معجزات بر خبر از غيب
نویسنده: طالب الدعا ذبیح الله
نوع هفتم در معجزات حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم است در اخبار از مَغْيبات. فقير گويد كه ما را كافى است در اين مقام آنچه بعد از اين ذكر خواهيم كرد از اخبار اميرالمؤمنين عليه السّلام از غيب، زيرا كه آنچه اميرالمؤمنين عليه السّلام از غيب خبر دهد از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم اخذ كرده و از مشكات نبوّت اقتباس كرده
قالَ شيخنا الْبهائى رحمه اللّه (جَميع اَحاديثنا اِلاّ مانَدَر تنتهى إ لى اءئمتنا الاثنى عشروَهمْ ينتهُونَ اِلَى النَّبى صلى اللّه عليه و آله و سلّم لانّ عُلومهُمْ مُقتبسَة مِنْ تلكَ المشكاة. )
لكن ما به جهت تبرك و تيمّن به ذكر چند خبر اكتفا مى كنيم :
اوّل حميرى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم در روز بدر اشرفى هائى كه عباس همراه داشت از او گرفت و از او طلب (فدا) نمود. او گفت يا رسول اللّه من غير اين ندارم. فرمود پس چه پنهان كردى نزد ام الفضل زوجه خود! عباس گفت من گواهى مى دهم به وحدانيّت خدا و پيغمبرى تو، زيرا كه هيچ كس حاضر نبود به غير از خدا در وقتى كه آن را به او سپردم، پس حقّ تعالى فرستاد كه (بگو به آنها كه در دست شما هستند از اسيران كه اگر خدا بداند در دل شما نيكى، به شما خواهد داد بهتر از آنچه از شما گرفته شده است) (سوره انفال 8، آيه 70) و آخر عباس چنان صاحب مال شد كه بيست غلام او تجارت مى كردند كه كمتر آنچه نزد هر يك بود بيست هزار درهم بود. (قرب الاسناد حميرى ص 19، حديث 66، چاپ آل البيت عليهماالسّلام قم)
بيان درخواست فرد پيش از بيان آن
دوم ابن بابويه و راوندى روايت كرده اند از ابن عباس كه ابوسفيان روزى به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و گفت يا رسول اللّه ! مى خواهم از تو سؤالى بكنم؟ حضرت فرمود كه اگر مى خواهى من بگويم كه چه مى خواهى بپرسى؟ گفت بگو! فرمود آمده اى كه از عمر من بپرسى كه چند سال خواهد شد. گفت بلى، يارسول اللّه. حضرت فرمود كه من شصت و سه سال زندگانى خواهم كرد. ابوسفيان گفت گواهى مى دهم كه تو راست مى گوئى. حضرت فرمود كه به زبان گواهى مى دهى و در دل ايمان ندارى ! ابن عباس گفت به خدا سوگند كه چنان بود كه آن حضرت فرمود، ابوسفيان منافق بود يكى از شواهد نفاقش آن بود كه چون در آخر عمر نابينا شده بود روزى در مجلسى نشسته بوديم و حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام در آن مجلس بود پس مؤذن اذان گفت چون اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمّدَا رَسُولُ اللّهِ گفت، ابوسفيان گفت كسى در اين مجلس هست كه از او بايد ملاحظه كرد؟
شخصى از حاضران گفت نه.
ابوسفيان گفت ببينيد اين مرد هاشمى نام خود را در كجا قرار داده است.
پس حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام گفت خدا ديده ترا گريان گرداند اى ابوسفيان، خدا چنين كرده است او نكرده است، زيرا كه حق تعالى فرموده است
(وَ رَفعنالَكَ ذِكْرَكَ) (سوره شرح 94، آيه 4)، و بلند كرديم از براى تو نام ترا. ابوسفيان گفت خدا بگرياند ديده كسى را كه گفت در اينجا كسى نيست كه از او ملاحظه بايد كرد و مرا بازى داد. (قصص الانبياء راوندى ص 293، حديث 394)
سوّم راوندى از ابوسعيد خُدْرى روايت كرده است كه در بعضى از جنگها بيرون رفتيم و نه نفر و ده نفر با يكديگر رفيق مى شديم و عمل را ميان خود قسمت مى كرديم و يكى از رفيقان ما كار سه نفر را مى كرد و از او بسيار راضى بوديم، چون احوالش را به حضرت عرض كرديم فرمود او مردى است از اهل جهنم، چون به دشمن رسيديم و شروع به جنگ كرديم آن مرد تيرى بيرون آورد و خود را كشت، چون به حضرت عرض كردند فرمود كه گواهى مى دهم كه منم بنده و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و خبر من دروغ نمى شود. (خرائج راوندى 1/61)
چهارم راوندى روايت كرده است كه مردى به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و گفت دو روز است كه طعام نخورده ام. حضرت فرمود كه برو به بازار، چون روز ديگر شد گفت يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ديروز رفتم به بازار و چيزى نيافتم و بى شام خوابيدم. فرمود كه برو به بازار، چون به بازار آمد ديد كه قافله آمده است و متاعى آورده اند، پس، از آن متاع خريد و به يك اشرفى نفع از او خريدند و اشرفى را گرفت و به خانه برگشت روز ديگر به خدمت آن حضرت آمد و گفت در بازار چيزى نيافتم. حضرت فرمود كه از فلان قافله متاعى خريدى و يك دينار ربح يافتى ! گفت بلى. فرمود پس چرا دروغ گفتى؟ گفت گواهى مى دهم كه تو صادقى و از براى اين انكار كردم كه بدانم آنچه مردم مى كنند تو مى دانى يا نه و يقين من به پيغمبرى تو زياده گردد، پس حضرت فرمود كه هر كه از مردم بى نيازى كند و سؤال نكند خدا او را غنى مى گرداند و هركه بر خود دَرِ سؤالى بگشايد خدا بر او هفتاد دَرِ فقر را مى گشايد كه هيچ چيز آنها را سدّ نمى كند، پس بعد از آن ديگر آن مرد از كسى سؤال نكرد و حالش نيكو شد. (خرائج راوندى 1/89)
پنجم روايت شده كه چون جعفر بن ابى طالب از حبشه آمد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم او را در سال هشتم به جنگ (مُؤْتَه) فرستاد و (مؤته) (با همزه) نام قريه اى است از قراى بلقا كه در اراضى شام افتاده است و از آنجا تا بيت المقدّس دو منزل مسافت دارد پس حضرت او را با زيد بن حارثه و عبداللّه بن رَواحه به ترتيب امير لشكر كرد، پس چون به موته رسيدند، قيصر لشكرى عظيم براى جنگ آنها آماده كرد پس هر دو لشكر زمين جنگ تنگ گرفتند و صف راست كردند، جعفر بن ابى طالب چون شير شميده شمشير كشيده از پيشروى صف بيرون شد و مردم را ندا در داد كه اى مردم ! از اسبها فرو شويد و پياده رزم دهيد و اين سخن از براى آن گفت كه لشكر كفّار فراوان بودند خواست تا مسلمانان پياده شوند و بدانند كه فرار نتوان كرد ناچار نيكو كارزار كنند. مسلمانان در پذيرفتن اين فرمان گرانى كردند امّا جعفر خود از اسب به زير آمد و اسب را پى زد، پس عَلَم را بگرفت و از هر جانب حمله در انداخت جنگ انبوه شد و كافران حمله ور گشتند و در پيرامون جعفر پرّه زدند و شمشير و نيزه برآوردند و نخستين، دست راست آن حضرت را قطع كردند عَلَم را به دست چپ گرفت و همچنان رزم مى داد تا پنجاه زخم از پيش روى بدو رسيد و به روايتى نود و دو زخم نيزه و تير داشت، پس دست چپش را قطع كردند اين هنگام عَلَم را با هر دو بازوى خويش افراشته مى داشت كافرى چون اين بديد خشمگين بر وى عبور داد و شمشير بر كمر گاهش بزد و آن حضرت را شهيد كرد و عَلَم سرنگون شد.
از جابر روايت شده كه همان روزى كه جعفر در موته شهيد شد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم در مدينه بعد از نماز صبح بر منبر برآمد و فرمود كه الحال برادران شما از مسلمانان با مشركان مشغول كارزار شدند و حمله هر يك را و جنگ هر يك را نقل مى كرد تا گفت كه زيد بن حارثه شهيد شد و عَلَم افتاد، پس فرمود عَلَم را جعفر برداشت و پيش رفت و متوجّه جنگ شد، پس فرمود كه يك دستش را انداختند و عَلَم را به دست ديگر گرفت، پس فرمود كه دست ديگرش را انداختند و عَلَم را به سينه خود چسبانيد، پس فرمود كه جعفر شهيد شد و عَلَم افتاد، پس فرمود كه عَلَم را عبداللّه بن رَواحه برداشت و از مسلمانان فلان و فلان كشته شدند و از كافران فلان و فلان كشته شدند، پس گفت كه عبداللّه شهيد شد و علَم را خالد بن وليد گرفت و گريخت و مسلمانان گريختند.
پس از منبر به زير آمد و به خانه جعفر رفت و عبداللّه بن جعفر را طلبيد و در دامن خود نشانيد و دست برسرش ماليد والده او اَسْماء بِنَت عُمَيْس گفت چنان دست بر سرش مى كشى كه گويا يتيم است ! حضرت فرمود كه امروز جعفر شهيد شد و چون اين را گفت، آب از ديده هاى مباركش روان شد. فرمود كه پيش از شهيد شدن، دستهايش بريده شد و خدا به عوض آن دستها، او را دو بال داد از زُمرّد سبز كه اكنون با ملائكه در بهشت پرواز مى كند به هرجا كه خواهد. (بحار الانوار 21/53 54)
و از حضرت صادق عليه السلام روايت است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فاطمه عليهاالسّلام را گفت برو و گريه كن بر پسر عمّت و واثَكلاه مگو ديگر هرچه در حقّ او بگوئى راست گفته اى. (إعلام الورى طبرسى 1/214) و به روايت ديگر فرمود بر مثل جعفر بايد گريه كنند گريه كنندگان و به روايت ديگر حضرت فاطمه عليهاالسّلام را امر فرمود كه طعامى براى اَسْماء بِنْت عُمَيسْ بسازد و به خانه او برَوَد و او را تسلى دهد تا سه روز. (بحار الانوار 21/57)
فقير گويد كه ما در اينجا اگرچه فى الجمله از رشته كلام خارج شديم لكن شايسته و مناسب بود آنچه ذكر شد.
بالجمله، خبر داد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از نامه اى كه حاطب ابنِ اَبى بلْتَعَة به اهل مكّه نوشته بود در فتح مكّه. و خبر داد ابوذر را به بلاها و اذيتهائى كه به او وارد خواهد شد و آنكه تنها زندگانى خواهد كرد و تنها خواهد مرد و گروهى از اهل عراق موفّق به غسل و كفن و دفن او خواهند شد. و خبر داد كه يكى از زنان من بر شترى سوار خواهد شد كه پشم روى آن شتر بسيار باشد و به جنگ وصىّ من خواهد رفت چون به منزل (حَوْاءَب) برسد سگان بر سر راه او فرياد كنند.
و خبر داد كه عمار را (فئه باغيه) خواهند كشت و آخر زاد او از دنيا شربتى از لَبَن باشد. و خبر داد كه حضرت زهرا عليهاالسلام اوّل كسى است از اهل بيتش كه به او ملحق خواهد شد و در مجالس بسيار، اميرالمؤمنين عليه السلام را خبر داد كه ريشش از خون سرش خضاب خواهد شد و اميرالمؤمنين عليه السّلام پيوسته منتظر آن خضاب بود.
و هم در مجالس بسيار، خبر داد از شهادت امام حسين عليه السّلام و اصحاب آن حضرت و مكان شهادت ايشان و كشندگان ايشان و خاك كربلا را به امّ سلمه داد و خبر داد كه در هنگام شهادت حسين عليه السّلام اين خاك خون خواهد شد. و خبر داد از شهادت امام رضا عليه السلام و مدفون شدن آن حضرت در خراسان و فرمود به زبير، اوّل كسى كه از عرب بيعت اميرالمؤمنين عليه السّلام را بشكند تو خواهى بود و فرمود به عباس عموى خود كه واى بر فرزندان من از فرزندان تو و خبر داد كه (ارضه) صحيفه قاطعه را كه قريش نوشته بودند ليسيده به غير نام خدا كه در آن است. و خبر داد از بناء شهر بغداد و مردن رفاعة بن زيد منافق و هزار ماه سلطنت بنى اميّه و كشتن معاويه حُجْر بن عدى و اصحاب او را به ظلم. و از واقعه حرّه و كور شدن ابن عباس و زيد بن ارقم و مردن نجاشى پادشاه حبشه و كشته شدن اسود عَنْسى در يمن در همان شبى كه كشته شد.
و خبر داد از ولادت محمّد بن الحنفيه براى اميرالمؤمنين عليه السّلام و نام و كُنْيت خود را به او بخشيد. و خبر داد از دفن شدن ابو ايّوب انصارى نزد قلعه قسطنطنيه الى غير ذلك.
از كتاب منتهي الامال اثر مرحوم حاج شيخ عباس قمي
موضوعات بیشتر:
حتماً نظر داريد پس
بنويسيد!!!