قسمت دوم
وقتی حمید از حویلی بیرون شد آخرین موتر کاروان عروسی نوریه دختر هسایه از کوچه رد شد. گرد وخاک را به هوا بلند نمود و بچه ها هیاهوکنان درمیان خاکباد به دنبال موتر ها دویدند.
چشمان حمید خیلی سرخ شده بود ، گویی از شب گذشته تاکنون خون گریه کرده بود، اندوه بزرگی مثل کوه برشانه هایش سنگینی می کرد. دلش می خواست بازهم در خلوت وتنهایی ساعت ها بنشیند وگریه کند . اشک های جمع شده در گوشۀ چشمش را پاک نمود ودوباره داخل حویلی شد.
مادرش که از شب گذشته تاکنون متوجه حالت حمید بود با حالت اندوه و تأثر گفت:
- بچیم قدیما گفتند هرجایی که سنگ است ده پای بزلنگ است، حکیم بای ظالم اگه دل توره شکست بازسزایشه میبینه خودته ایقدر عذاب نتی.
حمید انگار چیزی نشنیده باشد یا شاید کوشش می کرد دراین باره چیزی نشنود، یکراست رفت طرف اتاقش.
شام نزدیک می شد وسیاهی خود را به همه جا می گستراند ، ازسیاهی ها خوشش نمی آمد چون ازچندسال بدین طرف سیاهی وتاریکی در زندگی حمید چون اژدهایی رو به رویش ایستاده بود و زندگی وی را نابود می ساخت.
چراغ تیلی اش را روشن ساخت وبالای دوشک مندرس وکهنه اش نشسته به دیوار گلی تکیه داد ودست هایش را به دور زانوهایش حلقه نمود، با حالتی که دیگرامیدی برای زندگی نداشته باشد چشمانش به سقف اتاق خیره شد و به یاد گذشته ها افتاد تا بتواند با یاد زندگی ازدست رفته اش اندکی خود را تسلی دهد.
***
دانه های باران یگان یگان ازآسمان به زمین آمد وبوی مرطوب خاک به مشام می رسید آن روز ها آغازین روزهای بهار بود.حمید که تازه به هفت ساله گی پاگذاشته بود، والدینش تصمیم گرفتند اورا شامل مکتب سازند.
کاکا رووف چای پیاله اش را تمام کرد و رو به گل افروز مادر حمید گفت:
- اوزن ! سر و وضع بچه ره جور کو که بخیر ببرمش مکتب ، از ما خوچیزی جور نشد بی سواد وناخوان ماندیم.
گل افروز دسترخوان چای صبح را جمع کرد وتوته های نان را ازکلکین برای مرغ ها انداخت تاسروصدای آن هارا خاموش سازد بعد روبه پدرحمید کرد وگفت:
- چه میگی مردکه چند دقه بان که باران بند بیایه باز میری
- باران بهاری اوقدر زیاد دوام نمی کنه بریم که ناوقت میشه
***
بازار از هلهله پر بود و همه مصروف خرید وفروش بودند به مشکل می شد از این ازدهام گذشت ، حمید بعداز جستجوی زیاد پدرش را دید که بوجی های برنج را به کراچی بار می کند تا به خانه ی حکیم بای برساند.حضور ناگهانی حمید او را متوجه خود ساخت و از دیدن او خیلی خوشحال شد .
- پدرجان مادرم گفت یک کیلو گوشت بیار که ده خانه مهمان آمده.
کا کا رووف پسرش را اطمینان داد که برود خانه او به دنبالش خواهد آمد. وقتی جیب هایش را پالید دید پول هایش قیمت خرید یک کیلو گوشت را پوره نمی کند ناچار شد باز پیش حکیم بای گردن کج کند تا او مقداری پول برایش قرض بدهد.
- چه جبراست سرت، نداری نخر روزی یک افغانی پیدا گرنیستی باز دلت شوربای چرب میشه!
کاکا رووف عرق پیشانی اش را با گوشه ی دستمالش پاک کرد وهیچ نگفت وبوجی های باقی مانده را به کراچی بار کرد و به طرف خانه ی حکیم بای روانه شد.درنیمه ی راه اندکی توقف کرد و یک کیلوگوشت گرفت تابه خانه ببرد وقتی دستش را به خاطردادن پول قصاب در جیبش کرد دید چیزی در جیبش نیست و دیدکه کیسه اش را بریده پولش را دزدیده اند ، با حالتی که گویی گناهکاری درمقابل محکمه قرارگرفته باشد به قصاب نگاه کرد ودسته ی کراچی را درحالی که حرکت در پاهایش نبود برداشت و به سوی خانه در حرکت شد .
قصاب زیر لب به این مرد بد و بیراه گفت و گوشت را دو باره به چنگک آویخت.
وقتی کاکا رووف به خانه رسید زنش را دید که منتظر گوشت ایستاده است که او برایش گوشت می آورد و از خواهرشم. پذیرایی می کند. او موضوع را به زنش قصه کرد و گفت : چاره ی دیگری ندارد جزاین که با تهیه ی غذای ناچیز از مهمانش پذیرایی کند.
آن روز به هرترتیبی گذشت . نماز عصر کاکا رووف خواست تا دلوآبی از چاه بالا بکشد که زینوره زن حکیم بای ازآن طرف دیوارصدازد:
- آهای مردکه بای میگه همو پیسه ره بتی ، یکدفعه ، دودفعه ، هر وقت تو قرض می گیری ؟!
کاکا رووف مثل این که برجایش خشک شده باشد طناب چرخه ی چاه از دستش رها شد و دلو دو باره به درون چاه سرازیر شد . صدای افتادن دلو درعمق چاه اورا دوباره به خود آورد و متوجه شد که زینوره رفته است. نفس راحتی کشید و تصمیم گرفت که دیگراز حکیم بای قرض نگیرد و ازگپ های ته و بالای آن ها درامان باشد . آن طرف کلکین زنش نظاره گر این صحنه بود و اشک هایش به خاطر این حالت جاری شده بود. آن روز حمید رفته بود نزدیک دریا تا با دوستانش یکجا درس بخواند چون امتحانات شان فرا می رسید. کاکا رووف که تنها یک پسر داشت روزگار خانه اش را با پول ناچیزی که از کراچی کشی به دست می آورد به پیش می برد. این پدر و مادر بارها درمانده بودند که پول کتاب و کتابچه ی حمید را از کجا به دست بیاورند.
به هرمشکلی حمید حالا وارد یازدهمین صنف مکتب می شد و قرار بود سال آینده مکتب را به پایان برساند. او از زیبایی واستعداد تعجب برانگیزی برخورداربود ، به همین خاطر بارها مورد آزار و اذیت پسران حکیم با ی قرار گرفته بود.
حکیم بای در همسایگی اش زندگی می کرد و مرد متمول و ثروت مندی بود. نوریه دختر حکیم بای یک سال خوردتر ازحمید بود و از وقتی که جوان شده بود برادرانش اورا نمی گذاشتند به خانه ی کاکا رووف برود چون او همیشه از استعداد و اخلاق حمید در خانواده اش قصه کرده بود و خشم برادرانش را نسبت به این موضوع برانگیخته بود.
پسران حکیم بای که هردو بی سواد بودندکارشان جز خوش گذرانی وشب نیشنی ها و مجلس قمارچیزی دیگری نبود آن ها از پیشرفت وقدرحمید درمیان مردم حسد می بردند و در صدد آن بودند تامشکلی برای او ایجاد نمایند.
یک روز که بوی خوش عطر گل اکاسی فضا را پرکرده بود و باد ملایمی می وزید ، گل افروز در سایه ی آن درخت آرمیده بود وبه آینده ی پسرش امیدوار بود . او در همین افکارغرق بود که حمید با خبر خوشی وارد حویلی شد او به مادرش مژده داد که درمکتب حایز مقام اول شده است و یکی از دوستانش به وی یک دست لباس هدیه داده است .
مادر سر و صورت پسرش را بوسید و او را مورد نوازش مادرانه اش قرار داده برایش دعای موفقیت بیشتر نمود.
نوریه دختر همسایه که به حمید سخت علاقه مند بود و این علاقه اش را نتوانسته بود اظهار کند از آن سوی دیوار این صحنه را نظاره می کرد ودلش می خواست به حمید تبریک بگوید ؛ اما فقط با نگاهش به او فهماند که او هم از کامیابی او خوشحال است. نوریه محو نگاه حمید شده بود که آواز مادرش او را به سوی خود خواند و از نگاه حمید گریخت.
با وصفی که نوریه دریک خانواده ی ثروت مند و پولدار به دنیا آمده بود و با زرق و برق زندگی کرده بود و حمید پسربچه یی یک فقیرکراچی کش ، با آن هم او به این چیزها نمی اندیشید. نوریه فقط تا صنف 7 درس خوانده بود و برادرانش اورا از ادامه ی آموختن بازداشته بودند. حمید را از کودکی می شناخت و با او همیشه همبازی بود هیچ گاهی رفتار بدی از حمید ندیده بود .دلش می خواست همیشه برای آن ها کمک کند و درکنار آن ها باشد اما پدر و مادرش برایش گفته بودند : (( شرم است با یک آدمی که نان خوردنشه نداره رفت وآمد داشته باشیم . مردم چه خاد گفت ماره سیل کو اوناره سیل کو! ))
نوریه از این طرز تفکر درباره ی دیگران سخت بدش می آمد وچاره یی نداشت جزاین که با آن برادران بی سر و پایش زندگی کند وگپ های پوچ و بی معنای پدرش را بپذیرد. او در درون خود سخت در جدال بود و سعی داشت به هرترتیبی که شده مرز ها را بشکند و از این منجلاب رهایی یابد.
***
صدای جوش آمدن آب ، گل افروز را از ادامه ی صحبت باشوهرش بازداشت و او به طرف چای جوش رفت تا چای را آماده کند.کاکا رووف دستارش را به لب تاق گذاشته و درازکشیده بود تا اندکی استراحت نماید. از چهره اش هویدا بود که رنج روزگار و فقر خیلی خسته اش ساخته است آثار پیری به خوبی درسیمایش دیده می شد .آرزو داشت تا حمید یگانه فرزند دردانه اش را سرفراز و سربلند ببیند وآینده ی خوبی داشته باشد. به حمید نگاه کرد ، اومصروف نوشتن نوت هایش بود اشکی ازچشمانش به روی گونه های استخوانی اش لغزید و هرچه زود تر آن را باگوشه ی دستارش پاک نمود .
برای این که بتواند توجه حمید را به خودش جلب نماید خطاب به زنش گفت :
- چه کدی زنکه چای تیارنشد حمید مکتب میره برش ناوقت نشه .
حمید کتاب هایش را جمع نمود و آمادگی رفتن به مکتب راگرفت ، می خواست به دهلیز براید که صدای پدرش او را دو باره به داخل خانه خواند :
- بچیم حمید جان یک گپه برت بگویم بدت نیایه ، هرپدر آرزو داره بچیشه سربلند و کامیاب ببینه ، ما خو عمرخوده خوردیم اگر امروز باشیم شاید فردا نباشیم مه به لیاقت و استعداد تو افتخارمی کنم امسال بخیر از مکتب فارغ میشی .
حمید حیران بود پدرش چه می خواهد بگوید چرا این قدر ناامید صحبت می کند هیچ منظور او را نفهمید .
- پدر من نفهمیدم شما چه می گویید می شود واضح تر بگویید؟
- مه یک مقدار پیسه ره کوری وکبوتی کده جمع کدیم بخیر توام جوان شدی اگر خانیته ده زنده بودن پدرت آباد کنی مه دگه آرزوندارم.
مادرش آن طرف تر لبخند رضایتمندانه یی به لب داشت و سخنان شوهرش را تأیید می کرد.
حمید چیزی نگفت و خانه را به قصد مکتب ترک کرد.
***
آن صبح آفتاب ازلای درختان سپیدار حویلی چشمک می زد و به روی حویلی نقش های گوناگون ایجاد می کرد ، مرغ ها یکی پی دیگر دانه های ریخته شده توسط مادر حمید را با حرص می چیدند وگاهی برسرآن با یکدیگر درگیرمی شدند.
حمید لب ارسی نشسته بود واشک از گونه هایش سرازیر بود. پانزده روز می شد که پدرش به ابدیت پیوسته و او را با مادر پیرش تنها گذاشته بود .
نوریه چند روز پیش توسط نامه یی به حمید خبر داده بود که می خواهند او را به قوماندان کریم نامزد کنند واز حمید خواسته بود که برایش چاره یی پیداکند.
حمید یک مقدار پولی که پدرش برای وی با هزار زحمت جمع کرده بود مصرف خرج کفن و دفن پدرش کرده بود و این روز ها حمید با مادرش روز های سختی را می گذراند.
عشق حمید در دلش پنهان ماند و به خاطر جبر روزگار هیچ گاهی نتوانست به کسی اظهار کند ، وقتی فهمید نوریه نامزد شده است دیگر به این زندگی و حالتش لعنت فرستاد و تاتوانست گریست .
مادرش هم بیشتر ازپیش لاغر و ضعیف شده بود. دوشبانه روز حمید با مادرش لقمه نانی برای خوردن نداشتند ، اوصبح وقت برامد تا برای خود کاری دست و پا کند و مادرش را ازمرگ نجات دهد. آن روز حمید با ظاهر خندان و دلی آگنده از درد عشق به خانه برگشت ، چون موفق شده بود در یک کارگاه به صفت مستخدم پذیرفته شود.
وقتی می خواست داخل خانه شود متوجه شد که حکیم بای با چندتن از بزرگان قومی محل در گفت و گو است و اطفال کوچه هم این طرف و آن طرف با شور واشتیاق جست وخیز دارند و رفت و آمد مهمان ها هم رنگ و روی دیگری به کوچه بخشیده است .
آن طرف تر صبور دوست حمید با دو سطل پر از آب می خواست داخل خانه شود که صدای حمید او را متوجه خود ساخت ، آن دو زیر گوشی چیزی به هم گفتند و بعد وارد خانه های شان شدند.
حمید مقداری سبزی و کچالو آورده بود تا مادرش از گرسنگی هلاک نشود، آنها را به گوشه یی پرتاب کرد و به طرف اتاقش رفت ، به گونه یی حرکت کرد که گویی بیماری را به سوی بیمارستان می برند .
مادرش هم از موضوع آگاه شد بود. فردا عروسی نوریه بود ، همان نوریه یی که حمید به خاطرش سال ها می تپید وبه جرم نداشتن پول و فقر خانواده اش نتوانست صدایش را بلند کند.
برای این که آخرین بار توانسته باشد با چشمان آبی نوریه وداع بگوید با چشمان سرخ واشک آلودش به بیرون آمد ، نوریه را دید که با دل پر از درد به طرفش نگاه کرد وکوچه را به قصد خانه ی قوماندان کریم ترک گفت.
***
حمید احساس کرد که آفتاب به سر و صورتش می تابد و گرمی آن نمی گذارد راحت باشد ، ازجایش برخاست دست و رویش را تازه کرد و رفت تا از مادرش خبر بگیرد که او در چه حال است.
- مادر تا هنوز بیدار نشدی ؟ ساعت 8 صبح است ، بیدارشو مادر – دروازه ره ماکم (محکم) کو که مه میرم
مادر ....مادر....
او ناباورانه و حیران نگریست که روح مادرش پرواز کرده و دست های لاغر و نحیفش به سوی حمید دراز مانده است.
در یک لحظه حمید احساس کرد دگر زندگی خودش هم به پایان رسیده است.
................................................................***.............................................................
در بن بست کوچه ها
روی لبه ی بام می آید و باز به گشت و گذار مردم خیره می شود. از این مشغولیت خوشش می آید. به همه که نگاه می کند؛ هرکس به نحوی مشغولیتی دارد و به کاری مصروف است. تا نزدیکی های ظهر یک بسته سیگار را تمام می کند. در همسایه گی اش سماوار است، مرتب چای می نوشد و به کار و بار مردم خیره می شود. همه چیز برایش مکرر است. زندگی خودش با دیگران. فکر می کند همه چیز به جز تکرار چیز دیگری نیست. چیز تازه ای به نگاه اش نمی خورد. از بالا به پایین که نگاه می کند دست فروشان روی جاده را می بیند که بیشتر از فکر فروش به فکر پولیس هستند؛ مثل این که از حادثه ای خبر شوند یکباره بازار دست فروشان به هم می خورد و همه فرار می کنند. با آن هم جنب و جوش مردم ادامه دارد و هرکس دنبال کارش است. باز غرق خود می شود و چند سیگار دیگر را پی هم دود هوا می کند. چای سبز همچنان در پهلویش است. هوا که رو به سردی می نهد برای او دلگیر کننده است. نمی تواند بیرون شود و در هوای سرد از لبه ی بام به تماشای مردم بنشیند. از زندگی تکرار خیلی خسته شده است. دروازه ی اتاقش را می بندد و پا به بیرون می گذارد. برف ها زیر پایش خش خش صدا می کند. برق برف چشمانش را آزار می دهد. عینک های دودی اش را می گذارد و به گام هایش ادامه می دهد. نادیده در هنگام راه رفتن با کسی برخورد می کند. پیش از این که از او معذرت بخواهد مجال این را نمی یابد. با چند فحش و ناسزا مواجه می شود، چیزی نمی گوید و راه اش را چپ می کند؛ وقتی نزدیک دریاخانه می رسد، همه جا سپید است. عینک اش را که بر می دارد برف نقره گون به چشم هایش سوزنک می زند. در این جا کسی دیده نمی شود؛ جز چند زاغ سیاه، که با قاغ قاغ شان سکوت دریاخانه را می شکنند. چند تا سگ هم روی برف ها جست و خیز می زنند و از این کار لذت می برند. پس از روزهای زیادی که چندین بار به این جا آمده بود این بار متوجه چیزی می شود که زیاد می خندد. چند گامی دورتر از او دو پسر بچه در داخل یک گودال نه چندان عمیق از هم لذت می برند. با آن که هوا سرد است، اما به نظر می رسد آن ها در جریان کار سردی هوا را حس نمی کنند. خودش را کنار می کشد تا آن دو از موجودیت او نفهمند. سیگاری روشن می کند و بر می گردد. وقتی دروازه ی اتاقش را باز می کند با نامه ای بر می خورد که لای دروازه گذاشته شده بود. نامه را که باز می کند نوشته است : « سلام رفیق روزهای سرد! با آن که می دانم دیگر بر نمی گردی و از این همه گیر و دار های دور و برت خیلی خسته هستی، چند روز قبل همسرت با همه وداع کرد و درآخرین لحظات از تو خواست، هرگاه بالای گورش آمدی فقط برایش دعا کن. فرخ و فرشاد هم رفتند نز مادر بزرگ شان. فضای خانه دلگیر تر از گذشته شده است
.»بقیه ی نامه را نمی خواند و کاغذ را مچاله کرده به گوشه ای پرت می کند. دست هایش می لرزند و با خود می گوید من هم باید بمیرم. باز پی هم چند سیگار دود می کند و فضای اتاق را پر می کند از دود. آهسته آهسته خواب روی پلک هایش سنگینی می کند و می رود به خواب. با صدای انفجاری از خواب می پرد؛ وقتی به ساعت نگاه می کند 3 پس از ظهر است. با عجله کورتی اش را به شانه می کند و به بیرون می رود. می بیند چند دست و پای بدون سر و تن به هر طرف افتیده اند. سرک خون آلود است و سر و صدای موتر پولیس و انتقال اجساد به بیمارستان جریان دارد. در میان کشته شده گان چشمش به گدای کنار جاده می افتد. پیش از این هم او یک پای نداشت، اما حالا به جز سرش همه اعضای بدنش متلاشی شده بودند. بیشتر از هر وقت دیگر خسته و ناراحت می شود و دوباره بر می گردد به اتاقش. فراموشش شده بود که دروازه ی اتاق را ببندد. متوجه می شود که در نبود او بعضی از اشیای اتاق به سرقت رفته است. به جای دیگر نقل مکان می کند، اما در اینجا نمی تواند به تماشای مردم بنشیند. اتاق تاریکی است که از پنجره اش نور نمی آید. ترجیح می دهد چند وقتی همین گونه در تاریکی باشد
.روز های آخر زمستان را در همین جا می گذراند و بعد راهی سفر می شود. موتر آهسته آهسته به حرکت می آید و یک مسافر نشسته در چوکی پیش روی موتر یک کپه نصوار به دهن می گذارد و دستانش را برای دعای سفر به رویش کش می کند. او هم سیگار دود می کند. دود در درون موتر و موتر در درون دره گم می شود
.
--------------------------------------------------------------------------------
»
باغچهی خالی ( داستان کوتاه )همیشه می گوید اگر یک بار دیگر ببینمش باز حالم خوب خواهدشد. باز دور چشمانش را اشک حلقه می کند و بغض گلویش را پر می کند. نوید را صدا می زند و سر و صورتش را غرق بوسه می کند. صدای های و هوی بچه های کوچه نوید را وا می دارد که او را تنها بگذارد و برود دنبال دوستانش. هوا کم کم رو به تاریکی می نهد. تاریکی از هروقت دیگر برایش دل گیر و دل تنگ کننده است. لین های برق هم مدتی است دچار سوختگی شده و حالا برقی هم نیست که این خانه با آن روشن شود. فانوس در میان خانه خیلی حزین و فقیر می نماید. با وی شریک درد هایش است و تا نیمه های شب با او یکجا ناله می کند. ساعات پیش نوید را خواب برده است. سلیم که وارد خانه می شود، فضای خانواده برای او هم دلگیر کننده است. بی آن که چیزی بگوید لقمه نانی به دهن می کند و به گوشهای می خوابد. باز می گوید اگر یک بار دیگر ببینمش باز حالم خوب خواهدشد. این را می گوید و سکوت فضای خانه سنگین تر می شود
.صبح ها هم چندان رنگ و رونقی ندارد. سلیم وسایل کارش را به شانه می اندازد و مادرش را باز تنها می ماند. نوید با بازی هایش اندکی برایش شادی می بخشد و حالش را دگرگون می کند. پس از سپری شدن چند ماه صادق وارد خانه می شود، اما تنها می آید. چشمان منتظر او هیچ پیامی را ندارد. فقط به دروازه نگاه می کند و باز تکرار می نماید : « اگر یک بار دیگر ببینمش باز حالم خوب خواهدشد.» او می داند که صادق هم به درد هایش مرحم گذاشته نمی تواند. چشمانش را اشک پر می نماید و لحظه هایش تلخ تر می گردد
.می خواهد بخوابد اما کابوس های وحشت ناک نمی گذاردش که به خواب برود. باز خواب می بیند که : « زخمی ها را زود زود به شفاخانه منتقل می کنند و مردم هراسان و وحشت زده این طرف وآن طرف در گریز هستند. دود فضا را پر کرده است و از هرسو ناله و ضجه بلند است. از او تنها بکس مکتبش باقی مانده است. قلم و کتابچه اش خون آلود شده و آن سو تر پراگنده شده اند. کسی باور ندارد که او مرده است
.»با چیغی از خواب می پرد و دلگیرتر از همیشه است. روزهای زیادی را همین گونه در انتظار او سپری می کند، اما این روزها ی انتظار پایانی نمی داشته باشند. نوید را هم نمی گذارد دیگر به مکتب برود. هرگاه به او نگاه می کند دلهره و وحشتش فزون می شود. او را سخت در آغوشش می فشارد و سر و صورتش را غرق بوسه می کند. وقتی دو سال از این واقعه می گذرد و او گم شده اش را نمی یابد دچار بیماری می شود. در بیمارستان بستری اش می کنند. سلیم و صادق هرلحظه و هرروز در کنارش هستند و نمی گذارند لحظه ای تنها باشد، اما همین که باز او یادش می آید تپش قلبش بیشتر می گردد و نفسش بند بند می شود. از بسکه به سقف اتاق بیمارستان نگاه کرده است چشمانش هم دچار مشکل شده است. سلطانه پرستار مهربانی است. با مهربانی به او نزدیک می شود و دارو هایش را به وقت و زمانش در اختیارش می گذارد. او را دلداری می دهد و گاهی حال و هوایش را دگرگون می کند. اما این ها هیچ کدام به او اثری نمی کند و پس از لحظه ای باز دچار وحشت و ترس می شود و داد و فریاد سر می دهد. زرق یک آمپول، به چشمانش خواب می آورد و آرام می شود. سلیم و صادق حیران اند که با او چه کنند؟ هرچه از دست شان آمده دریغ نکرده اند. اما در او هیچ تغییری نیامده است. وقتی تاثیر دارو پایان می یابد چشمانش را می گشاید و از او می پرسد. باز گفته هایش را برای سلیم و صادق تکرار می کند : « اگر یک بار دیگر ببینمش باز حالم خوب خواهدشد
.»فضای بیمارستان کم کم بیشتر از هروقت دیگر برای همه دلگیر تر می شود. پس از چندی او مرخص می شود و به خانه بر می گردد. وقتی به خانه می آید فکر می کند او در خانه است و با نوید در کنار باغچهی حویلی بازی می کنند. اما وقتی وارد باغچه می شود می بیند چیزی نیست. فضای باغ تنهاست و سکوت آن با صدای قمری ها شکسته می شود. به خانهی خودش که وارد می شود می بیند دسترخوان منتظر اوست تا بیاید و با اشتیاق مثل همیش آن توته های نان دردهان بگذارد و بعد با نوید یکجا با لبان متبسم فضای خانه را پر از محبت کنند
.زن های همسایه به دیدنش می آیند. نصیحتش می کنند و دلداری اش می دهند که از غصهی زیاد خودش را خواهد کشت. او به حرف های آن ها نیز چندان توجهی نمی کند و باز اشک در چشمانش حلقه می زند و همه جا را تیره و تار می بیند. بغض گلویش می ترکد و با صدای بلند گریه می کند و زنان دیگر هم با او یکجا گریه می کنند. می رود لباس های او را پیش روی زن های همسایه پهن می کند و به هر یادگار او بوسه می زند. تنهایش می گذارند و می روند. آهسته آهسته تصمیم می گیرد خودش را از این حالت رهایی بخشد و با موجودیت نوید کم کم حالتش را دگرگون کند. خانه را سر و سامان می دهد. صحن باغچه را تمیز می کند و برای نان شب آمادگی بگیرد تا پس از چند سال با صادق و سلیم یکجا سر سفره بنشیند. مصروف تنظیم امور خانه است که صدای انفجار مهیبی در جای میخکوبش می کند. همه چیز از یادش می رود و هراسان به طرف دروازه می دود. ساعاتی نمی گذرد که همان واقعهی چند سال پیش تکرار می شود. او در انتحار مرده بود و حالا جسد خون آلود و پارچه شدهی نوید را هم به خانه می آورند
.دیگر نتوانست سر پا بیاستد. سرش چند بار چرخ خورد و نقش زمین شد
.--------------------------------------------------------------------------------
»
بهای خربوزه ( داستان کوتاه )از آن روز به بعد احساس می کرد همه دار و ندارش را از دست داده است. فکر می کرد متاع بی ارزشی شده است که در بازار سیاه هم به فروش نخواهد رسید. به خوشی های هم قطارانش حسودی می کرد. دیگر هرگز به پالیز خربوزه نرفت. روز ها تا صبح وقتی از آب و علوفهی گاو ها خلاص می شد، می رفت به کنج خانه و در رویا هایش غرق می شد. با خودش می گفت اگر می دانستم قیمت خربوزه این قدر زیاد بود هرگز به آن دست نمی زدم؛ چرا دیگران رهایم کردند و رفتند؟ نادره و خاطره هم عروسی کردند و رفتند. هیاهوی ذهنی یک لحظه آرامش نمی گذاشت. تصمیم گرفت به این حالت پایان دهد و خودش را از این همه رنج و درد رهایی بخشد. فکر می کرد در خانه و بیرون همه با چشم طعن و نفرین به او نگاه می کنند
.ساعت های نزدیک به چاشت یک روز لباس هایش را در گوشهای پنهان کرد و آهسته آهسته از خانه بیرون شد. نیم ساعتی نگذشته بود که به نزدیک دریا رسید. دریا چنان غرشی داشت که صدایش از فاصله های نزدیک به خوبی شنیده می شد. کسی در آن حوالی به چشم نمی خورد. ترس و وحشت سراپایش را فرا گرفته بود. مثل کسی که سرما خورده باشد می لرزید. باز دید که او حالا کسی است که دیگر هیچ کس تحویلش نخواهد گرفت. بهتر است به این وضعیت خاتمه دهد. همه آرزو هایش را برباد رفته دید. دریا هم با حرص و ولع دهان باز کرده بود تا او را ببلعد. چشمانش را بست و با شدت هر چه تمام خودش را به دریا پرتاب کرد. در یک چشم به هم زدن دریا او را بلعید و دو باره به جوش و خروشش ادامه داد. مثل این که دریا هم نتوانست او را هضم کند. او خواست از همه بگریزد و به مرگ پناه ببرد، اما این پناهگاه هم امانش نداد. پس از ساعاتی او را از خودش راند و در یکی از محلات دور تر به دست ساحلش سپرد. برخورد صخره های دریا چند حصهی بدنش را زخمی ساخته بود. وقتی چشم گشود، سلیمان با خانم پیرش بالای سرش نشسته بودند و به مداوای زخم هایش می پرداختند. بی اختیار اشک از گونه هایش سرازیر شد. خیلی مأیوس شد که زنده است. فکر کرد این همه رنج و عذاب از سر گرفته خواهد شد. از ته دل گریه کرد و گریه کرد. دلش خیلی درد داشت. پیر مرد پس از آن که مقدار نان و آب برایش داد، از خانه گک خسی اش خربوزهای برای او آورد تا توانسته باشد از او پذیرایی کند. وقتی خربوزه را دید یک بار دیگر آن صحنه را به یاد آورد، از خربوزه بدش می آمد. به گوشهی تنهایی پناه برد و باز گریه کرد. روز هایی را با سلیمان و خانم اش گذراند. آن ها هم دانستند که هرچیز این دنیا بدش می آید. سلیمان با به یاد آوری از گذشته ها و تجربه های زندگی او را دلداری داد و اطمینانش داد که زندگی این فراز و نشیب ها را دارد و نباید این طوری کند
.حدسش درست بود؛ وقتی دوباره به خانه برگشت باز همان غم و غصه رهایش نکرد. در لحظاتی که تنها می بود غم و غصه بیشتر آزارش می داد. کسی نبود تا حرف اش را بشنود و محرم اسرارش باشد. دوستانش هم به او خیانت کردند. در هر جا داستانش را به هرکس گفتند و دهن به دهن به مردم انتقال دادند. دلش برای رفتن به محافل و عروسی ها تقلا می کرد، اما از شرم و نگاه های طعن و لعن پا به بیرون گذاشته نمی توانست. عروسی نادره را فقط از لب بام به تماشا نشسته بود. کم کم مثل قهرمان داستان " فصل پنجم" شده بود. غم و غصه اش را با گاو و گوساله تقسیم می کرد. در یک شبانه روز چندین ساعت مصروف آن ها می شد. شیر و قیماق فراوان داشت و هیچ کس را از آن بی نصیب نکرده بود
.صبحگاه یکی از روزها چند مرد و بادو خانم میان سال مهمان شدند. او نمی دانست چه خبر است، فقط با سلیقهی خاصی برای شان چای صبح را آماده کرد و از آن ها پذیرایی نمود. تا روز های نزدیک به عروسی اش هم ندانست که آن ها کی ها بودند و برای چه آمده بودند. می دانست که در خانه مثل جنس بیکاره و استهلاک شده است؛ اگر کسی به خواستگاری اش بیاید حتمن در اولین بار برای خواستگاران جواب مثبت داده خواهد شد. همین طور هم شد خودش ندانست چگونه نامزد شد و چگونه زمان عروسی اش فرا رسید. دختران دیگر از روی تمسخر به او مبارکباد می گفتند و با نیش زبان بیش تر آزارش می دادند. وقتی تنها می شد باز با آه و افسوس از خوردن خربوزه پشیمانی می کرد. و به آنانی که او را تنها مانده و خود گریخته بودند نفرین می کرد
.او را به طرز خاصی آراستند و با رقص و پایکوبی عروسی اش را جشن گرفتند. در روز عروسی در دلش غوغا برپابود. زبان همه کسانی که می گفتند تو شوهر پیدا نمی کنی بسته شده بود. همه مردم محله به عروسی اش آمده بودند. وقتی مراسم پایان می یافت و می خواستند عروس را ببرند به خانه یکی از همسایه ها به او نزدیک شد و در گوشش چیزی گفت. به چهار اطراف خانه نظری انداخت و اشک در چشمانش حلقه زد و با دنیای از افکار وحشتناک خانه اش را ترک کرد. گاو وگوساله اش نیز از رفتن او ناراحت شده بودند
.یک روز پس از عروسی او را به خاک سپردند. آن شب زفاف حلیم خان دریافته بود که این عروس بکارت ندارد. در همان دم به او گفته بود که لباس هایش را جمع کند و خانه اش را ترک نماید، اما او قبل از برگشتن به خانه با تفنگ حلیم خان به زندگی اش پایان داده بود. شمار کمی از مردم در جنازه اش اشتراک کردند. می گفتند او حرام مرده است
.او قبل از مردنش به حلیم خان ( شوهرش ) گفته بود که انتقام خونش را از صمد دهقان بگیرد. آن زمان ها که او شانزده ساله بود؛ وقتی با دیگر دختران از پالیز صمد دهقان خانه خربوزهای را کنده بود، دیگران گریخته بودند و او به دام افتاده بود. پس از به دام افتیدن صمد در میان جویچه یی او را به این سرنوشت دچار کرد
.-------------------------------------------------------------------------------
»
پس از مسافرتنصیبه وقتی به او نگاه می کرد همه غم هایش را فراموش می کرد. او برایش یک دنیا ارزش داشت. به او گفته بودند طفل اول خیلی شیرین است. او اکنون این شیرینی را حس می کرد. حتا گاهی اوقات به خاطر او بسیاری کارهایش را فراموش می کرد. با او بازی می کرد، به او لباس می پوشاند و برایش بهترین غذا ها را می داد و ساعت ها خودش را سرگرم می کرد. این خوشی ها را با خلیل یکجا تقسیم می کرد. خلیل فکر می کرد پس از گذشتاندن یک دوره رنج و مشقت حالا او از خوشبخت ترین آدم ها است. از موقف، جایگاه، شهرت، ثروت و ... برخوردار بود
.این خوشی ها دیری نپایید. آن روز که هوا خیلی دلپذیر بود، و بوی گل های بهار هرکسی را مست می کرد، با نصیبه و کریمه یکجا سوار موتر شدند و راهی تپه های سبز بادام دره شدند. کریمه زیبا تر از گل های بهار در چوکی جلو موتر به تماشای زیبایی های طبیعت پرداخته بود. او به سن 11 پا گذاشته بود. موهای سیاه و پُرپشتش بر چهرهی سپیدش زیبایی ویژه یی بخشیده بود
.نزدیکی های ظهر بود که بر بلندای تپه یی توقف کردند؛ تا از زیبایی طبیعت و هوای ملایم دقایقی لذت ببرند. نصیبه رفت تا سفره را پهن کند و خلیل هم پس از این که کریمه را پیاده کرد، موتر را در گوشه یی خاموش کرد
.کریمه با چند عروسک ( گُدی ) خودش را مصروف ساخته بود. و پدر و مادرش از این حالت لذت می بردند. دقایقی نگذشته بود که کریمه به دنبال پروانه یی از شیبی تپه به پایین به دویدن آغاز کرد. گام هایش هر لحظه سریع تر می گردید. وقتی مادرش این را دید چیغی کشید و بی هوش بر زمین افتاد. خلیل هم هراسان و نگران به دنبال کریمه دوید. قبل از رسیدن او در یک چشم زدن کریمه به پایین تپه سقوط کرد و لحظه های خوشی آن ها را به غم تبدیل نمود
.ساعت 2 پس از چاشت آن روز کریمه در شفاخانهی شهر بستری گردید. پدر و مادرش از او پرستاری می کردند و از هیچ کاری لحظه یی فرو گذار نمی کردند. نصیبه هرآن به گونه ها و چشمان او بوسه می زد و صدقه و قربانش می شد. چند روزی گذشت. بر بی قراری های مادرش افزوده می شد. بالآخره دکتوران نظر دادند که پای راست کریمه در اثر افتیدن به شدت آسیب دیده و امکان بهبودی آن نیست و باید از قسمت زانو قطع گردد. یک بار دیگر دنیا بر سر خلیل و خانمش سیاه و تاریک گردید و بر آیندهی کودک شان نگران شدند
.وقتی کریمه بزرگ تر شده می رفت، در محل از این و آن حرف های ته و بالایی زیادی می شنید که بر ناراحتی اش می افزود. با این همه آن دو، همه غم ها را تحمل کردند و دختر معلول شان را بیشتر از پیش مورد ناز و نوازش قرار دادند؛ تا او این کمبود را احساس نکند و مانند دیگران زندگی کند
.چند سالی گذشت، خلیل پس از کریمه صاحب دو پسر دیگر گردید. کم کم فضای خانه حالت اولی اش را می یافت. کریمه نا راحت نبود. به درس هایش ادامه می داد و از برادرانش نگهداری می کرد. حُسن و زیبایی اش زبانزد همه شده بود
.***
نیمه های شب بود که دروازه تک تک شد. خلیل به مشکل از جایش بلند شد چراغ دستی اش را روشن کرد و رفت تا ببیند که در این وقت شب چه خبر است. باران به شدت می بارید و جوی های باریک آب گل آلود به هرطرف راه کشیده بود. وقتی دروازه را باز کرد با دو مردی که خیلی خسته به نظر می رسیدند برخورد. باران همه لباس های شان را تر ساخته بود. هر کدام پشتاره یی با خود داشتند. خلیل در اول آن ها را نشناخت؛ اما وقتی دقیق شد، دید پسران کاکایش ( سلیم و نجیب) هستند. آن ها همدیگر را در آغوش گرفتند و داخل خانه شدند. صبح وقتی چشم گشودند، باران بند آمده بود و آفتاب از میان ابرهای پراگنده چشمک می زد. سلیم خمیازه یی کشید و نجیب را بیدار نمود. نجیب گفت : شانه هایم هنوز هم درد می کند. بی انصاف ها هیچ دل شان نمی سوخت
. خلیل چای صبح را آماده کرد و از آن دو خواست که بیایند سر سفره ی چای. بچه های خلیل مثل آن که بیگانه یی به خانه شان آمده باشد خاموشانه به آن ها نگاه می کردند. سلیم رو به پسر کاکایش کرد و گفت : بچهی کاکا نام خدا بچه ها کلان شده، مگم نگفتی ینگیم شان کجاستند؟-
زنده باشی! نصیبه رفته خانهی پدرش، شاید همی ساعت ها پیدایش شوه. راستی شما قصه کنین از ایران بعد از دوازده سال آمدین؟سلیم گوشهی سفره را جمع کرد و گفت : « راست گفتی بعد از دوازده سال آمدیم، شب ده مسیر راه دزدا موتر ما ره ایستاد کردند و دار و ندار ماره گرفتند. فقط لباس های مان با ما است بس
.»خلیل سرش را به علامت تأسف تکان داد و سفره را جمع نمود. نجیب با بچه های خلیل مصروف بازی بود که نصیبه با کریمه یکجا وارد شدند. نصیبه با تعجب نگاه کرد، در اول آن ها را نشناخت، اما وقتی خلیل برایش گفت که سلیم و نجیب است به آن ها خوش آمدید گفت و از آمدن شان خیلی خوشحال شد. کریمه شرمیده شرمیده با آن ها احوال پرسی کرد و زود خانه را ترک گفت. نجیب متردد پرسید: ینگه جان ، ای دختر شرمندوک کی بود؟ نشناختمش
.نصیبه با تعجب گفت : چطور نشناختین ؟ همو وقتی که شما می رفتین او شش ساله بود
.-
خو ببخشین که او وخت خورد بود، درست به یادم نمانده، حالی نام خدا جوان شده.خلیل موترش را روشن کرد تا آن دو را تا نزدیک ایستگاه موتر ها ببرد. نجیب و سلیم با همه خدا حافظی کردند و رفتند. هنگام خدا حافظی نجیب به عقبش نگاه کرد که کریمه دارد ظرف می شوید. با او هم خدا حافظی کرد و رفتند
.آن دو وقتی به خانه رسیدند، پس از یک مدت طولانی باعث خوشحالی همه گردیدند. خورد و بزرگ محل جوقه جوقه به دیدن شان می آمدند و از آنان می خواستند که از مسافرت و مصروفیت های شان در مُلک مردم قصه کنند. مدتی از این دید و باز دید گذشت. و سلیم و نجیب با پدرش به کار زمین داری و كشاورزي شان مصروف شدند. در نزدیکی های شام یک روز که مادرش مصروف پختن نان بود، نجیب آمد و نزدیک تنور نشست تا از نان گرم برآمده از تنور تناول کند. وقتی مادرش از پختن نان فارغ شد نگاهی به دور و برش انداخت و به پسرش گفت : نجیب بچیم، منتظرت بودم که بخیر از مسافرت بیایی؟ حالی که آمدی ده زنده بودن مه آرزو دارم هوس و آرمانته ببینم
.نجیب دانست که مادرش چه می خواهد. پیش از این چند بار دیگر نیز از او خواسته بود تا دختر مورد نظرش را انتخاب کند که برود برایش خواستگاری. دختران زیادی را از محل برایش پیشنهاد کرده بود، اما او هیچ کدام آن ها را نپذیرفته بود
.پس از دقایقی بلآخره نجیب حرف دلش را برای مادرش گفت و از او خواست تا برای خواستگاری خانهی پسرکاکایش ( خلیل ) برود : مادر غیر از کریمه کسی دگه به دلم نمیشینه؛ اگر مره خوش می سازی
...پیش از این که حرف نجیب تمام شود، مادرش حرف اش را قطع کرد و گفت : « بس کو دگه، ای قدر شه نمی خواستم. تو از چه کم استی که یک دختر لَنگ و بی پایه خوش کدی. شرم کو. ماره ده بین مردم شرمنده می سازی
.»نجیب که مدت زیادی را در بیرون از افغانستان گذرانده بود، یاد گرفته بود که در مورد جایگاه یک معلول در جامعه چگونه فکر کند. او به همین خاطر خواست با ازدواج با دختر معلول پسر کاکایش این فکر منفی را از ذهن خانواده و مردم دور کند؛ مگر تلاش هایش بی نتیجه ماند و مادرش گفت اگر از این موضوع نگذرد شیرش را حلالش نخواهد ساخت. پس از آن روز نجیب آهسته آهسته منزوی و گوشه گیر شد و از این حالت در رنج و ناراحتی غرق گردید. مادرش هم از موضوع زن گرفتن و خواستگاری دیگر چیزی نگفت
.نجیب آن صبح تازه از خواب بلند شده بود که صدای خلیل را شنید که در صحن حویلی با سلیم صحبت می کرد : فردا بخیر کریمه جان میره پشت بخت خود. اگر همرای زن کاکایم یکجایی بیایین، خوش می شوم
.نجیب فکر کرد هنوز هم خواب است و این موضوع را خواب می بیند. چشمانش را مالید و دروازه را باز کرد تا برود از نزدیک ببیند و بشنود؛ مگر خلیل رفته بود. دستش را به پیشانی اش گذاشت و دیگر نفهمید چه شد
.
--------------------------------------------------------------------------------
»
برف های سر گور ( داستان کوتاه )سرش را به در و دیوار می کوبد و ناله های دردناک سر می دهد. خودش هم نمی داند این سردردی ناشی از چیست. وضع اتاق خیلی نامرتب است. کاغذ ها به هر طرف پراگنده اند و هیچ چیز سر جایش نیست. سیگارش را روشن می کند و چند دود محکم به سینه اش داخل می کند و دوباره آن را راهی هوا می کند. می آید نزدیک کتاب ها می نشیند یکی یکی آن ها را از قفسه پایین می کند، هرکدام را یک ورق می زند و به گوشه یی پرتاب می کند. به نامرتبی اتاق افزوده می شود. به تصویر روی دیوار خیره می شود آن هم نمی تواند افکارش را از این حالت بیرون بیاورد. در این حالت زنگ دروازه به صدا درمیاید. همسایه با گیلاسی از شیر وارد می شود. با سردی از او استقبال می کند و شیر را می گذارد لب تاق. آخرین باری که با نیلا دیده بود به یادش می آید که برایش گفت : تو با این طور نمی توانی زندگی کنی، از خود چه ساختی؟
عکس او را از الماری بیرون می کشد و به زمین می زند. با شکستن صدای قاب عکس سکوت اتاق هم می شکند. از پنجره می نگرد که بچه ی همسایه به دنبال مرغ اش لب لب بام می دود. اول در دلش دلهره می افتد که شاید او بیافتد و پایش بشکند؛ اما باز پیش خود می گوید بگذار بشکند. چه خواهد شد؟ من شکسته ام چه شده که او بشکند. دروازه را نیمه باز می گذارد و در صحن حویلی به قدم زدن می پردازد. مرتب سیگار می کشد و این سو آن سو می رود. به لب دیوار متوجه می شود که کسی نگاهش می کند. فکر می کند که نیلا است و حال به ملامت کردنش خواهد پرداخت؛ باز می بیند که یاسمین دخترهمسایه است. به او اعتنایی نمی کند و دوباره وارد اتاقش می شود. به آیینه نگاه می کند موهایش ژولیده و زیر چشمانش سیاه شده است. همه چیز را به حال خودش می گذارد، کورتی اش را به شانه می اندازد و در حرکت می شود. باران کم کم شروع به باریدن کرده است. آخر های پاییز است. باد زوزه می کشد و سردی اش گوش و بینی آدم را در امان نمی ماند. پیش از این که خانه را ترک کند با همسایه سر می خورد. او بی این که توجهی به حالت او نماید، می گوید تا دو روز دگر اگر حویلی تخلیه نشود همه دار و ندارت بیرون کشیده می شود. با خبر
.مثل این که چیزی نشنیده باشد دستش را در آستین ناپوشیده اش می کند و به راهش ادامه می دهد. باز سیگاری روشن می کند و تیز تیز گام بر می دارد. باد زوزه می کشد و بینی و گوشش را سرخ کرده است. پس از بیست دقیقه عقب دروازه ی رنگ رفته یی قرار می گیرد. زنجیره ی دروازه را به صدا درمی آورد. زن میان سالی دروازه را به رویش می گشاید و از او می پرسد که کسی دیگر همرایت نیست؟ با تکان دادن سر جواب منفی می دهد و وارد حویلی می شود. زن دروازه را می بندد. باد صدای بسته شدن دروازه را بلند تر می کند. بازهم چند تازه نفس از او پذیرایی می کنند. شیشه ها عرق کرده و باران هم شدت یافته است. توأم با باران هوا هم سرد است. به مشکل می شود از شیشه های پنجره بیرون را تشخیص داد. نگینه با پیرهنی که یخنش نیمه باز است می آید و جام را پیش رویش می گذارد
.نگینه می بیند که بیشتر از هر بار دیگر نگران است. دقایقی نمی گذرد که نسرین هم وارد می شود. به هردوی آن ها نگاه می کند و چیزی نمی گوید. پس از این که ساعتی را با آن ها می گذراند به خواب عمیقی فرو می رود. باران بند آمده و هوا پیش تر از پیش سرد شده است. باد زوزه می کشد و هوا رو به تاریکی می رود. زن میان سال از خواب بیدارش می کند و می گوید : بیدار شو که به مهمانان شب آمادگی می گیریم. مقداری پول در کف پیره زن می گذارد و آن جا را ترک می گوید
.سکوت شامگاهان در هوای سرد در کوچه ها با عو عو چند سک می شکند. می بیند دور تر از او چند سگ نر به جان یک ماده سگ افتاده اند و هرکدام از او طمع دارند. ساعات پیش را به یادش می آورد. خودش مثل سگ می شود که به جان نگینه و نسرین افتاده بود. پستان های آن دو را دندان کرده بود
.ساعت های طولانی در کوچه ها به قدم زدن می پردازد، شب از نیمه گذشته است که وارد اتاقش می شود. می بیند اتاقش خالی به نظر می رسد. باز پی هم سیگار می کشد. احساس می کند که پشت پنجره کسی است و از او می خواهد از اتاق بیرون شود. چند بار به بیرون سر می زند چیزی نمی بیند. صدای باد با صدای چند سگ سکوت شب را برهم می زند. وقتی به اتاق وارد می شود می بیند از میان روشنی چراغ خانمش نیلا بیرون می شود. در اول خیلی کوچک است؛ اما آهسته آهسته بزرگ می شود و خودش را به او نزدیک می کند. کاردی به دست دارد و با چشمان خون آلود به سوی او می آید. صدای چیغ کسی می آید که نکُش ! نکُش ! او نزدیک تر می شود. چراغ هم خاموش می گردد. کارد در تاریکی برق می زند و به او نزدیک تر می شود. یک بار با صدای یک فیر از حویلی همسایه می بیند که چیزی نیست. گلویش خشک شده و عرق سردی بر پیشانی اش نشسته است. نفس نفس زنان پشتش را به دیوار می چسباند و از اتاق خارج می شود. سر و صدا از حویلی همسایه بلند است. همهمه ی همسایه گان در فضا پیچیده است. هوا تاریک است و باد هم زوزه می کشد. هوا بیشتر سرد شده است. وقتی وارد حویلی همسایه می شود. می بیند آن که آن روز از لب دیوار نگاهش می کرد غرق در خون افتاده است و مادرش بر سر و رویش می کوبد. از کسی چیزی نمی پرسد، وقتی پیش تر می رود کسی دیگر نیز آخرین نفس هایش را می کشد. می رود از یخن سردار می گیرد و می گوید چه خبر است. سردار تفنگچه اش را به طرف او می گیرد و می گوید : برو که تره هم مردار می کنم، به تو غرض نیست. یکی از دستش می گیرد و می گوید : بیا ما و تره چی ؟ دخترش را همرای نامزادش گیر کرده هردویشه کُشته. بیا بریم که شب ناوقت است
.تا وقتی که به خانه می رسد این صدا چند بار در گوشش تکرار می شود : « بیا ما و تره چی ؟ دخترش را همرای نامزادش گیر کرده هردویشه کُشته. بیا بریم که شب ناوقت است
. »دیگر حرفی نمی زند و می رود به اتاقش. آن شب نمی خوابد. تاصبح کابوس می بیند. نزدیکی های صبح خواب در چشمانش سنگینی می کند و خوابش می برد. هنوز ساعتی خواب نکرده است که کسی به شیشه تک تک می کند که دروازه را بازکن. وقتی دروازه را باز می کند دو نفر بدون این که چیزی به او بگویند اثاثیه اتاق را به بیرون می کشند. آهسته آهسته چیزی در اتاق باقی نمی ماند. جز جاسیگاری که از خاکستر سیگار پر شده است. باز چند سیگار را پی هم دود می کند و اتاق را ترک می گوید
.آهسته آهسته گام بر می دارد و به طرف گورستان مرکزی شهر در حرکت می شود. گورستان پنج کیلومتر از شهر فاصله دارد. دانه های برف یکی یکی از آسمان بر زمین می نشیند و جا های خشک زودتر از دیگر جا ها سپید می شوند. بر گوش ها و مو های او هم برف نشسته است. وقتی به گورستان می رسد با جمعیت بزرگی رو به رو می شود. به یادش می آید که آن شب آن مرد گفته بود : « بیا ما و تره چی ؟ دخترش را همرای نامزادش گیر کرده هردویشه کُشته. بیا بریم که شب ناوقت است
. »به نزدیک گور همسر و دخترش می رسد. نزدیک قسمت بالایی آن دو گور می نشیند و سرش را به خاک می ساید. وقتی سرش را بر می دارد از جمعیت خبری نیست. همه رفته اند. روی همه ی گور ها برف نشسته و همه جا سپید شده است. جز چند زاغ سیاه که این طرف و آن طرف در پرواز هستند کسی دیگر دیده نمی شد. برف های روی گور همسر و دخترش را با دستانش پاک می کند سیگارش را روشن می کند و آن جا را ترک می گوید.برف همچنان می بارد و باد همراهی اش می کند
.--------------------------------------------------------------------------------
»
تو نمی توانی ( داستان کوتاه )وقتی برای نخستین بار دست به کار زد پایش را زخمی کرد. می خواست هیزم بشکند که تیشه به پایش خورد. اعضای خانواده ملامتش کرده گفتند : « کار کده نمیتانی، زور بی جا می زنی
»هر روز در دنیای خود غرق بود. می رفت لب دریا می نشست و به آب خیره می شد؛ تا این که کسی او را صدا می زد که شام شده و باید برود خانه
.پدرش برایش گفت به بیخ گل آب بریزد. او این کار را کرد؛ اما پس از لحظاتی صدای شکستن گلدان بلند شد و او را بر جایش میخکوب کرد. پدرش هر چه زود تر خودش را رساند. دید که گلدان شکسته و شاخه های تازه ی گل نیز از ساقه جدا شده اند. چیز دیگر نگفت و سیلی محکمی به رویش نواخت که چاپ پنجه های پدرش به رویش گل انداخت : « مه به چقه زحمت ای گُله نگاه کردم و ... یک کاره کده نمیتانی نکو
.»باز تصمیم گرفت دیگر هیچ کار نکند. هر روز یا در گوشه یی غصه ی دلش را خالی می ساخت؛ یا می رفت لب دریا و با دریا گفت و گو می کرد. گریه می کرد و بغض گلویش را می ترکاند. با خود فکر می کرد چرا برادران دیگرش می توانند و او نمی تواند
.نزدیکی های شام وقتی به خانه بر گشت، مادرش گفت آب بیاورد. دو سطل را گرفت و رفت نزدیک چاه. آن روز ها آب اکثر چاه ها خشکیده بودند. و تراکم مردم در سر چاه جهت به دست آوردن آب بیش از حد بود. در خانه همه منتظر او بودند و او منتظر رسیدن نوبت. بلآخره وقتی به خانه آمد که بسیار دیر شده بود و هرکس در هرگوشه یی خوابیده بود، جز پدرش که باز با دعوا و جنجال به خاطر دیر آمدنش از او پذیرایی کرد : « پدر نالد نمیتانی چرا میری
»او آن شب تا صبح خواب دید که نمی تواند، هر لحظه این صدا در گوشش طنین می انداخت : « نمی توانی... نمی توانی... نمی توانی
...»دیگر هیچ کاری به او سپرده نمی شد. او خودش هم باور کرده بود که نمی تواند. از بسکه حوصله اش سر رفت و دلش تنگ شد رفت به سراغ قفسچه ی کتاب هایش. به عنوانی بر خورد که نوشته بود : « اگر بخواهی می توانی
»این جمله او را بار دیگر در خود غرق ساخت. پرده ی پنجره را کنار کشید و لحظه یی چند به پرنده ها خیره شد. آرزو کرد کاش می توانست مثل آن ها آزاد بپرد و دیگر کسی برایش نگوید که نمی تواند. فکر می کرد به هر طرف که برود همه با یک صدا برایش می گویند « تو نمی توانی
»کتاب دیگری را برداشت، دید نوشته است : « چه گونه راه سعادت را یافتم » . آغاز کرد به خواندن کتاب که مادرش صدا زد
:-
او ناکاره ، دیگه کارا خلاص شد که باز کتاباره تا و بالا می کنی، تو خو از همو کتاب هم نمی فامی. در جواب پدرش چیزی نگفت، خواست امروز برود به شهر و ببیند حال و هوای دیگران چه گونه است؟از بسکه از اطرافیانش خسته شده بود با ر ها این بیت مولانا را تکرار می خواند : « از دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
»وقتی دیگران را می دید که همه مشغول کاری هستند باز صدای « نمی توانی... نمی توانی... نمی توانی...» در ذهنش تکرار می شد. غرق همین افکار بود که ناگهان موتری با سرعت با او تصادم کرد. به هوا پرید و نقش زمین شد
.در بیمارستان وضعیت خوبی نداشت. کسی خانواده اش را هم از این حادثه آگاه نکرد. فقط از جیبش شماره تلفنی را یافتند و با او تماس گرفتند که چنین یک حادثه یی اتفاق افتاده است. با شنیدن این خبر ضربان قلب انوش زیاد شده رفت و به سرعت خودش را به بیمارستان رساند
.پس از این که دقایقی در دهلیز بیمارستان منتظر ماند، دکتوری آمد و برایش گفت دوست شما از نا حیه ی مغز سخت صدمه دیده و امکان زنده ماندنش کم است
.انوش دوست روز های تنهایی او بود؛ اما چند مدتی می شد که به سراغ امین نیامده بود. چشمان انوش از اشک پر شد و از دوکتر اجازه خواست تا یک بار او را ببیند. وقتی انوش دقایقی بالای سر امین ایستاد، او اندکی به هوش آمد و خواست حرف بزند
.انوش همین قدر فهمید که امین گفت : « انوش جان به خانواده ام بگو او حالا نمی تواند زندگی کند چون همیشه مرا ناتوان می گفتند و از زبان شان ناسزا می شنیدم. و بر سنگ مزارم بنویس : « از دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
».دستش را در دست انوش گذاشت و با حیات پدرود گفت
.--------------------------------------------------------------------------------
»
يك تكرار ديگر( داستان کوتاه ) آن سه نفر هر روز در جاي مشخصي باهم گفت و گو مي كردند و درپي پلان و تدبيري بودند تا چند وقت ديگر نيز براي شان خوش بگذرند. حسن دريشي اش را پوشيد، عطر و خوشبوي به لباسش زد و پس از بوسيدن خالد سوارموترشد. حبيبه ازكنار پنجره باشوهرش خداحافظي كرد. امروز اضطراب ناخوانده يي درپيشاني حبيبه ديده مي شد؛ گويي در انتظار واقعه يي باشد. باجاروبي كه در دستش بود بقيه ی خانه را نظيف كرد و رفت تاخالد را نوازش دهد.حسن وقتي پشت ميز قرارگرفت از مستخدمش خواست کورتی اش را آويزان كند. پس از اندكي به سراغ دوسيه هارفت تا ببيند حساب هاي تجارت چه گونه است. نزديك ظهرتلفن دفتربه صدادرآمد
:-
بلي بفرماييد !-
حسن چاشت خانه مي آيي ؟-
ني جانم بايد به كارها رسيدگي كنم كه كمي مشكل پيش آمده .توهمرای خالدجان خوش باش.حسن پيش از اين كه تلفن راقطع كند متوجه شده بودكه كسي داخل دفترشده وپس از اتمام مكالمه ي اوآن جاراترك گفته بود. این امر او را مظطرب و نگران ساخت : «كي بود ؟ ... چه مي گفت ؟ ... چرا استاد نشد ؟
...»كورتي اش را پوشيد تا برود براي نان چاشت. تا هنوز از اتاق بيرون نشده بود كه تلفن دوباره صداكرد. به شك وترديد حسن افزود ده شد. صداي حبيبه بود كه گفت
:-
حسن زود بيا كه خالده بردن.گوشي از از دست حسن به زمين خورد و پارچه هاي آن به اطراف اتاق پراگنده شدند. سراسيمه خود را به خانه رساند، ديدكه ازيك طرف صورت حبيبه خون سرخ وداغي جاريست و بر روي دهليز بي هوش افتاده است. به اين طرف و آن طرف ديد كسي نبود؛ جز چند جاي پاي كه به كوچه منتهي مي شد. پس از اين كه حبيبه رابه بیمارستان رساند به پرستاران و دكتوران تأکيد كرد كه متوجه اوباشند. يك نرس قابله كه ازپيشاني اش تكبر مي باريد با درهم كشيدن ابرو با ادي خاصي حسن را خطاب قرارداده گفت
:-
بروكاكا ماده فكرش هستيم .حسن خواست به پوليس تلفن كند كه تلفن خودش زنگ زد : بلي ... بلي
...-
خوب گوش كو حَسن كَرسن ! اگرتايك ساعت ديگر درسه راهي برج چارقلا يك لك دالرنياري بچيته مي كشيم و به پوليس هم خبرنتي !حسن باصداي مثل اين كه سرما خورده باشد گفت
:-
ميارم ، ميارم ...حتمن ...او ساعت يك وپنج دقيقه خودرا به آن محل وحشتناك رساند. چارقلا تقريبن چهاركيلومتر ازشهر دور بود وآن جا محل سكونت معتادان و او باشان بود
.هنگامي كه حسن ازموتر پايين مي شد جعبه ی پول رانيز با خود داشت. او فكركرد آن ها تنها دشمن پولش هستند؛ اما ني ! دزدان باچند تفنگچه محاصره اش كردند ويكي ازآن ها باشدت لگد محكمي به كمرش كوبيد و جعبه ی پول را ازدستش ربود. ديگرش گفت : برو از اين جا گم شو؛ اگرني هم خودته مي كشيم هم بچيته
.- ...
من ... بچي مه خي بتين-
به گپ نه مي فاميآن سه با استفاده از موتر حسن از محل فراركردند وحسن برجاي خشك ماند. هم پولش را ربودند هم پسرش را. ساعات بعد وقتي او را به بيمارستان منتقل ساختند در اثرسكته قلبي جان سپرده بود. حبیبه هم حالش چندان بهبود نیافته بود که با شنیدن خبر مرگ شوهرش بار دیگر از هوش رفت
.پس از به خاك سپاري، روز هاي سياه حبيبه شروع شد. اوتازه ازحسن دو ماه بار دار بود كه هم پسر وهم شوهرش را ازدست داد
.بعد از چندسالي پول هايش رو به تما م می رفت و ورشكست مي شد. ده سال مي شدكه ازخالد خبري نبود. وحيده جان هشت ساله شده بود. در روز هاي تنهايي مادرش راتنها نمي گذاشت. با اويكجا در دفتر پدرش كارمي كرد. ازخالد يك عكس هم نداشت تاگاهي با او سخن بگويد. اين حالت ها كنجكاوي هاي وحيده رابر مي انگيخت وگاهي از پدر وگاهي هم ازخالد مي پرسيد ؛ اما مادرش به بهانه ها ي مختلف فكر او راتغيیرمي داد
.دريكي از روز ها هنگام كار، خلاف انتظار رييس كارگاه آمد وبه حبيبه گفت
:-
مدت قرارداد شوهرشما تمام شده وپس ازاين شما نمي توانيد دراين جاكاركنيد!باشنيدن اين خبردهان حبيبه بازماند وچشمانش به سقف اتاق خيره شد
.- ...
رفتم خانم تافردا دراين جا ...اوديگر نتوانست بشنود كه اين مرد چه گفت. به روزهاي بدبختي او افزوده مي شد. دلش مي شد كسي گلويش رابفشارد و از اين همه رنج خلاصش كند؛ امامي ديد كه كساني ديگري مثل او سردچار دشواري ها هستند و زودتسليم نمي شوند
.دريكي از همين روز هاي بهاركه طبیعت خود را به شكل زيبايي آراسته بود وبوي گل اكاسي فضارانباشته بود، دروازه ی حويلي به صدادرآمد. ازپشت در وازه صدا آمد
:-
ايلاكوحبيبه جان ازخود است .باآن كه خاطره ی چند سال پيش را ازياد نبرده بود دروازه را بازكرد. ديد يكي ازخويشاوندانش با دو مرد ريش سفيد ومناسب كه درشانه ها ي شان جيلك وطني داشتند وارد شدند
.حبيبه ازديدن آنان خيلي خوشحال شد. اول فكركرد شايد خالد را با خود شان آورده باشند ياحداقل نشاني از او داشته باشند؛ مگر خلاف انتظار او، آنان براي خواستگاري آمده بودند. آن ها مي خواستند وحيده جان رابه پسرشان خواستگاري كنند
.مادر وحيده در اول احساس كرد كه اين آخرين يادگار شوهرش را ازدست خواهد داد؛ اما گفت شايد اين به خوبي وحيده باشد. با وجودي كه او از 15 سال زياد نداشت، پس از رفت و آمد زياد به طلبگاران جواب مثبت داد
.دريكي ازصبح ها قرار بود چند روز پس از آن مراسم عروسي وحيده برگزارشود. حبيبه مي خواست لباس هايش را مرتب كند که به عروسي آمادگي بگيرد. ناگهان از ميان لباس هاي شوهرش عكسي ازخالدگمشده اش به زمين افتاد. اشك در چشمانش حلقه زد وگلويش رابغض گرفت. آن عكس را چندين باربه چشمانش ماليد بوسه اش زد واحساس كرد كه خالد حتمن درهمين نزديكي ها است وزنده است؛ درحالي كه مردم برايش گفته بودند خالد مرده. او هيچ گاهي فكراين رانكرده بودكه خالد مرده است. اوپنج سال بيش نداشت كه اختطاف شد. باز به جستجويش پرداخت و با آن عكس كوچك خالد ، چند بار به چندين جاي سر زد تا بتواند نشاني از او پيداكند؛ اما همه تلاش هايش بي نتيجه ماند. شايد بعدِ يك عمر فراق همديگر رانمي شناختند
. بلاخره روز موعود فرارسيد و يك روزبراي عروسي وحيده با خالد تعين شد .خالد درميان آن آدم ربايان بزرگ شده بود و ازآنان می آموخت چه گونه پول پیدا کند و چه گونه خوش بگذراند. قد بلند و چارشانه داشت. وقتي به وي رو به رو مي شدي هيكل و اندام برجسته خالد آدم را به تحير وا ميداشت. محل ويژه يي براي عروس وشاه درنظرگرفته شده بود. مهمانان هم بسيار زياد با پيراهن هاي مجلل وفيشني خود را آراسته بودند. چند دختر در ميان ميدان كون مي جنباندند. طبق رسم معمول، وقت آن فرا رسيد كه شاه و عروس درمحل مخصوص قرارگيرند. و ديگران با پايكوبي وگل پاشي ازآنان استقبال مي كردند. وحيده چنان زيباشده بودكه چشم هربيننده يي راخيره مي كرد و هركس كلُك تحسين به دندان مي گرفت
.وقتي هر دو پهلوي هم قرارگرفتند يك بار مادر عروس ناگهان ازهوش رفت. آن چه را دید اشتباه نبود؛ بلكه حقیقت داشت. همه هراسان و متعجب به سوي او دويدند. پس از كمك هاي اوليه او رابه هوش آوردند. وقتي حالش بهترشد ازهمه مهمانان وحاضران مجلس خواست به صداي او گوش دهند. همهمه و سر و صدا به يكبارگي خاموش شد و مردم منتظر بودند كه مادرعروس چه مي گويد؟ هركس درسرش هرفكري داشت؛ اما حبيبه (مادرعروس) مثل اين كه درپشت ميز خطابه يي صحبت كند این گونه آغازكرد
:«
آ مردم ! شما مي فهميدكه نكاح دو خواهر و برادر در دين ماحرام است! شما مردم آگاه نيستيد. اين شاه و عروس كه پهلوي هم قرارگرفته اند ( خالد و وحيده ) هردو خواهر و برادر هستند. اشاره به خالد نموده ادامه داد : اين جوان زيبا و مقبول بچه نازدانه ی مه بود كه ده پنج سالگي او را دزدان و او باشان بي حيا ي كه امروز در مجلس حضور دارند از من دورش ساختند. وپدرش هم به خاطر او سكته كرد. واين وحيده كه اكنون عروس است خواهرتني خالداست . شماخوب مي فهميد كه اين عمل دردين ما گناه است. »من به ياد دارم آن نفري كه درآن گوشه نشسته پسرم وحيدجان را دزديد و مثل خودش تربيت كرد. حال قضاوت كنيد كه درحق من چه جفايی بزرگي شده است. مردم آهسته آهسته پراگنده مي شدند و پوليس هم سررسيد
.
--------------------------------------------------------------------------------
»
خاطرات یک دیوانه ( داستان کوتاه )تنها خواهشی که دارم
ننگ بر من باد
!نفرین برمن باد
!اگر از شما چیزی بخواهم
تنها خوهشی که دارم
این است که به روسپیان سیاسی نیز
قُرص ضد حاملگی بدهید
تا نسل بی شرفان افزونی نیابد
شعر از خلیل روادی شاعر کرد
ترجمه ی واصف باختر
--------------------------------------------------------------------------------
درد مرا می کشد
این درد مرا می کشد. چه کار کنم؟ به هر سو می روم جایی پیدا نمی کنم. نفرتم هر روز از هر کس و هر جا بیشتر می شود. همه چیز هایی را که دیده و شنیده ام مثل مور و ملخ به ذهنم هجوم می آورند و مغزم را چور می کنند. کسی هم نیست که حرفم را بشنود. هر روز بیشتر از پیش دیوانه می شوم. چند سال می شود این طوری شده ام؛ وقتی می بینم آن مرد کلاه دار جیلک به شانه در سخنرانی اش مثل کودکان گریه می کند و به ناتوانی اش اعتراف می نماید، من هم گریه می کنم
.من وقتی این طوری شدم که خواستم از حال و هوای دیگران با خبر شوم. برای خودم یک برنامه ی مشخص تهیه کردم تا هیچ جای و هیچ کس از نظرم پنهان نماند. به کتاب ها رجوع کردم که بدانم مردمان پیشتر از ما چه گونه بوده اند و چه کار کرده اند؟ هر چه بیشتر می خواندم، تأسف و تألمم بیشتر می شد. تاریخ ما پُر بود از جنایت، خیانت و آدم کشی. حیران و متعجب با خود گفتم نمی دانم این مردمان برای چه به این تاریخ افتخار می کنند. به این تاریخ پوچ و بی معنا
.به سیاست مراجعه کردم. خواندم مردان ما همه فاحشه های سیاست بودند. با سیاست های غلط چه جفا هایی در حق این مردم روا داشته اند. بار دیگر بر نفرتم افزود
.خواستم ببینم فرهنگ ما چه گونه است. خواندم فرهنگ ما گاهی خوب و گاهی آزار دهنده است. بعضی از شاعران امیران را مدح و ستایش کرده اند و زر به دست آورده اند. آن بزرگی که از جدایی ها شکایت می کرد تأکید بر انسانیت داشت و آن که در دره ی یمگان خوابیده است به خاطر مدح نکردن چه زحماتی دیده است
.به عصر خود مراجعه کردم. دیدم هستند کسانی که قلم شان چون شمشیر بود؛ اما در این لجنزار متعفن زندگی می کردند. کاش این گونه نمی بود
.به اجتماعیات رفتم. دیدم باز هم درفش ظلم و استبداد به اهتزاز بود و طبقه ی اشراف بر طبقه ی کارگر و بیچاره حکم رانده است و صد ها تن زیر بار انواع مظالم جان سپرده اند
.کتاب ها را کنار گذاشتم، به بالش تکیه دادم و خوابیدم. در خواب دیدم که مردی با چشمان سرخ در یک دست تفنگ در دست دیگر ساطور به سویم می آید و می گوید ای دیوانه! اگر دیگر چیزی نوشته بودی یا جایی دهن باز کرده بودی مثل عبدالخالق بند بند وجودت را از هم جدا خواهیم کرد؛ اما به گونه ی دیگر. قلم دستم را گرفت شکست و لبانم را به هم دیگر دوخت. هر چه چیغ می کشیدم صدایم بلند نمی شد. نفسم بند بند شد و از خواب پریدم
.از کتاب ها خوشم نیامد؛ اگر جایی می رفتم، مردم دیوانه ام می خواندند. بیکارم می گفتند؛ تا جایی که دوستانم هم رهایم کردند. باز به خود اندیشه کردم. چرا به این همه افتخارات پوچ، ظلم، استبداد و خیانت افتخار کنم. هیچ ضرورتی نیست. تصمیم گرفتم به جایی بروم که از این چیز ها اثری نباشد. خیانت نباشد، ریا نباشد. و ... نمی دانم چنین جایی کجا باشد؟
-------------------------------------------------------------------------------