اسلام چگونه در زندگی من انقلاب برپا کرد؟
محمدقاسم محمدی
حکایت از دختر مسلمان شده امریکایی
محترمه امینه خانم سیاه پوست پنجاه ساله امریکای است که بخاطر خدمات اجتماعی خود شهرت جهانی دارد. کتاب که در سال 1980 در باره وی نشر شده بود خاطر نشان میساخت که تا آن دم 350 نفر درپی تشویق تشویق وی از اشیای نشه آور توبه نموده21 مرد وزن اسلام را پذرفته بودند. قابل ذکر است که این خانم روزنامه نگار دارای استعدادهای فراوان که با نشریه «شیکاگونیوز» همکاری دارد از نگاه جسمانی معیوب میباشد. او در محله حبشه نشین شیکاگو که به آن «سلم» گفته میشود وکانون غلاظت جرائم، مواد مخدر، فقر وافلاس بود بدنیا آمد. پس از تولد اورا سنتیها (Synthia) نام گذاشتند. پدرش همچون اکثر حبشیان آواره منش، نشه ائی وجرم پیشه بود ومادرش در خانه های سفید پوستان با مزدوری نفقه خانواده را پیدا میکرد. این طفل در اثر بی مسؤولیتی وسنگدلی پدر در همان آوان کودکی گرفتار پولیو شد اما دارای استعداد های فراوان ذهنی بود. در عمر پنج ساله گی مادرش یک چوکی ارزان متحرک خریداری نموده اورا در یک مکتب گذاشت.
سنتهیا از زمانیکه به حرف آمده بود بار بار میگفت: من مکتب میروم، من مکتب میروم. سنتهیا دختر دانا وهوشیار بود او چوکی خودرا کشیده مکتب میرفت و به خانه میآمد ومشغول درس خواندن می شد.
استادانش از ذهانت وی بسیار متاثر بودند. وی دختر بسیار باهمت وصبر پیشه بود وهیچگاه مبتلا به احساس کمی نمی شد. اطفال دیگر را در حال دویدن وبازی دیده گاهی برای معیوبی خود اشک میرخت بدون پریشانی سرش را پایان کرده با اطمینان ویکسوئی مشغول مطالعه می شد.
در مکتب نیرو ذهن وهوشیاری خودرا ثابت کرده بود. هر سال جائزه بدست میآورد. با طلوع وغروب خورشید زمان گذشت وباری سنتهیا به عمر 17 سالگی رسیده بود.
وی درس مکتب را تمام نموده حالا شامل دانشگاه شده بود. چون همه از کردار بلند آموزشی وی متاثر شده بودند برایش وظیفه پیدا شد وتا پنج سال در دانشگاه درس خواند.
با احترام آنرا به پایه اکمال رسانیده در یک اخبار محلی (شیکاگو نیوز) وظیفه گرفت. این همان زمانه بود که سنتهیا با شخصیت رهبر مشهور سیاه پوست امریکا «میلکم ایکس» آشنا شد.
موصوف یک حبشی جرم پیشه مشهور ومعروف وفروشنده مواد مخدر بود. وی در رویداد های بی شماری ملوث بوده وحصه بزرگ زندگی خود را در زندانها سپری کرده بود. سپس اراده خداوند بران رفت که میلکم مسلمان شد، نه تنها در زندگی اش دگر گونی کامل دست داده مسلمان صالح گردید بلکه در اثر تبلیغ وترغیب او زندگی هزارن تن از سیاه پوستان تبدیل شد.
وی صدها رضاکار را آماده نموده بود که بگونه شبانه روزی در راستای نجات دادن حبشیان از اعتیاد مواد مخدر ورهنمائی آنها بسوی نیکی تلاش میکردند.
این یک حرکت جدید بود، یک انقلاب جدید بود که در میان توده های حبشیان آهسته آهسته راه پیدا کرده به آنها زندگی با شرف وعزت را می آموزانید.
سنتهیا از هردو پهلوی زندگی میلکم ایکس آگاهی کامل داشت، بناء از دل ودماغ تحت تاثیر قوی اسلام قرار گرفته بود وچون او به مطالعه وخواندن دست رسی داشت در باره اسلام نوشته های فراوان را مطالعه نموده آنرا درست مطابق تصورات وفطرت انسانی خود یافت که در نتیجه دین اسلام را قبول کرد ویک روز هنگامیکه پدرش مست شراب وحسب معمول میخواست مادر سنتهیا را لت وکوب نماید وی کوشید تا پدر را اندرز دهد وبه مادرش صبر وپایداری را تلقین کند. اینجا اتفاق چنان شد که در تیزی گفتگو بیان داشت که اسلام را قبول کرده مسلمان شده است که آنچه بعد از آن اتفاق افتاد را از زبان خود سنتهیا بلکه از زبان خود آمینه بشنوید: هرچند لفظ «مسلمان» برای پدر ومادر من بیگانه نبود، نمی دانم چرا رویه امریکائیان در باره اسلام ومسلمانان بدون رنگ ونژاد این چنین مخالفانه ودشمنانه است.
پدر ومادر بعد از شنیدن این که من مسلمان شده ام خیلی شگفت زده شدند. بویژه مادرم بگونه سختی دچار صدمه گردید. آن دم واکنش وی بسیار پریشان کن بود. من اورا یک زن مظلوم می دانستم . خیالم برآن بود که او بخاطر مسلمان شدن من فغان واویلا بسیار نخواهد کرد، اما بر خلاف آن اتفاق داد، در چهره پدر همراه با نفرت وحقارت واستهزاء نشانهء بی پروائی نیز نموداری می کرد؛ مگر مادرم پی درپی سخن میگفت وخاموش نمیشد.
اکنون هر وقت که آن منظر را بیاد می آورم بی اختیار لبخند می زنم اما آن دم واکنشم بگونه دیگر بود.
در آغاز چنان احساس کردم که در اعلان مسلمان شدنم قدری عجله کرده ام ، سببش این نبود که در ایمانم کمی بوده بلکه برای اینکه فیصله نموده بودم تا زمانیکه رویه وروش مسلمانان را بگونه ظاهری وباطنی در خود پیاده نکرده ام اسلام آوردنم را اعلان نمیکنم، مگر در آن لحظه بسیار جذباتی واحساساتی شده بودم، ومسلمان شدنم را با جوش وجذبه بیان داشتم.
پدرم در حالیکه زیر لب چیزهای میگفت از خانه بیرون رفت. مادرم درپی فهمانیدن من شد. گفتم: «مادر! آنچه باید میشد شده است، گامی را که به پیش نهاده ام به عقب نخواهم گشت» باز مادر با شدت وکوشش بیشتر میخواست مرا بباور خود قائل کند ، برایش گفتم که وقتش را بدون فائده ضایع می کند، من مسلمان شده ام دیگرچیزی اتفاق نخواهد افتاد. مادرم برین فکر که شاید ضد کرده یا احساساتی شده ام بیانیه درازش را نیمه رها کرده با گفتن سخنهای زیرلب بیرون رفت.
چرا مسلمان شدم؟ بارها با این پرسش روبرو شده وبه آن پاسخ داده ام، وبا وجود آن برین باورم که باید باری دیگر بر این پرسش باسکون وآرامش پاسخ دهم.
معیوبیت من بیشتر از حالات خانوادگی وحالت عمومی حبشیان در امریکا مرا بسوی اسلام راغب نمود، تفصیل آنرا نیز بشنوید. بخاطر مشغولیت در یک اداره خبری بگونه روزانه در باره حرکت اصلاحی «میلکم ایکس» ودیگر اشخاص مسلمان شده چیزهای میخواندم.
چون در اثر پولیو معیوب وفلج شده بودم وجز مطالعه کاری دیگر نداشتم درمن عادت فکر وتدبر نیز پیدا شده بود. زمانی میخواندم که میلکم ایکس وهمکاران رضا کارش در رهانیدن مردم از اعتیاد مواد مخدر کامیابی پی درپی بدست میآوردند عمیقا شگفت زده وحیران میشدم.
آنرا خبر عاری از صداقت می پنداشتم. باز به فکر میرفتم که این خبر چگونه میتواند نادرست ودروغ باشد؟ وتاچه حدی دروغ بوده میتواند؟ نزد من برای این سوالم پاسخ وجود نداشت، مگر در آن هنگام فیصله برآن کردم تا در باره اسلام بیشتر وبیشتر مطالعه کنم. کتابهای چند بدست آورده شروع بخواندن کردم. این کتابها بویژه مرا متاثر کردند. زمانیکه این کتابها را خواندم در دلم اندیشه خواندن قرآن کریم پیداشد ونسخهء از ترجمه انگلسی قرآن را بدست آوردم.
این ترجمه قرآن کریم چنان سرور وخوشی عجیب روحانی به من بخشید که آنرا نمی توانم بیان دارم. من به این باورم اگر کسی با دلچسپی، وشوق قرآن کریم را مطالعه کند حتما تحت تاثیر این کتاب مقدس قرار میگیرد. مطالعه قرآن کریم روزهای چند مرا بی قرار کرده بود، مد وجزر جذباتی عجیب در دلم موج زن شده بود.
میخواستم بدیدار میلکم ایکس بشتابم مگر او از شهر من بسیار دور بود. بوسیله اخبار خواستم معلوم کنم که این جا در شهر خودمان چگونه افرادی رهبری مسلمانان رابدست دارند. خیلی زود آنرا دانستم. من به آن شخص «محمدیوسف» تلفن کرده برای ملاقات وقت گرفتم.
از آن سوی خط تلفن آواز همدردانه ونرم شنوائی میداد. محمدیوسف به من گفت که هروقت بخواهم به دیدارش رفته میتوانم. به وی گفتم فردا بعد از ظهر به دیدارش خواهم رفت. پس از گذشت وقت نفس راحت وآرامش کشیدم. چون روزی بعد به دیدار محمدیوسف رفتم، او مرا دیده قدری پریشان شد. انگیزهء پریشانی اش را جویاشده دانستم که مرا دختر جوان وسالم توقع کرده بود.
چون چشمش به دختر نشسته در چوکی چرخی ومعذور از حرکت همانند من افتاد قدری پریشانی بروی طاری گشت مگر لبخند وخوشدلی ام خیلی زود پریشانی اش را برطرف کرد.
محمد یوسف همانند خودم حبشی بود… در اول نامش «جانی بلگدن» بوده وکنون اسم زیبای چون محمد یوسف داشت. او رهنما یا امام مسلمانان این شهر بود. خودش هم در نمازها امامت می کرد وهم درس قرآن تقدیم میکرد.
او بالهجه پر از همدردی سخن میگفت. در هنگام سخن گفتن بطور غیر محسوس از من در باره خود ومشغولیتم تمام معلومات را حاصل نمود. از وی پرسیدم: چرا مسلمان شدی؟ محمدیوسف تبسم نموده سپس بالهجه بسیار شیرین چنین جواب داد: «من برای این مسلمان شدم که اراده خداوند کریم برآن بوده تامرا براه راست هدایت کند». این پاسخ اورا تا این دم خوب بیاد دارم وهرگز فراموشم نخواهد شد، چون من هم براین باورم که هر انسان را که خداوند بخواهد براه راست بیآورد در دل وی محبت اسلام را پیدا میکند.
محمدیوسف به من گفت که او نیز در محله غریب ونادار حبشیان پیدا شده بود. کودکی را در فقر وناداری سپری کرده بود. پس از بزرگی در یک هوتل خدمت گار شده بود که وظیفه اش ترتیب قاپ ها بود مگر یک کار ضروری دیگر را نیز انجام میداد.
به وی پاکتهای داده میشد واو آنها را به جای رسانده بر میگشت ودر بدل آن نیم دالر بگونه جائزه بدست میآورد. روزی بخیالش آمد که باید این پاکت را باز نموده از محتوای آن آگاه شوم .
چون آنرا بازنمود در داخلش حشیش بود. وی آنرا باقیمت گزاف فروخته دیگر به هوتل بر نگشت. مسؤولین هوتل در تلاش وی افتیده اورا پیدا کردند واز وی پاکت را طلب کردند وچون پاکت نبود اورا لت کوب کردند. تاچند روزی از بستر بلند شده نمی توانست.
پس از این رویداد داخل دنیا گناه وجرائم شده تا عمر 30 سالگی هر بدی را انجام داد، او روسپی گری زنان را بدوش داشت، سرپرستی فاحشه خانه ها را انجام میداد، بگونه پنهانی کاروبار هروین و دیگر مواد مخدر را انجام میداد وخود نیز معتاد گشته بود.
چند بار محکوم شده دیگر هراسی از محکومیت نداشت. یک بار زمانیکه در زندان بود چند شخص به دیدارش آمدند آنها مسلمانان رضا کاری بودند که در زندانها اسلام را تبلیغ میکردند.
محمدیوسف از تبلیغ آنها متاثر شده دلش خواست که زندگی باعزت وآرام بسر کند. زمانیکه از زندان بیرون شد کاملا تبدیل شده بود. وی برای زنده ماندن باید کار میکرد اما کاری از دستش ساخته نبود، بناء برین اندیشه شد که حالا باری دیگر مجبور خواهد شد که در عالم جرائم بسر برده شکم خویش را پر کند.
او بدیدار همان رضا کاران رفت که در زندان به ملاقاتش آمده بودند، آنها برای روزگارش چاره سنجیدند، مقداری پول به وی دادند تا با آن تا هنگامیکه بی معاش میماند گزاره کند. او آن را با خود نگه داشت واین گونه «محمدیوسف» که باری «جانی بلگدن» بود شرف اسلام را حاصل نمود. شیفتگی وشوق وی با اسلام به اندازهء بود که در مدت یک سال قرآن کریم را در زبان عربی خواند.
درین راه با مشاکل وپریشانی های فراوان روبرو شد مگر هیچ پریشانی اورا دلسرد نکرد. پس از آموزش قرآن کریم وی در همسانسازی خود با قواعد وطرز زندگی اسلامی کامیاب گردید.
چهار سال بعد درین محله بصفت امام مسلمانان مقرر گردید. پس از آن با تلاش فراوان شخصی برای خریداری زمین پول جمع آوری کرده آنجا یک مسجد خورد بنا نمود. در بنا این مسجد خودش با دیگر مسلمانان سهم گرفته بدون دستمزد کار میکرد.
از زندگی وسخنهای محمدیوسف بسیار متاثرشده بوی گفتم: میخواهم مسلمان شوم. محمدیوسف برای بار اول به من نگاه کرده گفت: «خدا مبارک فرماید، مگر مسلمان بودن بسیار مشکل است». گفتم: بر هر مشکلی فائق خواهم آمد. وی گفت: الحمد لله… آیا با کلمه ونماز آشنائی داری.
سرم را بشکل منفی تکان دادم، او کتاب خوردی به من داد که درآن کلمه ونماز با حروف رومی نوشته بود. برایم گفت: «این را یاد کن واگر ممکن بود بیگاه دیگری دیرتر بیا» در مدت چند روز نه تنها کلمه ونماز را از برکردم بلکه معنی آنرا نیز دانستم.... ادامه دارد...
اگر میخواهید ادامه دهید ایجا کلیک کنید....