معجزات بر حيوانات
نویسنده: طالب الدعا ذبیح الله
نوع سوّم معجزاتى است كه در حيوانات ظاهر شده، مانند تكلّم كردن گوساله آل ذريح و دعوت او مردم را به نبوّت آن حضرت (بحار الانوار 17/398) و تكلّم اطفال شيرخواره با آن حضرت (مناقب ابن شهر آشوب 1/138) و تكلّم گرگ و شتر و سوسمار و يعفور و گوسفند زهرآلوده و غير ذلك (ر. ك بحار الانوار 17/390 421، باب پنجم) از حكايات بسيار و ما در اينجا اكتفا مى كنيم به ذكر چند امر :
اوّل راوندى و ابن بابويه از امّ سلمه روايت كرده اند كه روزى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم در صحرائى راه مى رفت ناگاه شنيد كه منادى ندا مى كند يا رسول اللّه ! حضرت نظر كرد كسى را نديد، پس بار ديگر ندا شنيد و كسى را نديد و در مرتبه سوّم كه نظر كرد آهوئى را ديد كه بسته اند، آهو گفت اين اعرابى مرا شكار كرده است و من دو طفل در اين كوه دارم مرا رها كن كه بروم و آنها را شير بدهم و برگردم. فرمود خواهى كرد؟ گفت اگر نكنم خدا مرا عذاب كند مانند عذاب عشّاران، پس حضرت آن را رها كرد تا رفت و فرزندان خود را شير داد و به زودى برگشت و حضرت آن را بست. چون اعرابى آن حال را مشاهده كرد گفت يا رسول اللّه ! آن را رها كن. چون آن را رها كرد دويد و مى گفت اَشهدُ اَن لا اِل هَ اِلا اللّهُ وَ اَنَّكَ رَسُولُ اللّهِ و (ابن شهر آشوب) روايت كرده است كه آن آهو را يهودى شكار كرده بود و چون به نزد فرزندان خود رفت و قصه خود را براى ايشان نقل كرد گفتند حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم ضامن تو گرديده و منتظر است، ما شير نمى خوريم تا به خدمت آن حضرت برويم، پس به خدمت آن حضرت شتافتند و بر آن حضرت ثنا گفتند و آن دو (آهو بچه) روهاى خود را بر پاى آن حضرت مى ماليدند، پس يهودى گريست و مسلمان شد و گفت آهو را رها كردم و در آن موضع مسجدى بنا كردند و حضرت زنجيرى در گردن آن آهوها براى نشانه بست و فرمود كه حرام كردم گوشت شما را بر صيّادان. (مناقب ابن شهر آشوب 1/132)
دوم جماعتى از مشايخ به سندهاى بسيار از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده اند كه روزى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم نشسته بود ناگاه شترى آمد و نزديك آن حضرت خوابيد سر را بر زمين گذاشت و فرياد مى كرد، عمر گفت يا رسول اللّه، اين شتر ترا سجده كرد و ما سزاوارتريم به آنكه ترا سجده كنيم. حضرت فرمود بلكه خدا را سجده كنيد اين شتر آمده است شكايت مى كند از صاحبانش و مى گويد كه من از ملك ايشان به هم رسيده ام و تا حال مرا كار فرموده اند و اكنون كه پير و كور و نحيف و ناتوان شده ام مى خواهند مرا بكشند و اگر امر مى كردم كه كسى براى كسى سجده كند هر آينه امر مى كردم كه زن براى شوهر سجده كند (بحار الانوار 17/397) پس حضرت فرستاد و صاحب شتر را طلبيد و فرمود كه اين شتر از تو چنين شكايت مى كند. گفت راست مى گويد ما وليمه داشتيم و خواستيم كه آن را بكشيم حضرت فرمود كه آن را نكشيد صاحبش گفت چنين باشد. (قصص الانبياء راوندى ص 286، حديث 383)
سوّم راوندى و غير او از محدّثان خاصّه و عامّه روايت كرده اند كه (سفينه) آزاد كرده حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم گفت كه حضرت مرا به بعضى از جنگها فرستاد و بر كشتى سوار شديم و كشتى ما شكست و رفيقان و متاعها همه غرق شدند و من بر تخته اى بند شدم موج مرا به كوهى رسانيد و در ميان دريا چون بر كوه بالا رفتم موجى آمد و مرا برداشت و به ميان دريا برد و باز مرا به آن كوه رسانيد و مكرّر چنين شد تا در آخر مرا به ساحل رسانيد و در ميان دريا مى گرديدم ناگاه ديدم شيرى از بيشه بيرون آمد و قصد هلاك من كرد من دست از جان شستم و دست به آسمان برداشتم و گفتم من بنده تو و آزاد كرده پيغمبر توام و مرا از غرق شدن نجات دادى آيا شير را بر من مسلّط مى گردانى؟!
پس در دلم افتاد كه گفتم اى سبع ! من سفينه ام مولاى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم حرمت آن حضرت را در حقّ مولاى او نگاه دار. واللّه كه چون اين را گفتم خروش خود را فرو گذاشت و مانند گربه به نزد من آمد و خود را گاهى بر پاى راست من و گاهى بر پاى چپ من مى ماليد و بر روى من نظر مى كرد پس خوابيد و اشاره كرد به سوى من كه سوار شو چون سوار شدم به سرعت تمام مرا به جزيره رسانيد كه در آنجا درختان ميوه بسيار و آبهاى شيرين بود، پس اشاره كرد كه فرود آى و در برابر من ايستاد تا از آن آبها خوردم و از آن ميوه ها برداشتم و برگى چند گرفتم و عورت خود را با آنها پوشانيدم و از آن برگها خُرجينى ساختم و از آن ميوه ها پر كردم و جامه اى كه با خود داشتم در آب فرو برده و برداشتم كه اگر مرا به آب احتياج شود آن بيفشرم و بياشامم. چون فارغ شدم خوابيد و اشاره كرد كه سوار شو چون سوار شدم مرا از راه ديگر به كنار دريا رسانيد ناگاه ديدم كشتى در ميان دريا مى رود پس جامه خود را حركت دادم كه ايشان مرا ديدند و چون به نزديك آمدند و مرا بر شير سوار ديدند بسيار تعجب كردند و تسبيح و تهليل خدا كردند. مى گفتند تو كيستى؟ از جنّى يا از انسى؟ گفتم من سفينه مولاى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى باشم و اين شير براى رعايت حق آن بشير نذير اسير من گرديده و مرا رعايت مى كند، چون نام آن حضرت را شنيدند بادبان كشتى را فرود آوردند و كشتى را لنگر افكندند و دو مرد را در كشتى كوچكى نشانيدند و جامه ها براى من فرستادند كه من بپوشم و از شير فرود آمدم و شير در كنارى ايستاد و نظر مى كرد كه من چه مى كنم پس جامه ها به نزد من انداختند و من پوشيدم و يكى از ايشان گفت كه بيا بر دوش من سوار شو تا تو را به كشتى برسانم نبايد شير رعايت حق رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را زياده از امت او بكند، پس من به نزد شير رفتم و گفتم خدا ترا از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم جزاى خير بدهد، چون اين را گفتم، واللّه ديدم كه آب از ديده اش فرو ريخت و از جاى خود حركت نكرد تا من داخل كشتى شدم و پيوسته به من نظر مى كرد تا از او غايب شدم. (خرائج راوندى 1/136)
چهارم مشايخ حديث روايت كرده اند كه چون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم اراده قضاى حاجت مى نمود از مردم بسيار دور مى شد. روزى در بيابانى براى قضاء حاجت دور شد و موزه خود را كند و قضاى حاجت نموده وضو ساخت و چون خواست كه موزه را بپوشد مرغ سبزى كه آن را (سبز قبا) مى گويند از هوا فرود آمد موزه حضرت را برداشت و به هوا بلند شد، پس موزه را انداخت مار سياهى از ميانش بيرون آمد و به روايت ديگر مار را از موزه آن حضرت گرفت و بلند شد و به اين سبب حضرت نهى فرمود از كشتن آن. (مناقب ابن شهر آشوب 1/179 180، قصص الانبياء راوندى ص 312، حديث 421)
فقير گويد كه نظير اين از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده و آن چنان است كه (ابوالفرج) از (مدائنى) روايت كرده كه سيّد حميرى سوار بر اسب در كناسه كوفه ايستاد و گفت هر كس يك فضيلت از على عليه السّلام نقل كند كه من او را به نظم نياورده باشم اين اسب را با آنچه بر من است به او خواهم داد، پس محدّثين شروع كردند به ذكر احاديثى كه در فضيلت آن حضرت بود و سيّد اشعار خود را كه متضمن آن فضيلت بود انشاد مى كرد تا آنكه مردى او را حديث كرد از ابوالزَّغل المرادى كه گفت خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام بودم كه مشغول تطهير شد از براى نماز و موزه خود را از پاى بيرون كرد مارى داخل كفش آن جناب شد پس زمانى كه خواست كفش خود را بپوشد غُرابى پيدا شد و موزه را ربود و بالا برد و بيفكند، آن مار از موزه بيرون شد سيّد تا اين فضيلت را شنيد آنچه وعده كرده بود به وى عطا كرد آنگاه آن را در شعر خود درآورد و گفت :
اَلا يا قَوْمُ لِلْعَجَبِ الْعُجابِ
لِخُفِّ اَبىِ الحسين وَلِلحُبابِ (الا بيات). (الا غانى ابوالفرج اصفهانى، 7/7-27، اخبارالسيّد، مرزبانى، ص 171)
موضوعات بیشتر:
حتماً نظر داريد پس
بنويسيد!!!