معجزات بر دفع شرّ دشمنان
نویسنده: طالب الدعا ذبیح الله
نوع پنجم در معجزاتى است كه ظاهر شده از آن حضرت در كفايت شرّ دشمنان، مانند هلاك شدن مستهزئين و دريدن شير (عتبة بن ابى لهب را و كفايت شرّ ابوجهل و ابولهب و امّ جميل و عامر بن طفيل و زيد بن قيس و معمر بن يزيد و نضر بن الحارث و زُهَير شاعر از آن حضرت الى غير ذلك (ر. ك بحار الانوار 18/45 75) و ما در اينجا اكتفا مى كنيم به ذكر چند امر :
اوّل على بن ابراهيم و ديگران روايت كرده اند كه روزى حضرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نزد كعبه نماز مى كرد و ابوجهل سوگند خورده بود كه هرگاه آن حضرت را در نماز ببيند آن حضرت را هلاك كند، چون نظرش بر آن حضرت افتاد سنگ گرانى برداشت و متوجه آن حضرت شد و چون سنگ را بلند كرد دستش در گردنش غل شد و سنگ بر دستش چسبيد و چون برگشت و به نزديك اصحاب خود رسيد سنگ از دستش افتاد و به روايت ديگر به حضرت استغاثه كرد تا دعا فرمود و سنگ از دستش رها شد، پس مرد ديگر برخاست و گفت من مى روم كه او را بكشم، چون به نزديك آن حضرت رسيد ترسيد و برگشت و گفت ميان من و آن حضرت اژدهائى مانند شتر فاصله شد و دُم را بر زمين مى زد و من ترسيدم و برگشتم. (تفسير قمى على بن ابراهيم 2/212)
كشته شدن آزار دهندگان اسلام آورندگان
دوم مشايخ حديث در تفسير آيه شريفه (اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزئينَ) (سوره حجر 15، آيه 95) روايت كرده اند كه چون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم خلعت با كرامت نبوت را پوشيد اوّل كسى كه به او ايمان آورد علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بود، پس خديجه رضى اللّه عنها ايمان آورد، پس ابوطالب با جعفر طيّار رضى اللّه عنهما روزى به نزد حضرت آمد ديد كه نماز مى كند و على عليه السّلام در پهلويش نماز مى كند، پس ابوطالب با جعفر گفت كه تو هم نماز كن در پهلوى پسر عم خود، پس جعفر از جانب چپ آن حضرت ايستاد و حضرت پيشتر رفت پس زيد بن حارثه ايمان آورد و اين پنج نفر نماز مى كردند و بس. تا سه سال از بعثت آن حضرت گذشت، پس خداوند عالميان فرستاد كه ظاهر گردان دين خود را و پروا مكن از مشركان پس به درستى كه ما كفايت كرديم شرّ استهزاء كنندگان را. و استهزاء كنندگان پنج نفر بودند
وليد بن مغيره و عاص بن وائل و اَسوَد بن مطّلب و اَسْوَد بن عبد يغوث و حارث بن طلاطله، و بعضى شش نفر گفته اند و حارث بن قيس را اضافه كرده اند. پس جبرئيل آمد و با آن حضرت ايستاد و چون وليد گذشت جبرئيل گفت اين وليد پسر مُغَيْره است و از استهزا كنندگان است؟ حضرت فرمود بلى، پس جبرئيل اشاره به سوى او كرد او به مردى از خُزاعه گذشت كه تير مى تراشيد و پا بر روى تراشه تير گذاشت ريزه اى از آنها در پاشنه پاى او نشست و خونين شد و تكبرش نگذاشت كه خم شود و آن را بيرون آورد و جبرئيل به همين موضع اشاره كرده بود، چون وليد به خانه رفت بر روى كرسى خوابيد (دخترش در پايين كرسى خوابيد) پس خون از پاشنه اش روان شد و آن قدر آمد كه به فراش دخترش رسيد و دخترش بيدار شد، پس دختر با كنيز خود گفت كه چرا دهان مَشك را نبسته اى؟ وليد گفت اين خون پدر تو است، آب مَشك نيست، پس طلبيد فرزند خود را و وصيت كرد و به جهنم پيوست، و چون عامر بن وائل گذشت جبرئيل اشاره به سوى پاى او كرد پس چوبى به كف پايش فرو رفت و از پشت پايش بيرون آمد و از آن بمرد و به روايتى ديگر خارى به كف پايش فرو رفت و به خارش آمد و آن قدر خاريد كه هلاك شد، و چون اسود بن مطّلب گذشت اشاره به ديده اش كرد او كور شد و سر بر ديوار زد تا هلاك شد. و به روايت ديگر اشاره به شكمش كرد آن قدر آب خورد كه شكمش پاره شد و اسود بن عبديغوث را حضرت نفرين كرده بود كه خدا ديده اش را كور گرداند و به مرگ فرزند خود مبتلا شود و چون اين روز شد جبرئيل برگ سبزى بر روى او زد كه كور شد و براى استجابت دعاى آن حضرت ماند تا روز بدر كه فرزندش كشته شد و خبر كشته شدن فرزند خود را شنيد و مُرد، و حارث بن طلاطله را اشاره كرد جبرئيل به سر او، چرك از سرش آمد تا بمرد، گويند كه مار او را گزيد و مُرد، و نيز گويند كه سموم به او رسيد و رنگش سياه و هياءتش متغير شد چون به خانه آمد او را نشناختند و آن قدر زدند او را كه كشتندش و حارث بن قيس ماهى شورى خورد و آن قدر آب خورد كه مرد. (بحار الانوار 18/53 55)
انداختن بچه دان شتر بر پشت پيامبر
سوم راوندى و غير او از ابن مسعود روايت كرده اند كه روزى حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در پيش كعبه در سجده بود و شترى از ابوجهل كشته بودند آن ملعون فرستاد بچه دان شتر را آوردند و بر پشت آن حضرت افكندند و حضرت فاطمه عليهاالسّلام آمد و آن را از پشت آن حضرت دور كرد و چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود كه خداوندا! بر تو باد به كافران قريش و نام برد ابوجهل و عُتْبه و شيبه و وليد و اُميّه و ابن ابى مُعَيْط و جماعتى كه همه را ديدم كه در چاه بدر كشته افتاده بودند. (خرائج راوندى 1/51)
چهارم ايضا راوندى روايت كرده است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم در بعضى از شبها در نماز سوره (تَبَّتْ يَدا اَبى لَهب) تلاوت نمود، پس گفتند به امّ جميل خواهر ابوسفيان كه زن ابولهب بود كه ديشب محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم در نماز بر تو و شوهر تو لعنت مى كرد و شما را مذمّت مى كرد. آن ملعونه در خشم شد و به طلب آن حضرت بيرون آمد و مى گفت اگر او را ببينم سخنان بد به او خواهم شنوانيد و مى گفت كيست كه محمّد را به من نشان دهد؟ چون از دَرِ مسجد داخل شد ابوبكر به نزد آن حضرت نشسته بود گفت يا رسول اللّه، خود را پنهان كن كه امّ جميل مى آيد مى ترسم كه حرفهاى بد به شما بگويد. حضرت فرمود كه مرا نخواهد ديد، چون به نزديك آمد حضرت را نديد و از ابوبكر پرسيد كه آيا محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را ديدى؟ گفت نه. پس به خانه خود برگشت. پس حضرت باقر عليه السّلام فرمود كه خدا حجاب زردى در ميان حضرت و او زد كه آن حضرت را نديد و آن ملعونه و ساير كفّار قريش آن حضرت را مُذمَّم مى گفتند يعنى بسيار مذمّت كرده شده و حضرت مى فرمود كه خدا نام مرا از زبان ايشان محو كرده است كه نام مرا نمى برند و مذمم را مذمت مى گفتند و مذمّم نام من نيست. (خرائج راوندى 2/775)
پنجم ابن شهر آشوب و اكثر مورّخان روايت كرده اند كه چون كفّار قريش از جنگ بدر برگشتند ابولهب از ابوسفيان پرسيد كه سبب انهزام شما چه بود؟ ابوسفيان گفت همين كه ملاقات كرديم يكديگر را گريختيم و ايشان ما را كشتند و اسير كردند هر نحو كه خواستند و مردم سفيد ديدم كه بر اسبان اَبْلَق سوار بودند در ميان آسمان و زمين و هيچ كس در برابر آنها نمى توانست ايستاد.
ابورافع با امّ الفضل زوجه عبّاس گفت اينها ملائكه اند. ابولهب كه اين را شنيد برخاست و ابورافع را بر زمين زد ام الفضل عمود خيمه را گرفت و بر سر ابولهب زد كه سرش شكست و بعد از آن هفت روز زنده ماند و خدا او را به (عدسه) مبتلا كرد و (عدسه) مرضى بود كه عرب از سرايت آن حذر مى كردند، پس به اين سبب سه روز در خانه ماند كه پسرهايش نيز به نزديك او نمى رفتند كه او را دفن كنند تا آنكه او را كشيدند و در بيرون مكّه انداختند تا پنهان شد (بحار الانوار 18/64) علامه مجلسى فرموده كه اكنون بر سر راه عُمْرَه واقع است و هركه از آن موضع مى گذرد سنگى چند بر آن موضع مى اندازد و تل عظيمى شده است، پس تاءمل كن كه مخالفت خدا و رسول چگونه صاحبان نسبهاى شريف را از شرف خود بى بهره گردانيده است و اطاعت خدا و رسول چگونه مردم بى حسب و نسب را به دَرَجات رفيع بلند ساخته است و به اهل بيت عزّت و شرف ملحق گردانيده است. (حياة القلوب علامه مجلسى 3/621)
از كتاب منتهي الامال اثر مرحوم حاج شيخ عباس قمي
موضوعات بیشتر:
حتماً نظر داريد پس
بنويسيد!!!