معجزات بر بدن انسان
نویسنده : طالب الدعا ذبیح الله
نوع چهارم معجزات آن حضرت است در زنده كردن مردگان و شفاى بيماران و معجزاتى كه از اعضاى شريفه آن حضرت به ظهور آمده مانند خوب شدن درد چشم اميرالمؤمنين عليه السلام به بركت آب دهان مبارك آن حضرت كه بر آن ماليده و زنده كردن آهوئى كه گوشت آن را ميل فرموده و زنده كردن بزغاله مرد انصارى را كه آن حضرت را ميهمان كرده بود به آن و تكلّم فاطمه بنت اَسَد رضى اللّه عنهما با آن حضرت در قبر و زنده كردن آن حضرت آن جوان انصارى را كه مادر كور پيرى داشت و شفا يافتن زخم سلمة بن الا كوع كه در خيبر يافته بود به بركت آن حضرت و ملتئم و خوب شدن دست بريده معاذ بن عفرا و پاى محمّد بن مسلمة و پاى عبداللّه عتيك و چشم قتاده كه از حدقه بيرون آمده بود به بركت آن حضرت و سير كردن آن حضرت چندين هزار كس را از چند دانه خرما و سيراب كردن جماعتى را با اسبان و شترانشان از آبى كه از بين انگشتان مباركش جوشيد الى غير ذلك (ر. ك بحار الانوار 18/1 45، باب 6 7)
اوّل راوندى و طبرسى و ديگران روايت كرده اند كه كودكى را به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آوردند كه براى او دعا كند چون سرش را كچل ديد دست مبارك بر سرش كشيد و در ساعت مو برآورد و شفا يافت. چون اين خبر به اهل يمن رسيد طفلى را به نزد مُسَيْلمه آوردند كه دعا كند، مُسيلمه دست بر سرش كشيد آن طفل كچل شد و موهاى سرش ريخت و اين بدبختى به فرزندان او نيز سرايت كرد. (خرائج راوندى 1/29، اعلام الورى طبرسى 1/82)
فقير گويد از اين نحو معجزات واژگونه (در متن باژگونه آمده بود) از مسيْلمه بسيار نقل شده از جمله آنكه آب دهان نحس خود را در چاهى افكند آب آن چاه شور شد و وقتى دلوى از آب را دهان زد در چاه ريخت كه آبش بسيار شود آن آبى كه داشت خشك شد و وقتى آب وضوى او را در بستانى بيفشاندند ديگر گياه از آن بستان نرست و مردى او را گفت دو پسر دارم در حق ايشان دعائى بكن. مُسَيْلمه دست برداشت و كلمه اى چند بگفت چون مرد به خانه آمد يكى از آن دو پسر را گرگ دريده بود و ديگرى به چاه افتاده بود. و مردى را درد چشم بود چون دست بر چشم او كشيد نابينا گشت با او گفتند اين معجزات واژگونه را چه كنى؟ گفت آن كس را كه در حقّ من شك بود معجزه من بر وى واژگونه آيد.
دوم سيد مرتضى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه نابغه جَعْدى كه از شُعراى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم تعداد شده قصيده اى در خدمت آن حضرت مى خواند تا رسيد به اين شعر
شعر
بَلَغْنَا السَّمآءَ مَجْدنا وَجدُودَنا
وَاِنّا لَنَرجُوفَوْقَ ذلِكَ مَظْهَرا
مضمون شعر اين است كه ما رسيديم به آسمان از عزّت و كرم و اميدواريم بالاتر از آن را، حضرت فرمود كه بالاتر از آسمان كجا را گمان دارى؟ گفت بهشت يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ! حضرت فرمود كه نيكو گفتى خدا دهان ترا نشكند راوى گفت من او را ديدم صد و سى سال از عمر او گذشته بود و دندانهاى او در پاكيزگى و سفيدى مانند گل بابونه بود و جميع بدنش درهم شكسته بود به غير از دهانش و به روايت ديگر هر دندانش كه مى افتاد از آن بهتر مى روئيد. (امالى سيد مرتضى 1/192، مناقب ابن شهر آشوب 1/117، اشعار جعدى در ص 214 مناقب آمده است)
سوّم روايت شده كه ابو هريره خرمائى چند به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آورد و خواستار دعاى بركت شد پيغمبر آن خرما را در كف دست مبارك پراكنده گذاشت و خداى را بخواند و فرمود اكنون در انبان خود افكن و هرگاه خواهى دست در آن كن و خرما بيرون آور. (مناقب ابن شهرآشوب، 1/118) ابوهُريره پيوسته از آن مزْوَدِ خرما خورد و مهمانى كرد، هنگام قتل عثمان خانه او را غارت كردند و آن انبان را نيز ببردند ابوهريره غمناك شد و اين شعر در اين مقام بگفت
شعر
لِلنّاسِ هَمُّ وَلي فى النّاسِ هَمَّانِ هَمُّ الجِرابِ وَ قَتْلُ الشَيْخ عُثْمانِ.
چهارم و نيز روايت شده كه حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم با گروهى از اصحاب به سراى ابوالهيثم بن التَّيِّهان رفت. اَبوالْهيثم گفت مرحبا به رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم و اصحابِهِ، دوست داشتم كه چيزى نزد من باشد و ايثار كنم و مرا چيزى بود بر همسايگان بخش كردم. حضرت فرمود نيكو كردى جبرئيل چندان در حقّ همسايه وصيّت آورد كه گمان كردم ميراث برند، آنگاه نخلى خشك در كنار خانه نگريست، على عليه السّلام را فرمود قدحى آب حاضر ساخت، اندكى مضمضه كرده بر درخت بيفشاند، در زمان درخت خرماى خشك خرماى تازه آورد تا همه سير بخوردند، اين از آن نعمتها است كه در قيامت شما را باشد. (مناقب ابن شهر آشوب 1/161 162. با مقدارى تفاوت)
پنجم راوندى روايت كرده است كه يكى از انصار بزغاله اى داشت آن را ذبح كرد به زوجه خود گفت كه بعضى را بپزيد و بعضى بريان كنيد شايد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم ما را مُشرّف گرداند و امشب در خانه ما افطار كند و به سوى مسجد رفت و دو طفل خُرد داشت چون ديدند كه پدر ايشان بزغاله را كشت يكى به ديگرى گفت بيا تو را ذبح كنم و كارد را گرفت و او را ذبح كرد. مادر كه آن حال را مشاهده كرد فرياد كرد و آن پسر ديگر از ترس گريخت و از غرفه به زير افتاد و مرد. آن زن مؤمنه هر دو طفل مرده خود را پنهان كرد و طعام را براى قدوم حضرت مهيا كرد، چون حضرت داخل خانه انصارى شد جبرئيل فرود آمد و گفت يا رسول اللّه ! بفرما كه پسرهايش را حاضر گرداند، چون پدر به طلب پسرها بيرون رفت مادر ايشان گفت حاضر نيستند و به جائى رفته اند. برگشت و گفت حاضر نيستند. حضرت فرمود كه البتّه بايد حاضر شوند و باز پدر بيرون آمد و مبالغه كرد مادر او را بر حقيقت مطّلع گردانيد و پدر آن دو فرزند مرده را نزد حضرت حاضر كرد حضرت دعا كرد و خدا هر دو را زنده كرد و عمر بسيار كردند. (خرائج راوندى 2/926)
ششم از حضرت سلمان (ره) روايت است كه چون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم داخل مدينه شد به خانه ابوايّوب انصارى فرود آمد و در خانه او به غير از يك بزغاله و يك صاع گندم نبود. بزغاله را براى آن حضرت بريان كرد و گندم را نان پخت و به نزد حضرت آورد و حضرت فرمود كه در ميان مردم ندا كنند كه هر كه طعام مى خواهد بيايد به خانه ابوايّوب، پس ابوايّوب ندا مى كرد و مردم مى دويدند و مى آمدند مانند سيلاب تا خانه پر شد و همه خوردند و سير شدند و طعام كم نشد، پس حضرت فرمود كه استخوانها را جمع كردند و در ميان پوست بزغاله گذاشت و فرمود برخيز به اذن خدا! پس بزغاله زنده شد و ايستاد ومردم صدابه گفتن شهادتَيْن بلند كردند. (مناقب ابن شهر آشوب 1/174)
هفتم شيخ طبرسى و راوندى و ديگران روايت كرده اند كه اَبو بَراء كه او را (ملاعِبُ الا سنة) مى گفتند و از بزرگان عرب بود به مرض استسقا مبتلا شد. لبيد بن ربيعه را به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرستاد با دو اسب و چند شتر، حضرت اسبان و شتران را ردّ كرد و فرمود كه من هديه مشرك را قبول نمى كنم لبيد گفت كه من گمان نمى كردم كه كسى از عرب هديّه ابوبراء را ردّ كند. حضرت فرمود كه اگر من هديه مشركى را قبول مى كردم البتّه از او را رد نمى كردم، پس لبيد گفت كه علّتى در شكم ابوبراء به هم رسيده و از تو طلب شفا مى كند. حضرت اندك خاكى از زمين برداشت و آب دهان مبارك خود را بر آن انداخت و به او داد و گفت اين را در آب بريز و بده به او كه بخورد. لبيد آن را گرفت و گمان كرد كه حضرت به او استهزاء كرده چون آورد و به خوردِ ابوبراء داد در همان ساعت شفا يافت چنانچه گويا از بند رها شد. (إعلام الورى طبرسى 1/84 85، خرائج راوندى 1/33)
هشتم از معجزات متواتره كه خاصه و عامه نقل كرده اند آن است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم چون از مكّه به مدينه هجرت فرمود در اثناى راه به خيمه امّ مَعْبَد رسيد و ابوبكر و عامر بن فُهَيْرَه و عبداللّه بن اءُرْيقَط (اءَرَْقَطّ به روايت طبرى) در خدمت آن حضرت بودند و ام معبد در بيرون خيمه نشسته بود چون به نزديك او رسيدند از او خرما و گوشت طلبيدند كه بخرند. گفت ندارم. و توشه ايشان آخر شده بود، پس ام معبد گفت اگر چيزى نزد من بود در مهماندارى شما تقصير نمى كردم. حضرت نظر كرد ديد در كنار خيمه او گوسفندى بسته است فرمود اى ام معبد، اين گوسفند چيست؟ گفت از بسيارى ضعف و لاغرى نتوانست كه با گوسفندان به چريدن برود براى اين، در خيمه مانده است. حضرت فرمود كه آيا شير دارد؟ گفت از آن ناتوانتر است كه توقع شير از آن توان داشت مدّتها است كه شير نمى دهد. حضرت فرمود رخصت مى دهى من او را بدوشم؟ گفت بلى، پدر و مادرم فداى تو باد! اگر شيرى در پستانش مى يابى بدوش. حضرت گوسفند را طلبيد و دست مباركش بر پستانش كشيد و نام خدا بر آن برد و گفت خداوندا! بركت ده در گوسفند او، پس شير در پستانش ريخت و حضرت ظرفى طلبيد كه چند كس را سيراب مى كرد و دوشيد آنقدر كه آن ظرف پر شد، به ام معبد داد كه خورد تا سير شد، پس به اصحاب خود داد كه خوردند و سير شدند و خود بعد از همه تناول نمود و فرمود كه ساقى قوم مى بايد كه بعد از ايشان بخورد و بار ديگر دوشيد تا آن ظرف مملو شد و باز آشاميدند و زيادتى كه ماند نزد او گذاشتند و روانه شدند، چون ابومعبد كه شوهر آن زن بود از صحرا برگشت پرسيد كه اين شير از كجا آورده اى؟ ام معبد قصه را نقل كرد. ابومعبد گفت مى بايد آن كسى باشد كه در مكّه به پيغمبرى مبعوث شده است. (إعلام الورى طبرسى 1/76 77)
نهم جماعتى از محدّثان خاصّه و عامّه روايت كرده اند كه جابر انصارى گفت در جنگ خندق روزى حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را ديدم كه خوابيده و از گرسنگى سنگى بر شكم مبارك بسته، پس به خانه رفتم و در خانه گوسفندى داشتم و يك صاع جو، پس زن خود را گفتم كه من حضرت را بر آن حال مشاهده كردم اين گوسفند و جو را به عمل آور تا آن حضرت را خبر كنم. زن گفت برو و از آن حضرت رخصت بگير اگر بفرمايد به عمل آوريم، پس رفتم و گفتم يا رسول اللّه ! التماس دارم كه امروز چاشت خود را به نزد ما تناول فرمائى. فرمود كه چه چيز در خانه دارى؟ گفتم يك گوسفند و يك صاع جو. فرمود كه با هر كه خواهم بيايم يا تنها؟ نخواستم بگويم تنها گفتم هركه مى خواهى و گمان كردم كه على عليه السّلام را همراه خود خواهد آورد، پس برگشتم و زن خود را گفتم كه تو جو را به عمل آور و من گوسفند را به عمل مى آورم و گوشت را پاره پاره كردم و در ديگ افكندم و آب و نمك در آن ريختم و پختم. و به خدمت آن حضرت رفتم و گفتم يا رسول اللّه، طعام مهيّا شده است. حضرت برخاست و بر كنار خندق ايستاد و به آواز بلند ندا كرد كه اى گروه مسلمانان !اجابت نمائيد دعوت جابر را، پس جميع مهاجران و انصار از خندق بيرون آمدند و متوجّه خانه جابر شدند و به هر گروهى از اهل مدينه كه مى رسيد مى فرمود اجابت كنيد دعوت جابر را، پس به روايتى هفتصد نفر و به روايتى هشتصد و به روايتى هزار نفر جمع شدند. جابر گفت من مضطرب شدم و به خانه دويدم و گفتم گروه بى حدّ و احصا با آن حضرت رو به خانه ما آوردند. زن گفت كه آيا به حضرت گفتى كه چه چيز نزد ما هست؟ گفتم بلى. گفت بر تو چيزى نيست حضرت بهتر مى داند. آن زن از من داناتر بود، پس حضرت مردم را امر فرمود كه در بيرون خانه نشستند و خود و اميرالمؤمنين عليه السلام داخل خانه شدند. و به روايت ديگر همه را داخل خانه كرد و خانه گنجايش نداشت هر طايفه كه داخل مى شدند حضرت اشاره به ديوار مى كرد و ديوار پس مى رفت و خانه گشاده مى شد تا آنكه آن خانه گنجايش همه به هم رسانيد پس حضرت بر سر تنور آمد و آب دهان مبارك خود را در تنور انداخت و ديگ را گشود و در ديگ نظر كرد و به زن گفت كه نان را از تنور بكن و يك يك به من بده. آن زن نان را از تنور مى كند و به آن حضرت مى داد حضرت با اميرالمؤمنين عليه السّلام در ميان كاسه تريد مى كردند و چون كاسه پر شد فرمود اى جابر، يك ذراع گوسفند را با مرق بياور. آوردم و بر روى تريد ريختند و ده نفر از صحابه را طلبيد كه خوردند تا سير شدند، پس بار ديگر كاسه را پر از تريد كرد و ذراع ديگر طلبيده و ده نفر خوردند، پس بار ديگر كاسه را پر از تريد كرد و ذراع ديگر طلبيد و جابر آورد. و در مرتبه چهارم كه حضرت ذراع از جابر طلبيد جابر گفت يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ! گوسفندى بيشتر از دو ذراع ندارد و من تا حال سه ذراع آوردم؟! حضرت فرمود كه اگر ساكت مى شدى همه از ذراع اين گوسفند مى خوردند، پس به اين نحو ده نفر ده نفر مى طلبيد تا همه صحابه سير شدند، پس حضرت فرمود. اى جابر! بيا تا ما و تو بخوريم، پس من و محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم و على عليه السلام خورديم و بيرون آمديم و تنور و ديگ به حال خود بود و هيچ كم نشده بود و چندين روز بعد از آن نيز از آن طعام خورديم. (بحارالانوار 18/32 34)
دهم روايت شده كه قتادة بن النّعمان كه برادر مادرى ابوسعيد خُدْرى است و از حاضر شدگان بدر و احد است در جنگ اُحد زخمى به چشمش رسيد كه از حدقه بيرون آمد، به نزديك حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد عرض كرد زنى نيكوروى دارم در خانه كه او را دوست دارم و او نيز مرا دوست مى دارد و روزى چند نيست كه با او بساط عيش و عرس گسترده ام سخت مكروه مى دارم كه مرا با اين چشم آويخته ديدار كند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم چشم او را به جاى خود گذاشت و گفت
(اَلل همَّ اكسهِ الْجَمالَ) او از اوّل نيكوتر گشت (خرائج راوندى 1/42) و آن ديده ديگر گاهى به درد مى آمد لكن اين چشم هرگز به درد نيامد و از اينجا است كه يكى از پسران او بر عمربن عبدالعزيز وارد شد عمر گفت كيست اين مرد؟ او در جواب گفت
شعر
اَنَا ابْنُ الَّذي سالَتْ عَلَى الخَدِّعَيْنُهُ فَرُدَّت بِكَفِّ المُصطَفى اَحْسَنَ الرَّدِّ
فَعادَتْ كَما كانَتْ لاَِوّلِ مَرَّةٍ فَيا حُسْنَ ما عَيْنٍ وَ يا حُسْنَ ما رَدٍّ
و نظير اين است حكايت زيادبن عبدالله پسر خواهر ميمونه بنت الحارث زوجه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم وقتى به خانه ميمونه آمد چون حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به خانه تشريف آورد ميمونه عرض كرد اين پسر خواهر من است. آنگاه حضرت به جانب مسجد شد و (زياد) ملازم خدمت بود و با آن حضرت نماز گذاشت، حضرت در نماز او را نزديك خود جاى داد و دست مبارك بر سر او نهاد و بر دو طرف عارض و بينى او فرود آورد و او را به دعاى خير ياد فرمود و از آن پس همواره آثار نور و بركت از ديدار او آشكار بود و از اينجاست كه شاعر پسر او را بدين شعر ستوده است
شعر
يابْنَ الّذي مَسَحَ النّبىّ بِرأ سِهِ و دَعالَهُ بِالْخيرِ عِندَ الْمَسْجِدِ
مازالَ ذاكَ النُّور في عرينِهِ حتّى تبوّ برينه في الملحدِ
از كتاب منتهي الامال اثر مرحوم حاج شيخ عباس قمي
موضوعات بیشتر:
حتماً نظر داريد پس
بنويسيد!!!