یک داستان خیلی قدیمی که شاید همه ی شما انرا از مادربزرگهاتان یا بهتره بگویم بزرگترهاتان شنیدین رو نوشتم . خود من اونو خیلی دوست دارم چون خیلی بامزه ست و دوست داشتم که برای اونایی که نشنیدن بنویسم :
یکی بود، یکی نبود . ککی بود با مورچه ای که با هم یار و یاور بودن و یه روز کک به مورچه گفت: (( من خیلی گرسنه ام، باید با یه چیزی شکمم رو وصله پینه کنم.)) مورچه گفت:(( منم مثل تو.))کک و مورچه فکر کردن که چی بخورن. گفتن:(( خوب چی بگیریم، چی نگیریم. اگه گردو بگیریم پوست داره، کشمش بگیریم دم داره، سنجد بگیریم هسته داره. بهتر از همه اینه که گندم بگیریم، بریم آسیاب آرد کنیم، بیاریم خونه، نون بپزیم و بخوریم.))
کک رفت گندم گرفت آورد داد به مورچه. مورچه برد به آسیاب و آرد کرد و آورد به خونه. مورچه آرد و الک کرد و خمیر و چونه درست کرد و داد به کک تا نون بپزه . کک هم رفت و آتش تنور و درست کرد . اما هنوز نون اول رو به تنور نبسته بود(نگذاشته بود)که تو تنور افتاد و سوخت. مورچه وقتی که دید کک سوخت، گریه زاری کرد و خاک به سر خودش ریخت. یه کفتری بالای درخت بود و اونو دید. پرسید:((موچه خاک به سر، چرا خاک به سر؟)) مورچه گفت:(( کک به تنور، مورچه خاک به سر.)) کفتر هم پرهای دمش رو کند و ریخت. درخت گفت:(( کفتر دم بریز، چرا دم بریز؟)) کفتر گفت:(( کک به تنور، مورچه خاک به سر، کفتر دم بریز.)) درخت هم برگهاشو کند و ریخت رو زمین. آب اومد از پای درخت رد بشه، دید درخت برگ نداره. پرسید:(( درخت برگ ریزون، چرا برگ ریزون؟)) درخت گفت:(( کک به تنور، مورچه خاک به سر، کفتر دم بریز، درخت برگ ریزون.)) آب هم خودشو گل آلود کرد و رفت. سر راه به گندمزار رسید. گندمها وقتی که آب رو گل آلود دیدن ازش پرسیدن:(( آب گل آلود،چرا گل آلود؟)) آب گفت:(( کک به تنور، مورچه خاک به سر، کفتر دم بریز، درخت برگ ریزون، آب گل آلود.)) گندمها هم سر به ته شدن. دهقان از راه رسید، وقتی که دید گندمهاش سر به ته شدن ازشون پرسید:(( گندم سر به ته، چرا سر به ته؟)) گندمها گفتن:(( کک به تنور، مورچه خاک به سر ،کفتر دم بریز، درخت برگ ریزون ،آب گل آلود، گندم سر به ته.)) دهقان هم وقتی که دید اینجوریه بیلشو گذاشت رو سرشو رفت خونش.دخترش وقتی باباشو دید پرسید:(( بابا بیل به سر، چرا بیل به سر؟)) دهقان گفت:(( کک به تنور، مورچه خاک به سر، کفتر دم بریز، درخت برگ ریزون، آب گل آلود، گندم سر به ته، بابا بیل به سر)) دختر هم که یه کاسه ماست دستش بود اونو ریخت روی صورتش!مامان دختر وقتی اونو دید ازش پرسید:(( دختر ماست به رو ، چرا ماست به رو؟)) دخترک گفت:(( کک به تنور ، مورچه خاک به سر ، کفتر دم بریز، درخت برگ ریزون، آب گل آلود، گندم سر به ته، بابا بیل به سر، دختر ماست به رو.)) مامانه هم که سر تنور داشت نون می پخت، دوتا دستاشو چسبوند به تنور. پسر خونه وقتی اومد خونه مامانشو دید داره جزووز میکنه ازش پرسید:(( ننه جزووز، چرا جزووز؟)) مامانش هم کل داستانو براش تعریف کرد(( کک به تنور، مورچه خاک به سر، کفتر دم بریز، درخت برگ ریزون، آب گل آلود، گندم سر به ته، بابا بیل به سر، دختر ماست به رو ، ننه جزووز.)) پسرک هم که تازه از مکتب اومده بود نوک مدادشو کرد تو چشمش و یه چشمش رو کور کرد. فردا کهپسر دهقان به مکتب رفت، ملا ازش پرسید:((پسر یه چشمی، چرا یه چشمی؟)) پسر گفت:(( کک به تنور، مورچه خاک به سر، کفتر دم بریز، درخت برگ ریزون، آب گل آلود، گندم سر به ته، بابا بیل به سر، دختر ماست به رو، ننه جزووز ، پسر یه چشمی.)) ملا هم نشست زمین و خندید که برای سوختن یه کک چه کارهایی که نکردن!!!!!