیب ببیند، از پشت سرشان جزتلی ازسیاهی خاکسترچیز دیگری برجای نمی ماند!!
چنانچه جناب آیت العظمی شیخ آصف محسنی نیز دریکی از مباحث تلویزیونی شان به همین موضوع اشاره داشتند که چندین سال قبل (وقتی که درنجف اشرف بسرمی برده اند)، دسته ای از شیعیان هندی را درکربلای معلا مشاهده کرده بودند که درحال نوحه خوانی ازروی آتش عبورمی کردند، بدون اینکه پاهای شان بسوزد!!
· نمونهْ سوم :
یک روانشناس امریکائی بنام «انتونی رابینز» کتابی را نوشته است تحت عنوان «بسوی کامیابی» که مطالب بسیار دلچسبی را درآن به نگارش گرفته است:
مترجم کتاب، آقای مهدی مجرد زادۀ کرمانی، درمقدمۀ کتاب می نویسد: یکی ازچیزهائی که توجه مطبوعات و سائر وسایل ارتباط جمعی را به کارهای آقای رابینز جلب کرده است، برنامۀ عبور از روی آتش است.
وی دربعضی از سیمینارهای خود، ازشرکت کنندگان می خواهد که ازروی بستری از زغال سنگ گداخته شده به طول 5 الی 12 متر با پاهای برهنه عبورکنند و تاکنون ده ها هزار نفر در ایالات متحدۀ امریکا این برنامه را اجراء کرده اند و هیچگونه آثارسوختگی دربدن آنان مشاهده نشده است.
جالب اینکه که بعضی ازدانشمندان نیز دراین مراسم حضور یافته و این پدیده را ازنزدیک مورد تحقیق قرار داده اند.
· نمونهء چهارم:
دردوران مهاجرت درکشورجمهوری اسلامی ایران بودم وکتابی بدستم آمد که مزایای روزۀ چهل روزه را به تشریح گرفته بود.
مخترع آن یک کارگرمعدن زغال سنگ دردوران اقتدار شوروی وقت بود.
جریان ازاین قراربود که وی به بیماری سرطان مبتلاء گردیده و اززندگی اش جان به لب رسیده و به قصد خودکشی دست به اعتصاب غذا زده بود.
درمدت چهل روز تمام، جز آب نوشیدنی، هیچ مواد غذائی دیگری نخورده بود.
اما پس از مدت یادشده، اطرافیانش متوجه بهبودی وصحت یابی کامل او شدند.
وقتی خونش را به آزمایش گرفتند، واقعاً مشاهده کردند که دیگرنشانی ازبیماری علاج ناپذیر سرطان در وجودش باقی نمانده است!!
اینجا بود که وی دوباره با زندگی آشتی کرد وبه حیات دوباره علاقمند شد و مشاهدات وخاطرات ارزشمندش را درمدت چهل روز روزه گرفتن، به رشتۀ تحریردرآورد و غوغای عجیبی را درصفحۀ زندگی بشربرپا ساخت.
تعداد کثیری ازطلاب و روحانیون حوزۀ علمیۀ قم، اخصاً شماری از روحانیون افغان روزۀ چهل روزه را گرفتند که اینجانب نیزازنزدیک با برخی از آنان صحبت داشتم که امراض صعب العلاجی را از برکت روزۀ چهل روزه از وجود خودشان برطرف ساختند!!
یکتن ازدوستان روحانی اززبان کسی دیگری که دوبارروزۀ چهل روزه را گرفته بود، نقل می کرد که از روزه گرفتنش خیلی راضی بوده و ادعاداشت که روزۀ چهل روزه، چنان حواس پنجگانه وحتی حس ششم اورا حساس و تحریک کرده و روح وروانش را صیقل داده است که می تواند بسیاری از مسائل را قبلاً حدس بزند و درعین حال صدای تنفس دیگران را ازفاصلۀ ده متری اش می تواند بشنود.
برعلاوه، تمام نیرو، انرژی و قدرت جوانی اش را نیزهمین روزه به او بازگشتانده بود.
· نمونهء پنجم:
یکتن از ملاهای یک قریه درمزارشریف برایم صحبت کرد که خانم مسنی به من مراجعه کرد و تقاضا نمود تا برای گاو شیری اش که روز بروز شیرخود را کم می کرد، تعویذ بنویسم.
هرقدرعذرخواستم که من تعویذ حیوانات را بلد نیستم، قبول نکرد ومرا به تمسخر گرفت و گفت: ملا باشی و تعویذ نویسی را یاد نداشته باشی، من باورندارم.
خلاصه مرامجبورساخت تا یک چیزی بنویسم.
پرسیدم: گاوشما چه رنگ دارد؟
اوگفت: رنگ گاوم سیاه است و کمی سفیدی روی پیشانی اش معلوم می شود.
ازروی ناچاری قلم و کاغذبرگرفتم وچنین نوشتم:
بنام خداوندی که هم انسان وهم جهان و هم بقررا آفرید.
آی گاو سیاه پیشانی ابلق!
بیابرمن مهربانی کن و الطافت را نیز براین خانم ساده دل ببار و شیربیشتری بده تا دست صاحبت از یخن من بیچاره کنده شود.
این جملات را نوشتم و کاغذ را به شکل سه گوشه قات نموده به دستش دادم واو هم درحقم دعای خیرنموده و تعویذ را گرفت و باخوشحالی تمام پی کارش رفت.
یک هفته بعد باتعجب فراوان دیدم که آن خانم با چهرۀ خندان به خانه ام آمد و پس ازدعا وثنای زیاد وخیرببینی گفتن ها، یک سطل شیر ویک کیلو مسکه را پیش رویم گذاشت وگفت: این هم تۀ تعویذی ات.
با ناباوری گفتم : مادرجان، چه خبراست؟
گفت: این شیررا به خاطر تعویذ خوبی که دادی برایت آوردم.
گفتم : مادرجان، چرا زحمت کشیدی و اینهمه فاصله را طی کردی واین سطل سنگین را آوردی؟
من که از شما تۀ تعویزی نخواسته بودم.
لطفاً شیرومسکۀ تان را پس ببرید.
پیره زن ازحرفم بسیارعصبانی شد و گفت: اگراین ها را نگیری، این سطل شیررا روی سرت می ریزم و تا قیامت از تو خفه می شوم.
دیدم که موضوع خیلی جدی است و باخنده گفتم : لازم نبود زحمت می کشیدی مادرجان!
گفت: بسیارهمرایم بحث نکو.
پرسیدم: خوب، حالا از شیرگاوت قصه کو که چطورزیاد شد؟
گفت: وقتی تعویذ را بردم و سه پوش سرخ کردم و برشاخ گاوم آویزان ساختم، همان روز یک سطل شیرداد و از برکت تعویذ شما حالا شیرفراوانی درخانۀ ما یافت می شود.
بعدازآن، تعویذرا ازشاخ گاوگرفتم برگردن عروسم که شیراوهم خشک شده بود و طفلش را نمی توانست سیر نماید، آویزان کردم، شیراوهم خیلی زیاد شده و برعلاوۀ سیرساختن طفلش، گاهی مجبور می شود که شیراضافی اش را بدوشد و به بیرون بریزد!!
شوهرم هم که ادرارش بند شده بود و تعویذ را ازگردن عروسم بازکردم و به کمرشوهرم بستم، از برکت دعای شما بدون اینکه پیش داکتر برود و دواوپیچکاری بگیرد، جور و تیار شد.
بهرحال، اخلاص واعتقاد آن خانم متدین واخلاصمند، در برابر تعویذ نوشته شده، چنان روحیه وروانش را تقویه کرده بود که از طریق خود او، برغده های شیری گاوش نیز اثر تحریکی برجای گذاشت.
همینطورخواب دادن های مقناطیسی، حرکات یوگا وریاضت کشیدن ها، هرکدام دنیائی از پیچیدگی های محیرالعقولی را دربطن خود دارند که همگی به رمز، رازها واسرار بغرنج خلقت و درعین حال با روح ، روان و باورهای انسان سروکار پیدا می کنند.
باکسب اجازه از حضورخوانندگان عزیز، ماهم خواستیم در این داستانگونه، شمه وگوشه ای از این شگفتی هارا در لابلای تغییر وتحول اعتقادی و معنوی ای که دروجود شخصیت های داستان تخیلی حاضرایجاد می گردد، به نمایش بگذاریم.
ازاینکه درمقدمۀ این کتاب، برخلاف معمول، به مشکل درازنویسی مواجه شدیم، امیدواریم با نظربلند و خطابخش خویش پوزش مارا بپذیرید و از دعای خیرخود ما پسماندگان رابه فراموشی نسپارید.
( عبدالقیوم فدوی)
بهار 1391 - کابل