معجزات بر تسلط بر شياطين و جنّيان
نویسنده: ذبیح الله
نوع ششم در معجزات آن حضرت است در مستولى شدن بر شياطين و جنّيان و ايمان آوردن بعض از ايشان و ما در اينجا اكتفا مى كنيم به ذكر چند امر :
اوّل على بن ابراهيم روايت كرده است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از مكّه بيرون رفت با زيد بن حارثه به جانب بازار عكاظ كه مردم را به اسلام دعوت نمايد، پس هيچ كس اجابت آن حضرت نكرد، پس به سوى مكه برگشت و چون به موضعى رسيد كه آن را (وادى مجنّه) مى گويند به نماز شب ايستاد و در نماز شب تلاوت قرآن مى نمود، پس گروهى از جن گذشتند و چون قرائت آن حضرت را شنيدند بعضى با بعضى گفتند ساكت شويد. چون حضرت از تلاوت فارغ شد به جانب قوم خود رفتند، انذاركنندگان گفتند اى قوم ما! به درستى كه ما شنيديم كتابى را كه نازل شده است بعد از موسى در حالتى كه تصديق كننده است آنچه را كه پيش از او گذشته است، هدايت مى كند به سوى حقّ و به سوى راه راست، اى قوم ! اجابت كنيد داعى خدا را و ايمان آوريد تا بيامرزد گناهان شما را و پناه دهد شما را از عذاب اليم، پس برگشتند به خدمت آن حضرت و ايمان آوردند و آن جناب ايشان را تعليم كرد شرايع اسلام، و حق تعالى سوره جن را نازل گردانيد و حضرت والى و حاكمى برايشان نصب كرد و در همه وقت به خدمت آن حضرت مى آمدند و امر كرد حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را مسائل دين را تعليم ايشان نمايد و در ميان ايشان مؤمن و كافر و ناصبى و يهودى و نصرانى و مجوسى مى باشد و ايشان از فرزندان (جانّ) اند. (بحارلانوار 18/ 89 90)
دوم شيخ مفيد و طبرسى و ساير محدّثين روايت كرده اند كه چون حضرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به جنگ بنى المصطلق رفت به نزديك وادى ناهموارى فرود آمدند، چون آخر شب شد جبرئيل نازل شد و خبر داد كه طايفه اى از كافران جنّ در اين وادى جا كرده اند و مى خواهند به اصحاب تو ضرر برسانند، پس اميرالمؤمنين عليه السّلام را طلبيد و فرمود كه برو به سوى اين وادى و چون دشمنان خدا از جنّيان متعرض تو شوند دفع كن ايشان را به آن قوتى كه خدا ترا عطا كرده است و متحصن شو از ايشان به نامهاى بزرگوار خدا كه ترا به علم آنها مخصوص گردانيده است و صد نفر از صحابه را با آن حضرت همراه كرد و فرمود كه با آن حضرت باشيد و آنچه بفرمايد اطاعت نمائيد، پس اميرالمؤمنين عليه السّلام متوجه آن وادى شد و چون نزديك كنار وادى رسيد فرمود به اصحاب خود كه در كنار وادى بايستيد و تا شما را رخصت ندهم حركت نكنيد و خود پيش رفت و پناه برد به خدا از شر دشمنان خدا و بهترين نامهاى خدا را ياد كرد و اشاره نمود اصحاب خود را كه نزديك بيائيد، چون نزديك آمدند ايشان را آنجا بازداشت و خود داخل وادى شد، پس باد تندى وزيد نزديك شد كه لشكر بر رو درافتند و از ترس قدمهاى ايشان لرزيد، پس حضرت فرياد زد كه منم علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و وصى رسول خدا و پسر عمّ او، اگر خواهيد و توانيد در برابر من بايستيد، پس صورتها پيدا شد مانند زنگيان و شعله هاى آتش در دست داشتند و اطراف وادى را فرو گرفتند و حضرت پيش مى رفت و تلاوت قرآن مى نمود و شمشير خود را به جانب راست و چپ حركت مى داد چون به نزديك آنها رسيد مانند دود سياهى شدند و بالا رفتند و ناپيدا شدند.
پس حضرت، اللّه اكْبَر گفت و از وادى بالا آمد و به نزديك لشكر ايستاد، چون آثار آنها برطرف شد صحابه گفتند چه ديدى يا اميرالمؤمنين؟ ما نزديك بود از ترس هلاك شويم و بر تو ترسيديم. حضرت فرمود كه چون ظاهر شدند من صدا به نام خدا بلند كردم تا ضعيف شدند و رو به ايشان تاختم و پروا از ايشان نكردم و اگر بر هيبت خود مى ماندند همه را هلاك مى كردم، پس خدا كفايت شرّ ايشان از مسلمانان نمود و باقيمانده ايشان به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم رفتند كه به آن حضرت ايمان بياورند و از او امان بگيرند و چون جناب اميرالمومنين عليه السّلام با اصحاب خود به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم برگشت و خبر را نقل كرد حضرت شاد شد و دعاى خير كرد براى او و فرمود كه پيش از تو آمدند آنها كه خدا ايشان را به تو ترسانيده بود و مسلمان شدند و من اسلام ايشان را قبول كردم. (ارشاد شيخ مفيد 1/339 341، چاپ آل البيت عليهماالسّلام، قم)
اقرار به رسالت حضرت رسول صلوات الله عليه
سوم ابن شهر آشوب روايت كرده است كه (تميم دارى) در منزلى از منزلهاى راه شام فرود آمد و چون خواست بخوابد گفت امشب من در امان اهل اين واديم و اين قاعده اهل جاهليت بود كه امان از جنيان اهل وادى مى طلبيدند ناگاه ندائى از آن صحرا شنيد كه پناه به خدا ببر كه جنّيان كسى را امان نمى دهند از آنچه خدا خواهد و به تحقيق كه پيغمبر امّيان مبعوث شده است و ما در (حجون) در پى او نماز كرديم و مكر شياطين برطرف شد و جنّيان را به تير شهاب از آسمان راندند برو به نزد محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسول پروردگار عالميان. (مناقب ابن شهر آشوب 1/121)
چهارم شيخ طبرسى و غير اواز زُهْرى روايت كرده اند كه چون حضرت ابوطالب دار فنا را وداع كرد بلا بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم شديد شد و اهل مكه اتفاق بر ايذاء و اضرار آن حضرت نمودند، پس آن حضرت متوجّه طايف شد كه شايد بعضى از ايشان ايمان بياورند، چون به طايف رسيد سه نفر ايشان را ملاقات نمود كه ايشان رؤساى طايف بودند و برادران بودند. (عبيديا ليل) و (مسعود) و (حبيب) پسران عمرو بن عمير و اسلام را بر ايشان اظهار فرمود.
يكى از ايشان گفت من جامه هاى كعبه را دزديده باشم اگر خدا ترا فرستاده باشد. و ديگرى گفت خدا نمى توانست از تو بهتر كسى براى پيغمبرى بفرستد؟
سومى گفت واللّه، بعد از اين با تو سخن نمى گويم، زيرا كه اگر پيغمبر خدائى شاءن تو از آن عظيم تر است كه با تو سخن توان گفت و اگر بر خدا دروغ مى گوئى سزاوار نيست با تو سخن گفتن. و استهزاء نمودند به آن حضرت و چون قوم ايشان ديدند كه سركرده هاى ايشان با آن حضرت چنين سلوك كردند در دو طرف راه صف كشيدند و سنگ بر آن حضرت مى انداختند تا پاهاى مباركش را مجروح گردانيدند و خون از آن قدمهاى عرش پيما جارى شد، پس به جانب باغى از باغهاى ايشان آمد كه در سايه درختى قرار گيرد، عُتْبه و شيبه را در آن باغ ديد و از ديدن ايشان محزون گرديد، زيرا كه شدَت عداوت ايشان را با خدا و رسول مى دانست، چون آن دو تن حضرت را ديدند غلامى داشتند كه او را (عداس) مى گفتند و نصرانى بود از اهل نينوا انگورى به او دادند و از براى آن حضرت فرستادند، چون غلام به خدمت آن حضرت رسيد حضرت از او پرسيد كه از اهل كدام زمينى؟ گفت از اهل نينوا. حضرت فرمود كه از اهل شهر بنده شايسته يونس بن مَتّى. عداس گفت تو چه مى دانى كه يونس كيست؟ حضرت فرمود كه من پيغمبر خدايم و خدا مرا از قصّه يونس خبر داده است و قصه يونس را براى او نقل كرد. عداس به سجده افتاد و پاهاى آن حضرت را مى بوسيد و خون از آن پاهاى مبارك مى چكيد.
چون عُتْبه و شيبه حال آن غلام را مشاهده كردند ساكت شدند و چون غلام به سوى ايشان برگشت گفتند چرا براى محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم سجده كردى؟ و پاهاى او را بوسيدى؟ و هرگز نسبت به ما كه آقاى توئيم چنين نكردى؟ گفت اين مرد شايسته است و خبر داد مرا از احوال يونس بن متى پيغمبر خدا، ايشان خنديدند و گفتند تو فريب آن را مخور كه مرد فريبنده اى است و دست از دين (ترسائى) خود بر مدار، پس حضرت از ايشان نااميد گرديده باز به سوى مكه مراجعت نمود و چون به (نَخْلِه) (كه اسم موضعى است) رسيد در ميان شب مشغول نماز شد، پس در آن موضع گروهى از جنّ (نصيبين) (كه موضعى است از يمن) بر آن حضرت گذشتند و آن حضرت نماز بامداد مى كرد و در نماز قرآن تلاوت مى نمود چون گوش دادند و قرآن شنيدند ايمان آوردند و به سوى قوم خود برگشتند و ايشان را به اسلام دعوت نمودند.
و به روايت ديگر حضرت ماءمور شد كه تبليغ رسالت خود نمايد به سوى جنّيان و ايشان را به سوى اسلام دعوت نمايد و قرآن برايشان بخواند، پس حق تعالى گروهى از جن را از اهل (نصيبين) به سوى آن حضرت فرستاد و حضرت با اصحاب خود گفت كه من ماءمور شده ام كه امشب بر جنيان قرآن بخوانم كى از شماها از پى من مى آيد؟ پس عبداللّه بن مسعود با آن حضرت رفت، عبداللّه گفت چون به اعلاى مكّه رسيديم و حضرت داخل دره (حجون) شد خطّى براى من كشيد و فرمود كه در ميان اين خط بنشين و بيرون مرو تا من به سوى تو بيايم، پس آن حضرت رفت و به نماز مشغول شد و شروع كرد در تلاوت قرآن ناگاه ديدم كه سياهان بسيار هجوم آوردند كه ميان من و آن حضرت حايل شدند كه صداى آن جناب را نشنيدم، پس پراكنده شدند مانند پاره هاى ابر و رفتند و گروهى از ايشان ماندند و چون حضرت از نماز صبح فارغ شد بيرون آمد و فرمود آيا چيزى ديدى؟ گفتم بلى ! مردان سياه ديدم كه جامه هاى سفيد بر خود بسته بودند. فرمود كه اينها جنّ نصيبين بودند. و به روايت ابن عباس هفت نفر بودند و حضرت ايشان را رسول گردانيد به سوى قوم ايشان و بعضى گفته اند نه نفر بودند.
از كتاب منتهي الامال اثر مرحوم حاج شيخ عباس قمي
موضوعات بیشتر:
حتماً نظر داريد پس
بنويسيد!!!